تبليغاتX
گروهان نجف اشرف
انتشار خاطرات دوران دفاع مقدس و اخبار فعالیتهای فرهنگی جاری گروهان نجف اشرف . گردان کربلا . اهواز
روزنامه اطلاعات

 تاريخ خبر: پنجشنبه 25 مهر 1387، 16 شوال 1429، 16 اکتبر 2008، شماره 24314

 گپ تلفني با «علي عميره» به انگيزه پنجمين چاپ كتاب «بچه‌هاي گردان حاج اسماعيل»

 يك اهواز بود و يك حاج اسماعيل فرجواني

 اميرحسين انبارداران

 

اشاره: بچه‌هايي كه سالهاي دفاع مقدس را تجربه كرده‌اند گاهي چنان دلتنگ آن سالها و شهادت مي‌شوند كه فقط «آه» تسكين‌شان مي‌دهد و چند قطره اشك. من هم وقتي حدود بيست دقيقه تلفني با علي عميره حرف زدم، اين حس و حال نصيبم شد. چرا كه او با لحن و كلامي پر از «آه» با من گپ زد و حالا كه دارم اين اشاره را مي‌نويسم،‌گريه مي‌كنم و زمزمه... شهادت قسمت ما مي‌شد اي كاش... بگذريم...

علي عميره در اسفند 1386 چاپ اول كتاب «بچه‌هاي گردان حاج اسماعيل» را به بازار كتاب فرستاد و در مرداد 1387 پنجمين چاپ آن را. همين، بهانه‌اي بود براي گپ ما با او.

«بچه‌هاي گردان حاج اسماعيل» مجموعه‌اي از خاطرات و دلنوشته‌هاي عميره است از بچه‌هايي كه حاج اسماعيل فرجواني همة ‌مرادشان بود روي زمين‌هايي كه تكه‌اي از بهشت بود.

گپ مرا با علي عميره بخوانيد و دعا كنيد آنهايي كه دلتنگ شهادتند به مرادشان برسند. دعا كنيد.

*** *سلام، احوال شما؟

 ـ ممنونم، در خدمت شما.

 * چه خبر؟

ـ الحمدلله خبرها همه زيباست. اگر هم مشكلي هست زيباست.

 * اهواز بهتر است يا تهران؟

ـ اهواز بسته‌تر است نسبت به تهران. اينجا امكانات بيشتر است. البته اهواز در زمان دفاع مقدس به آسمان نزديكتر بود ولي حالا من در تهران راحت‌ترم.

 * اگر يك ساعت از عمرت باقي باشد چه مي‌كني؟

 ـ ترجيح مي‌دهم در عمليات كربلاي چهار باشم.

* چرا؟

 ـ آن شب ليلة‌القدري بود براي ما.

 * حالا چرا «بچه‌هاي گردان حاج اسماعيل»؟

 ـ مي‌خواستم نام خوبي بركتاب باشد، ضمن اين كه نام كتاب نشان‌دهنده محتواي آن هم باشد. بچه‌هاي ما هم عشق‌شان اين است كه نيروي حاج اسماعيل فرجواني هستند. علاوه براينها دلم مي‌خواست كه اين نام در تاريخ ثبت شود. آخر، يك اهواز بود و يك حاج اسماعيل فرجواني!

 * چي شد كه در شش ماه به چاپ پنجم رسيد؟

 ـ عنايت خود شهداي گردان بود. البته قبل از چاپ آن احساس مي‌كردم كه نسبت به چنين كتابي يك خلاء و تشنگي هست در اهواز و در كل ميان بچه‌هاي خودمان.

* كار بعدي‌ات چيست؟

 ـ عباراتي كوتاه نوشته‌ام درباره شهداي گردان‌مان و البته ساير شهدا. مثلاً رو به حاج اسماعيل گفته‌ام كه او با يك دست قطع شده، چه گره‌هايي را در جنگ مي‌گشود.

*حاج اسماعيل فرجواني را چقدر دوست داري؟

 ـ به اندازه جانم.

* يك رفيقي كه برايش دل‌تنگي؟

 ـ علي حسامي.

 * شهيد شد؟

 ـ بله، در عمليات والفجر هشت شهيد شد. گلوله مستقيم تانك بدنش را تكه پاره كرد.

 * مابه ازاي فعلي حاج اسماعيل فرجواني در جامعه‌مان؟

 ـ‌كسي را نمي‌بينم، هرچه مي‌انديشم به كسي نمي‌رسم.

* هشت سال دفاع مقدس را در يك جمله بگو.

ـ‌ آن سالها يك نعمت بود.

* چرا خودت شهيد نشدي؟

ـ فكر مي‌كنم خودم نخواستم. زمينه‌اش دست خودم بود اما... در يك كلمه، بي‌لياقت بودم.

* شهادت بهتر است يا عبادت؟

 ـ شهادت.

* چرا؟

 ـ شهادت، راه را نزديك مي‌كند و از دست نمي‌رود مثل عبادت.

* تأثيرگذارترين لحظه‌اي كه در سالهاي دفاع مقدس تجربه كردي؟

 ـ وقتي شنيدم علي بهزادي شهيد شد. در كربلاي پنج وقتي از شلمچه برگشتيم علي را نديدم. هر كسي يك خبري مي‌داد. بعد هم معلوم شد در تعاون لشكر نامش ثبت شده و يعني شهيد. لحظه ديدن پيكرش براي من مهم بود. آدمي با آن قدرت بدني و قدرت روحي شهيد شد.

* كي بود اين علي بهزادي؟

 ـ فرمانده گروهان نجف‌اشرف از گردان كربلاي لشگر حضرت ولي‌عصر(عج)... با جود جراحات سختي كه در كربلاي چهار داشت وارد كربلاي پنج شد و مردانه جلو دشمن ايستاد.

* اگر باز هم ديوانه‌اي سنگي به چاه بيندازد...

ـ حتماً پاي كارم.

* يك كار مشتي از يك رزمنده زمان دفاع مقدس...

ـ در عمليات بدر، پشت سيل بند دشمن مانده بوديم و دوشكاچي بعثي مجال برخاستن هم نمي‌داد، اما علي بهزادي با آن قامت رعنا برخاست و آرپي‌جي زد به طرف سنگر دوشكاچي دشمن و او را فرستاد به دوزخ.

* در مقام يك رزمنده، جمله‌اي به بوش بگو!

ـ تو ديوانه‌اي!

* چرا؟

 ـ اگر مي‌فهميد ايران چه جوان‌هاي دلاوري دارد، اين قدر بي‌‌عقلي نمي‌كرد.

* يك شهيد را نام ببر كه دوست داشتي جاي او بودي؟

 ـ شهيد چمران.

* چرا؟

 ـ چند بُعدي بود، عارف بود و رزمنده و... در يك كلمه هم عرفان بود و هم حماسه.

* دلت براي شهادت تنگ هم شده؟

 ـ‌ خيلي!

* چقدر؟

ـ از اين جا تا آسمان.

 * يك خاطره تلخ بگو از آن سالها.

ـ سال 1366 وقتي احساس كردم بايد بروم منطقه، كارم را در مخابرات اهواز رها كردم و رفتم. قتي برگشتم، از كار اخراجم كردند.

* به نظرت ما از فرهنگ سالهاي دفاع مقدس در جامعه امروزي‌مان استفاده مي‌كنيم؟

 ـ ابداً. در دفاع مقدس اصل برگمنامي بود و ايثار، و مناصب براساس لياقت‌هاي باطني تقسيم و تحميل مي‌شد اما...

* چرا رهبر انقلاب فرموده «اين جنگ يك گنج است»؟

ـ چون راهي يكصد ساله را در هشت سال پيموديم. به اوج رسيدن انسان‌ها هم در همان سالها به وقوع پيوست و صفات نيك در آدم‌ها بارز شد.

* لذيذترين غذايي كه در زمان دفاع مقدس در جبهه‌ها خورده‌اي؟

ـ آبگوشت بدون گوشت كه در چادرهاي كرخه مي‌خورديم در سال 1363. البته حلواارده‌اي كه بعد از آموزش آبي خاكي در دزفول خورديم هم فراموش نمي‌شود.

* حرف آخر؟

 ـ حرف‌هاي ناگفته بسياري از دفاع مقدس باقي است. بخشي از اين حرف‌ها در سينه فرماندهان جنگ است كه مربوط به ما نيست اما خاطراتي بسيار و ناگفته در سينه نيروهاي رزمنده وجود دارد. اميدوارم ظرفيت جامعه ما به حدي برسد كه مجال بروز آن حرفها باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:43  توسط کربلایی - فرمانده گروهان  | 

بسم الله

 تقدیم به ساحت مقدس شیر زنانی که با صبر و شکیبایی و با دعا و نیایش ، آن گاه که مردانشان مشغول نبرد با دشمن بعثی بودند آنان را همراهی کردند و صبورانه زبان به گلایه و شکوه نگشودند .

بانوانی که در فراق همسر شهیدشان ذره ذره آب می شوند و بانوانی که امروز لحظه ای از پرستاری همسر جانبازشان غافل نمی گردند .

توفیق تان روز افزون باد

یاعلی 

 

 

صبورا

افسانه نیست اینکه تو پروا نداشتی

چشمی به مال و راحت دنیا نداشتی

در جبهه بود ، مرد تو ، مشغول کارزار

در کار عشق شاید و اما نداشتی

سجاده ات گواه دل عاشق تو بود

بی اشک و آه ، خلوت رویا نداشتی

مثل فرشته دل به دل زخم می زدی

در مهربانی آه تو همتا نداشتی

دریای اعتقاد ، پریزادی تو بود

ترسی ز موج خیزی دریا نداشتی

اینک سؤال می کند آیا کسی ز تو

دیروزها کجای زمین خانه داشتی ؟

امروزهای ما همه آکنده از تو باد

مدیون صبر تو ، تو که فردا نداشتی

 

پروانه نجاتی

برگرفته از وبلاگ بانوی شعر شهدا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 17:40  توسط سجاد  | 

 

مولای من طاقت فلسطين ، طاق شده است خورشید چشمهایت را نازل کن

همه مشکلات فلسطين حل خواهد شد

کافي است ما نباشيم
و شاعران خفقان بگيرند

کافي است چشم‌ها را ببنديم و کشتي کج نگاه کنيم
يا سرگرم انتخاب دختران شايسته سارکوزي شويم

کافي است افغان‌ها
تنها يک زلماي ذليل زاد داشته باشند
ايراني‌ها
يک نوري زاده
تا خليج فارس الخليج شود

کافي است محمد حرب ترور شود
کافي است يحيي عياش‌ها منفجر شوند و
تهران سکوت کند

چه فرق مي‌کند اسماعيل هنيه باشد يا محمود عباس؟
خالد مشعل باشد يا سلام فياض؟
36 کيلومتر نوار غزه باشد يا يک آپارتمان 36 متري؟
با پرچم سفيد؟

نگاه کن و لذت ببر
از خادم الحرميني که العربي مي‌رقصد
از پادشاه کوچک اماني
که با فرشته‌هاي يهودي تزويج شد

نگاه کن که پادشاه رشيد ترابلس
چگونه يک روبات شد

نه، از ميان اين همه اعراب
کسي کاري نمي‌کند
رجالشان دست‌بوس رايسند
نساءشان دست‌بوس بوش

مگر باز شکاري وليعهد دوبي
کاري کند
و دست بوش را گاز بگيرد
به اشتباه!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:30  توسط   | 

»» یادسوسنگردبخیرکه آن همه عشق دردل کاشت .

 

»» ای کاش من هم مثل  سیدکریم مهدوی(والفجرمقدماتی)،مسعود

 

     مقومی(خیبر)وعبدالحسین دنیوی زاده(والفجرهشت) یک خانه

 

     یک مترونیمی دربهشت شهدا داشتم .

 

»» هرچه قطعه والدین شهدا دربهشت شهدا بزرگترمی شود توفیق

 

     زیارت خانواده شهداکمتر می شود.باقی مانده هارادریابیم!

 

»» حمیدحری(جزیره سهیل)،مهدی دلور(دب حردان)وسیامک

 

     شامصیری(پل رفیع) رفتندتاغیرت درونشود .

 

»» بترسیم ازروزی که ازاین کالبدهای به یادماندنی (شهدا) چیزی

 

    روزیمان نشود.مگرنه این است که مابه این مشایعت هاعادت کرده ایم؟

 

»» آهای رسول سعادتی(بسیجی)،ایرج ژولی(رزمنده)ومحمدابراهیم

 

     شایسته(محصل) گاهی دستان دلمان رابگیرید!

 

»» ماباعینکهای دودی وغفلتهای عمودی شبهای جمعه به قبرستان ها

 

    می رویم وشهیدان برای مافاتحه می خوانند .

 

»» خواندن این نوشته هاشایدوتنهاشاید کمکی کندتاجنگ راآن گونه

 

    که بودحس کنیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:21  توسط علی عمیره  | 

»» یادحسینیه گردان بخیر که شاهدقدوم اهل بیت (ع) بود.

 

»» همه پنجره هارابازونام خوبتان راآوازکرده ویادخوش شما رازمزمه

 

     می کنیم.

 

»» عشق روزگاری چند سایه به سایه به دنبال عبدالزهرا عبیات (شلمچه)،

 

     حسین پویا(جزیره سهیل)و بهزادجلیلی(فاو)بود.

 

»» فریبرزبهمنی(طریق القدس)،فرشیدتقی پور(کربلای چهار)و مسعود

 

    تقوی زاده(بدر) جانشان راایثارکردندحال بگذارتاماحتی برای یک پیرمرد

 

     دراتوبوس بلندنشویم!

 

»» راستی شمانام پاکتان رابرلوح کدام پیامبردیدیدکه بربراق شهادت

 

    نشستید وازماندن توان تحمل راگرفتید؟

 

»» سیدصادق مروج(جانشین گردان)، حاج اسماعیل فرجوانی (فرمانده

 

    گردان)وعبدالامیردباغ زاده(فرمانده گروهان) شب عملیات اول صف بودند

 

    وموقع غذا گرفتن  ته صف!

 

»» آی شهیدعاشق! ببخش که واژه هانامهربانی می کنند، امامهربانی

 

     تو چنان هست که شرمناک واژه های تهی دست خویش نباشیم.

 

»» هوای شهادت جرات هارا تازه می کند.هوای شهادت،هوای

 

     دیگریست...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 22:46  توسط علی عمیره  | 

»» یادخاکریزهایی بخیرکه گودالهای لغزش راپرمی کرد.

 

»» امروزبازهم اشکهایمان درفراغ  یارانمان جاری می شود تایک باردیگر

 

     گردوغبار ناگزیرزمان راازچهره سرداران روزهای انتظار بشوید.

 

»» اروندروددرشب عملیات والفجرهشت  سهم خویش راازگردان کربلا

 

      نقدا" ستاند: شهیدمحمودعباسی(رزمنده)وحمیدقشونی(محصل).

 

»» مادراین هشت سال کشکولهای بندگیمان راازبازارهای مکاره دنیا

 

    که هیچ حاصلی جزکدورت ندارد به درگاه خداوندبردیم .یاران! به

 

    هوش که به بازار برنگردانیم.

 

»» علی اکبربدیعی (فتح المبین)،خسروقیاسی(والفجرمقدماتی)و

 

     سیدحمیدمدنی مبارکه(کربلای چهار) رابرشانه هانشانده بودند

 

        مگرنه این که فاتحان را همیشه برشانه ها می نشانند؟!

 

»» هرگزکلاه دنیاپرستی برسرسعیدقائدی(شلمچه)،منصورپورمحمدی

 

       (جزیره مجنون شمالی)وعلی سواری (تنگه رقابیه) نرفت.مواظب

 

       سرهایمان باشیم!

 

»» تنهاکسانی موفق به آزادسازی خرمشهرشدندکه خویش راازبند

 

    هوارهاساخته بودند.

 

»» ای عارفان سلاح بردوش!بهشت خدای نوشتان باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:26  توسط علی عمیره  | 

»» شلمچه یعنی آنجاکه مردان خاکی به دریا رفتند.

 

»» ......آن روزها ازآسمان سرب می بارید.

 

»» من ازجبهه نیامده ام که بازارنان ودوغ راازاین گرمتر کنم بلکه

 

طلبکاری صورت گندمگون شهیدخلیل لیراویان(19سال)،غلامرضا

 

بلیتی ظهراب(15سال)وسیدفاضل ذهبی زاده(20سال) آمده ام .

 

»» جویاشدن اززندگانی پرازپندوهجرت شهیدرضازائری(جزیره سهیل)،

 

    علیرضاحسابی (فاو)ومحمدجامعی زاده(شرهانی) درسی برای

 

     بهترزیستن وبهترمردن است.

 

»» ابراهیم راهداری(اطلاعات - عملیات)،عبدالامیرتقیان(فیلمبردار)وسجاد

 

     خویشکار(تیربارچی) دیواربه دیوار خدا زندگی می کردند. راستی که

 

     الدارثم الجار!

 

»» هرخانه ای مزارتان وهر دلی آرامگاه سرخ شما شهیدان است.

 

»» این قلمها پیش ازاین مسلسل بودند.

 

»» یادتابلوهایی بخیر که راه جاودانگی رامشخص می کرد.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:19  توسط علی عمیره  | 

»» درودبرآنهاکه هنوزهم عاشقند.

 

»» جبهه شهرخدابودشهرکسانی که همیشه راست می گفتند!

 

»» زیستگاه عبدالامیر پرک(عین خوش)،نورخدایوسفی(پاسگاه زید)و

 

    فرهادیاوری(شوش) سرزمین صفا وصداقت بود.

 

»» مگرغلامحسین بیدهندی(19سال)، غلامعباس یارعلی (17سال)

 

     وغلامعلی لیمن(19سال) آفتاب وجودشان رابرمابتابانندتایخ های

 

    خودخواهی ماراذوب کنند.

 

»» شایدنظامی هابگویند عملیات بدر به اهداف خودنرسید ولی ما

 

    می دانیم که بسیجی های خط شکن آن: کورش ری شهری

 

     (بی سیم چی )، داوودعلی پناه(فرمانده دلاورگروهان نجف اشرف) و

 

    مصطفی بصیرپور(بی سیم چی) به اهداف خودرسیدند.

 

»» .....لیک گاهی خارهای خودبینی وخودپرستی توانستندمارادرو کنند.

                                                                                  

»» درکربلای پنج مثل طبل توپ بودکه منفجرمی شد.

 

»» یادخودروهای بهشت بخیرکه انبوهی دل راسوارمی کردوازجاده های

 

    صراط  ازمیان دوزخ آتش به مقصد می رساند.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:41  توسط علی عمیره  | 

»» چه کسی حاضراست جایی بجنگد که زمستان برای وضوگرفتن هم

 

    بایدبرف آب کرد؟جایی که هرآن گرفتارکمین می شوی؟چه کنیم وقتی

 

   می دانیم این آدمها روزی روی همین خاک بوده اند؟

 

»» درمنطقه عملیاتی فتح المبین انفجارخمپاره هاوتوپهایی که

 

    خبرشهادت می آورد، آرامش می آورد!

 

»» کورش اشتری (20ساله )،علیرضاایران نژاد (20ساله)وشاپورآشناگر

 

     (17ساله)شوق راتعبیروعشق راتفسیر کردند.

 

»» خوشابررفعت شماافلاکیان وعجبابرغربت ماخاکیان.......

 

»» حاج حمیددست نشان(مسئول تدارکات گردان)وسعیدجهانی(فرمانده

 

     گروهان قدس)هم براثرعوارض شیمیایی رفتند.راستی این گونه

 

     عاشق شدن ورفتن طعم دیگری دارد.

 

»» یاد سنگرهابخیرکه مفصلترین مهمانی اشک وخلوص رابدون

 

    خرجهای کلان ترتیب می داد.

 

»» قصه احمدآتشکده(تک تیرانداز)،ایرج امینی(فرمانده گروه)و ابوالفضل

 

     اولادزاده(بی سیم چی)داستان مردان صالحی است که یک روز

 

    قدم زدند دراین سرزمین به خلوص.

 

»»  شهادت قسمت مامی شد ای کاش.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:54  توسط علی عمیره  | 

»» یادمین های والفجرمقدماتی بخیرکه سکوی پرواز بود.

 

»» مرحوم حاج اصلان رضایی (جانبازوپدرشهید)باوجود ریش های

 

     سفیدش ازهمه جوانتر بود.

 

»» شایدازبس بارگناه روی دوشمان جمع کرده ایم دیگررزق این شانه ها

 

     تابوت هیچ شهیدی نیست.

 

»» بایدکه هرروزخودرادرآینه شهیدان بنگریم ......مباداکه دل آینه ها

 

     رابشکنیم....

 

»» بسیجی هادرعملیات سنگرهای انفرادی شان رابدون سقف

 

     می ساختند تادستشان راحت تربه آسمان برسد!

 

»» خواندن این نوشته هایادآوری است،یادآوری این نکته که آن روزها

 

     وآن مردان  بوده اند وآن واقعه هارخ داده اند.نه درسالهاوجاهای

 

    دورکه درهمین نزدیکی ها .

 

»» آمدن ورفتن سیدعلی امام زاده(تک تیرانداز)،حمیدرضااردشیری

 

     (آرپی جی زن)وعلی افشاری(تیربارچی)بسان یک رویابود،رویایی

 

     کوتاه وشیرین.آخرآنهافقط چندماه بودکه واردجبهه شده بودند.

 

»» یادموقعیت هایی بخیرکه درآن به فکرموقعیت نبودیم!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 23:27  توسط علی عمیره  | 

»» یادجبهه بخیر که مدینه اهل البلا بود.

 

»» بچه های جنگ جغرافیای قرآن رابلدبودند وکوچه پس کوچه های

 

    مفاتیح راخوب می شناختند.

 

»» درجبهه حیرون بودیم  وحالا مجنون .شاید هم بالعکس!

 

»» بدنیست گاهی چشم درچشم عکس اصغراعتمادی(شلمچه)،

 

    ماشاءالله ابراهیم(جزیره سهیل)وعبدالرحمن ارغنده(شلمچه)بدوزیم

 

   وسراغی ازخویشتن بگیریم .شاید.....!

 

»» آقازاده عبدالرضامیرابزاده(عملیات بدر)است که هم خودش شهید

 

    است وهم پدرش عبدالکریم میرابزاده(فتح المبین).

 

»» مجیدباوی(20ساله)،ادریس عباسی(17ساله)ومهردادعالی پور

 

      (21ساله)بارفتنشان گفتند : شهادت هم خدائی دارد.....

 

»» بچه ها! ماروی سفره صداقت جبهه بزرگ شدیم ، مبادکه

 

     لقمه های دوروئی ازگلویمان پایین برود.

 

»» سنگربکن برادر! امروزهم روزجنگ است اماقلم هاسرنیزه های تفنگ

 

    است .هرواژه ای یک گلوله وهرجمله ای یک تفنگ است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 19:36  توسط علی عمیره  | 

»» دل ماسالها به خنده های گرم محمدعلی اکبرزاده(شلمچه

 

    مصطفی رواتی دزفولی(فاوعلی معینی(جزیره مجنون)عادت

 

    کرده بود.

 

»» محیط روحانی وگرم جبهه سرمای زمستان راازیادمان برده بود.

 

»» تسخیر کنندگان فاو (حمله والفجر هشت)پیش ازآن روح خودرابه

 

    تسخیر کامل درآورده بودند.

 

»» مراروزی مباد آن دم که بی یادآن همنشینان دل :محمدمهدی بلک

 

    (17سالسیدجاسم شریف موسوی(14سالعلی حمیدیان

 

     مقدم (19سال) بنشینم.

 

»» راستی که صلح هرچه بدود به جنگ نمی رسد .

 

»» دوری ازفرهنگ وفضای دوران دفاع مقدس یعنی حضوردریک بحران

 

    عمیق امنیت ملی !

 

»» آهای محمدرضاباقریان زاده (فتح المبینناصرتقی پور(کربلای چهار)

 

     وعلیرضاشهریسوند(والفجر هشت)مراببخش که آداب نجوانمی دانم.

 

»» یاد ایستگاه صلواتی بخیرکه استراحتگاه ملائک بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:25  توسط علی عمیره  | 

»» گمنامی سکه رایج جبهه ها بود.

 

»» یاد پادگانها بخیر که صبحگاهی حضور درآن برپا می شد، عشق

 

     پرورش می دادوبازوی اخلاص راورزیده می کرد.

 

»» از شور و حالی که سیدحمیدعربیه(شلمچه) ،  مصطفی

 

    بختیاری اصل (شلمچه)،جمال مدرسی(چزابه) داشتند روشن

 

    می شد فهمیدکه به چیزی کمتراز شهادت قانع نیستند.

 

»» من ازمردانی سخن می گویم که فرشتگان آسمان آنان رابهترازما

 

     می شناسند!

 

»» غلامرضابختیاری آزاده(17ساله)،محمدفرهمند(17ساله)،علی

 

     معینی(18ساله) می دانستند که فاصله شان تانبودن لحظه ای

 

     است  به درازای لحظه انفجار.

 

»» باگذشت بیش ازبیست وشش سال هنوز کام من ازحضورنداشتن

 

   درعملیات طریق القدس (بدلیل کمی سن)تلخ است.تلخ...

 

»» چه اکسیری بود جبهه که بهروزبیک زاده(فتح المبین)،وبرادرش مهدی

 

     بیک زاده(کربلای چهار)،مجید فریسات (کربلای چهار) رادرهوای وصال

 

     شیرینش  آوارهء بیابانهای جنوب وکوههای یخ زدهء غرب کرد. 

 

»» من نمی دانم این چه مستی بود که دراین هشت سال روبه ماآورد؟

 

    اصلا" این ساقی که بود واین باده راازکجاآورد؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:44  توسط علی عمیره  | 

»» لابه لای سیم خاردارها پلاک ها چشمک می زنند وشهدا هنوز

 

    ایستاده اند وباسرانگشت وفا نقطه رهایی رانشان می دهند.

 

»» یاد قرارگاهها بخیر که بی قراری می آورد.

 

»» حاج اسماعیل فرجوانی (فرمانده دلاور گردان کربلا) بادست قطع

 

    شده اش چه گره هاازکار عملیات گشود. راستی مابادودست سالم

 

   ازافتاده ای دستگیری کرده ایم؟

 

»» شیوهء شهادت محمدحسین بیات(والفجرمقدماتی)،محسن غلامی

 

    (فتح المبین)،محمود کمالی(کربلای چهار) صادقانه ترین و

 

    غیرتمندانه ترین شیوهء دینداری است.

 

»» منطقهء عملیاتی بیت المقدس درآن هشت سال هیچگاه میزبان

 

    دلهای زنگارگرفته وایمان بزک کرده نبود وتن به نگاههای ناپاک نسپرد.

 

»» آهای فرامرز عالی پور(آرپی جی زن)،ابوالقاسم بصیری(تیربارچی)،

 

    عدنان فریدی فر(غواص) به روی سالها ندیده ات قسم چشمان

 

   عاشقم درپی واژه ای می گردند تانامت راصداکنند.

 

»» من این همه بغض فرو خورده رابه کدام کوه ودشت ببرم؟

 

»»  ای واژه هامرادریابید که بی تاب شده ام.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:25  توسط علی عمیره  | 

»» درکتاب قطور تاریخ فصل جدیدی به نام جنگ هشت ساله نوشته

 

     شده که سخت عاشقانه است.

 

»»درورای جوش وخروش وشور وشوق ودادوبیدادهای ساده وبی غل

 

    وغش شهید حاج حمید دستنشان (شیمیایی) قلبی به پاکی دل

 

    یک کودک معصوم موج می زد .

 

»» خدامی داند که ما چه قدر به این بچه ها بدهکاریم که خودمان

 

     نمی دانیم!

 

»» نه شهید سعید نورانی (اطلاعات عملیات گردان) مثل کوه که

 

     کوه مثل اوبود.

 

»» بالآخره عملیات بیت المقدس رسید ،عشق آمد وشهید سید 

 

    مجتبی مسعودیان (16سال)،مصطفی مهربند(جبهه نورد)و

   

    صادق نیسی(دب حردان) راباخودش برد.

 

»» نام شهید احمدبزاز(آرپی جی زن)،علی بابایی (بیت المقدس)و حبیب

 

     حسونی (19سال)برایم بهارراتداعی می کند .آخر اودراردیبهشت

 

     سال 61همسایهء خدا شد.

 

»» تمام این نوشته نذر شهید علی بهزادی (فرمانده رشید گروهان نجف

 

      اشرف)، همان ستارهء سحری است که در سرمای سوزان بهمن ماه

 

     سال65درکنارهء خاکریزهای شلمچه همراه آسمانیان به پروازدرآمد .

 

»»...... این قلم راه را باز می بیند وبه آن سوی افق می نگرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 0:39  توسط علی عمیره  | 

 

 

»» فصل دفاع مقدس داستان تجدید عهد انسان درروزهای پایانی

 

    تاریخ است وبرای همین باخون واشک نوشته شده است.

 

»» شهید حسین کرمی راهدار (شلمچه)،محمد مشعل (شیمیایی)

 

   علی مهدی پور(تنگه رقابیه)سن زیادی نداشتندولی بزرگ بودند!

 

»» ماحماسه های بزرگتان رادردفتر روزگار ثبت خواهیم کرد ،ماشعر

 

   بلندشهادتتان را خواهیم سرود.

 

»» کلمات من باید بایادهایی مثل شهید سیدمحمد موسوی

 

     (جانباز شهید) ،سیدهاشم میرزاده(شلمچه)، سیدفرید موسوی

 

     (فرمانده دسته) درآمیزد تاخواندنی شوند وماندنی،برای همیشه .

 

»» آدم های صرفا" سیاسی ، آدم های مطلقا" اقتصادی ، آدمک های

 

    قطعا"« نان مسکن ،آزادی» درد شهیدان را چه می فهمند ؟

 

»» ازوسعت دیدگان شهید حسین مساح(جزیره مجنون)،مهردادمجدزاده

 

   (والفجرمقدماتی )،مرتضی معاون جولا(بدر) درعجبم که چگونه در باطن

 

   تیروترکش وآتش وخون،رضایت پروردگار رابه عین الیقین

 

    مشاهده کردند.

 

»» نگذاریم گذر ایام ساحت خاطراتمان (ازدفاع مقدس ) راکدرکند.

 

»» اگرزبان پاسگاه زید وتنگه رقابیه بازمی شد می توانستم

 

    بیشتر بنویسم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 0:44  توسط علی عمیره  | 

»» چفیه های بچه هایمان دروالفجر هشت بوی پیراهن حسین (ع)

 

     می داد.

 

»» عمو سهراب یک تاریخ پا به سن گذاشته است .یک سند زنده

 

    از جنگ...

 

»» شهید علی دافع (تیربارچی ) عشق را در گردان کربلا دید.اورادر

 

    آغوش کشید و همراهش رفت تا آسمان کربلای چهار.

 

»» شهید عبدالکریم کجباف (نوزده سال) مردی است در همین

 

    نزدیکی ها که هنوز فرصت نکرده ایم بشناسیمش...پس کی

 

     فرصت می کنیم؟!

»» روزی که شهید
حمید خانزاده (بسیجی)،حسین خاکی زاده

 

    (پاسگاه زیدعبدالمحمد دانشور پور (بی سیم چی ) رابه خاک

 

    سپردیم گوئی یک آسمان صفا و  معرفت بر روی دستها تشییع شد.

 

»» آهای اروند رود ، بگو با برادرانم چه کردی ؟

 

»» شانس نیاوردیم شهید شویم ... ای بابا مگه شانسیه؟!

 

 »» دست شهادت همیشه باز است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 22:20  توسط علی عمیره  | 

»» چفیه های بچه هایمان در والفجر هشت بوی پیراهن حسین (ع)

 

    می داد.

 

»» عمو سهراب یک تاریخ پا به سن گذاشته است . یک سند زنده

 

    از جنگ .

 

»» روزی که شهیدحمید خانزاده (بسیجی) ، حسین خاکی زاده

 

    (پاسگاه زید)، عبدالمحمد دانشورپور (بی سیم چی) رابه خاک

 

    سپردیم گویی یک آسمان صفا و معرفت برروی دستها تشییع شد.

 

»»آهای اروندرود! بگو با برادرانم چه کردی ؟

 

»» شهیدعبدالکریم کجباف(19سال)مردی است درهمین نزدیکیها

 

    که هنوز فرصت نکرده ایم بشناسیمش ........پس کی فرصت

 

    می کنیم؟!

 

»» دست شهادت همیشه باز است .

 

»»  شهیدعلی دافع(تیربارچی) عشق را در گردان کربلا دید. او را در

 

      آغوش کشید و همراهش  رفت تا آسمان کربلای چهار.

 

 

 

»» شانس نیاوردیم شهید شویم.........ای بابا مگه شانسیه ؟!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:23  توسط علی عمیره  | 

»» نورانی ترین عملیات بچه های جنگ نماز بود و نماز .

 

»» شهید علیرضا درگاهی (غواص) همراه بادیگر آسمانیان  شهید

 

     شاهپور اصول زاده (کربلای چهار)، غلام احمدی(جزیره سهیل)همسایه

 

     خدا شدند .

 

»» شلمچه وچزابه تنها عبادتگاهی هستند که نیاز به سجاده و مهر و

 

     تسبیح ندارند.

 

»» روزی که شهید محمد اسکندری (تنگه رقابیه)،محمد افقه

 

     (آرپی جی زن)  آمد ، می گریست و روزی  که رفت  گریاند .

 

      بین این دو هفده  17سال فاصله  بود. چقدر کم !

 

»» با آن همه سرو صدای توپ و خمپاره در فاو و شلمچه آلودگی صوتی

 

     نداشتیم  اما اینجا با یک بوق ماشین  کلی آلودگی تولید می شود .

 

»» نیایشهای عارفانه شهید طالب خوشبخت (بدر)،عزیز دشت بزرگ

 

     (16سال)، مسعود خلفی (فرمانده گروه)  شبستان کوچک

 

     حسینیه گردان را از فرشته پر می کردو آسمان کرخه  راسرشار

 

       از ملکوت می کرد.

 

»» قرعه فال ماندن را به نام ما بیچارگان زدند. برای  من وتو تا بار سنگین

 

     امانت آنان که رفتند را بر دوش بگیریم و به آنان که نبوده اند نشان

 

      دهیم ....راستی اصلا "ما چیزی می بینیم؟!

 

»» گاه و بی گاه که درد ماندگی بی تابم می کند ....... من نمی توانم

 

     آنها را فراموش کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 21:15  توسط علی عمیره  | 

 

     جوانهای مومن بسیجی ما نشان دادند که می توانند دراین مراحل عظیم

 

      به معراج  بروند. شما میدان جنگ را پشت سر گذاشته اید. روزها و

 

      شبهای خوش حالات معنوی را پشت سر گذاشته اید.من به شما عرض

 

       می کنم : ای به معراج رفته ها،امروز که وارد زندگی معمولی شده اید ،

 

       مبادا دستاورد آن معراج را ازدست بدهید . مبادا آنچه را که در آنجا با این

      

       بینش معنوی  احساس کردید ،فراموش کنید. حجت خدا برشما تمام شده

 

       است. آن مناظر معنوی  را که شما از دریچه عبادت وذکر مناجات در یک

 

       دورانی مشاهده کرده اید ، همه کس نمی بیند  وچشمهای مادی  آن را درک

 

       نمی کنند و نمی بینند، اما شما دیدید و حجت  بر شما تمام  است. خودتان

 

       را واین راه را حفظ کنید .

         

                    (مقام معظم رهبری دردیدار با جمعی از رزمندگان دوران دفاع مقدس)

 

         

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:36  توسط علی عمیره  | 

»» شهادت ر ا نمی شود از میدان به در کرد.

 

»» آهای شهیدان: مسعود بهروش (کربلای پنج)- محمدرضا

 

    آل مبارک (جزیره مجنون) و اکبر آذر(بسیجی) خدایتان را

 

    چگونه دیدید که آنگونه عاشقش شدید؟

 

»» شعار و تکبیر و صلوات  چاشنی غم و شادی  جبهه بود.

 

     چاشنی امروز تو چیست؟

 

»» نمیدانم  شهید محمدرضا توسلی (منطقه رقابیه )

 

   

     عباس حسین زاده (15سال) و جلیل  براتوند (تیربارچی)

 

     اشکشان را پای کدام بذر ریختند که لاله شهادت را

 

      به این سرعت بارور کردند.

 

 »» پاسخم رابدهید ای شهیدان! نگذارید سوالهایم بی پاسخ

 

     بماند .... البته که جواب ها روشن است!

 

»» در آن روزهای آفتابی (جنگ) خاکهای کرخه و شلمچه

 

     هیچگاه تشنه نمی ماندند. باران هم که نمی بارید

 

     گریه های شهید:محمد آشنا(بی سیم چی)مهدی

 

       اسکندری (بیت المقدس)و احمد پیربابا(17 سال)

 

       به دادشان می رسید.

 

 »» واقعا" درهروجب ازاین خاک شهیدی به معراج

      رفته است........

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:34  توسط علی عمیره  | 

اعوذ بالله من الشیطان ( الرجیم )

بسم الله الرحمن الرحیم

رضاک رضاک لا جنات عدن

و هل عدن تطیب بلا رضاکا

غروب روز ۱۲ فروردین ۶۳ می باشد . روز مبارکی است روز مقدسی است .

 امروز تمامی رزمندگان لشکر ۷ ولی عصر (( روحی و ارواح العالمین له الفداه ))

در مراسم ویژه این روز مقدس و اسلامی شرکت کرده بودند .

ابهتی و عظمتی بود ، رزمندگان بصورت واحدهای مخصوص خود در صبحگاهی

 گردان کربلا جمع شده بودند در این فکر بودم که خدایا اینها برای چه خانه و زندگی

خود را ترک نمودهاند و سر به این بیابان های در ظاهر مرده گذاشته اند ، مگر این

 عشق به معبود مطلق نیست که اینگونه آنها را دیوانه کرده است ؟

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند

دیوانـه  تو  هر  دو  جهان  را  چه  کنـد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 7:15  توسط سید صدر  | 

»» اگرشهادت نبوددین ازنفس می افتد.

 

»» ای کاش ازمانپرسند بعدازشهیدان چه کردید؟ آخر چه دارد بگوید

    انبوهی از نقطه چینها.....................................!

 

»» می دانی شرف المکان بالمکین یعنی چه؟یعنی دنیا بدون شهید

     علی بهزادی(فرمانده گروهان)، حمیدعقیلی(کربلای پنج) ومحمود

     کسائی زاده(هفده ساله) هیچ نمی ارزد...هیچ!

 

»» علی افشاری(والفجر مقدماتی)، عبدالحسن باوی(آرپی جی زن)

     ومسعود تقوی زاده(هفده ساله) آدمهای عجیب وغریبی نبودندفقط

    حواسشان خیلی جمع بودکه کارهایشان راخالصانه به سرانجام برسانند.

 

»» درجبهه افسارنفس سرکش رابدست گرفته بودیم.مبادا اکنون نفس،

     مارا رام کرده باشد؟

 

»» بیابانهای چزابه وکرخه ومنطقه گروهان پل درآن هشت سال

      هیچگاه دچارخشکسالی نشد.باران هم که نبود اشک بچه ها آنرا

      جبران می کرد.

 

»» شلمچه زمین نیست، زمینه است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 23:21  توسط علی عمیره  | 

»» اگرشهادت نبود دست دین به جایی نمی رسید . 

»» درکوههای ماووت انسانهاایستاده یخ می زدنداما بچه ها نشسته گرم عبادت بودند .

 »» ازنجوای شبانه علی افشاری(تیربارچی)،محمد افقه (آرپی جی زن)  وغلامرضابلیتی ظهراب(آرپی جی زن) درعملیات والفجر مقدماتی  تنگه رقابیه معلوم بودکه مسافرند .

»» ازالتهاب مناجات شاپور آشناگر(تیربارچی )،جلیل براتوند(تیربارچی)ومسعودتقوی زاده(بی سیم چی)درجزیره مجنون (عملیات بدر) روشن بود که مهاجرند .

 »» ازاشک شوق عبدالرئوف بلبلی(فرمانده گروهان) ،علیرضا بیطارزاده (فرمانده گروه)وابوالقاسم بصیری(تیربارچی)درشب حمله کربلای چهارومنطقه عملیاتی جزیره سهیل پیدا بود که شهیدند .

 »» ....دست خودم نیست نمی توانم آنهارافراموش کنم .

 »» اصلا" این خط آخرندارد بدون معطلی به جای نقطه چین اشک هایت رابگذاروبرو!   

   

    

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 0:14  توسط علی عمیره  | 

 

»» کف خیس سنگرمادرچزابه عطرخویش رامدیون گریه های نیمه شب

    اکبر قاسم پور (اعزامی ازمسجد سلیمان )بود.

»» شهادت تاریخ مصرف ندارد.

»» درجبهه بادل دادن به آن دریادلان صفامی کردیم.

»»ماحماسهء بزرگتان رادردفتر روزگارثبت خواهیم کردوشعر بلند

   شهادتتان راخواهیم سرود.

»» زندگی چون رود خروشانی است که فقط برمسلخ نشستگان

   شهادت رادرخود غرق نخواهدکرد.

»» گفته انددراین دنیادودراست که هیچگاه بسته نیست:یکی درخانه

   خدا ودیگری درحرم علی بن موسی الرضا(ع) . لیکن زمانی نه

    چندان دوربه مدت هشت سال یک دردیگر هم اضافه شده

    بود:

        ....درباغ شهادت......

                                              حیف شد(تقریبا") بسته شد.

»» شهادت حاج اسماعیل فرجوانی(فرمانده گردان وغواص)وسعید

    حمیدی اصل(غواص) ازمظلومانه ترین شهادتهاست چراکه در

    معبر باتلاقی نه راه پس داشتند ونه راه پیش.آن هم درشب عملیات

    کربلای چهار ،میان سیم های خاردارومیله های خورشیدی ،دراروند

    خروشان ،زیر آتش سنگینی که ازبالای سرشان می ریخت.....الله اکبر

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 0:55  توسط علی عمیره  | 

»» دست راست حاج اسماعیل فرجوانی (فرمانده گردان)درآبهای

     هورالعظیم ازبدنش جداشد.......آه که آن دست آسمانی چه قدر

     بوسیدنی است.

»» سالهاست که به چشمهایم گفته ام "مردکه گریه نمی کند " اما

    مردان همه رفتند وماقراراست برای مردان گریه کنیم.

»» یک شب عملیات برابر باهزارماه مذاکره بود.

»» شهادت که اجباری نیست!

»» بسیجی! حیف است که آن همه شکوه فقط درآلبوم خاطرات من

     وتو بماند قلمت را......

»» گاهی که دردجاماندگی بی تابم می کند آلبوم عکسهایم رابازمیکنم

     گویی به بهشت وارد شده ام ووقتی آن را می بندم تاچند روزهرجا

     باشم خودرانشسته درمسجد احساس می کنم.

»» من مرتضی معاون جولا(امدادگر)رادریک شب ابری که ازآسمانش

     هم تیر می باریدوهم باران درشرق دجله دیدم که همراه باعلی

   

    کربلائی (دوشکاچی) ومحمدرضاآزادی(معاون دسته)ویوسف

    سرلک (تیربارچی ونوحه خوان گردان) نمازشهادت رابه جماعت اقامه

     کرده بودند .الله اکبر،سجده.......

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 17:34  توسط علی عمیره  | 

 

»» پس ازعملیات والفجرهشت مانه عبدالله محمدیان(معاون گردان)،

      احمدغلام گازر(کمک تیربارچی)،محمدمهدی نوروزتولائی(پرسنلی)،

     عبدالحسین دنیوی زاده(معاون دسته)....که دلهایمان راتشییع کردیم.

»» شهیدصادق نوری پور( معاون گردان)،دوست صمیمی فجرصادق بود.

»» درست است که جانباز پانداردامامگرنمی دانیم که انقلاب راهمه به

   پای اونوشته اند.

»» ماهشت سال بادشمن خونخواری دست وپنجه نرم کردیم که چهره

     حجاج بن یوسف ثقفی راآبرو داده وآب شرم راازپیشانی چنگیزو

     نوادگانش پاک کرد.

»» ازبس مرحوم کریم محسنی(رزمنده دوران دفاع مقدس)درفضای علامتهای

     ظهوربودنامش آدمی رابه یادامام زمان (عج) می انداخت.راستی !هر

      کس مارامی بیند به یادچه چیزی می افتد؟!

»» نعمت الله جمالی(آرپی جی زن)،حمید ضیائی(بی سیم چی)

     وعلی ماپار(بی سیم چی) درعین سادگی وگمنامی به جهانی

       طعنه زدندورندانه گلیم خویش ازمرداب دنیا بیرون کشیدند....

 »»  اگربخواهم شیرین ترین ولطیف ترین خاطرات زندگی ام راورق بزنم

     ردپای آنهارادرکوچه پس کوچه های گردان کربلا وگروهان

     نجف اشرفوسرزمین سپیدوسبزجزایر مجنون وفاووشلمچه

         وطلائیه و...پیدامی کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 16:46  توسط علی عمیره  | 

»» آی شهیدان:مجیدومحمدرضا شاهین(تک تیرانداز)،علی کربلائی

    (دوشکاچی)،محمدرضا آزادی(معاون دسته)،علی ماپار(بی سیم چی)

    علیرضابیطارزاده(معاون دسته)،علی حمیدیان مقدم(تیربارچی)

     بامابگوئیدچگونه پنجره های بسته زمین راگشودید وبه سمت آسمان

     سبزپروازکردید؟رمزهای پرواز رابرمابگشائید .

 

»» راهی که: احمدقنواتی(نقلیه گردان)ابراهیم چفقانی(فرمانده دسته)،

    سعیدراستانی (بی سیم چی)،سعیدحمیدی اصل(غواص)رفتند

          به خدامی رسید.راهی که ما میرویم......!

 

»» ما اززمستانهای 63به خداشکایت می بریم که خوشبوترین لاله های

      باطراوتمان :علی رهنمائی(غواص)، سعید نورانی(اطلاعات عملیات)،

       محمدرضاسالمی(فرمانده گروهان)،عبدالرحمان سلیمان پور(آرپی

       جی زن).........راازماگرفت.

 

»» افسوس وصدافسوس که هم نفسی باشهیدان نه خواندنی است

     ونه دیدنی.اماآشنایان کوچه شلمچه ومجنون ووالفجر هشت

     گفته اندکه چشیدنی است.......وای چه طعمی داشت!

    

 »» درشیوه جانبازی بادست وپای قطع شده وصل می شوند.

 

»» هرچه باخودم کلنجاررفتم نتوانستم شماره مرحوم کریم محسنی

        (رزمندهدوران دفاع مقدس)راازدفترچه تلفنم پاک کنم ......

 

   

»»  درآن بیابانها حتی درتاریک ترین شبهای عملیات هم راه راگم

     نمی کردیم .امااینجا روزروشن نمی دانیم بایدازکدام خیابان برویم!

 

»» ای واژه هارهایم کنیداین قدربه من تک نزنید!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10:21  توسط علی عمیره  | 

»» درکرخه برسرکسی که به بیت الخلاء می رفت کلاه می گذاشتند،

      اینجا روز روشن ،وسط بازار سرخلق الله را هم کلاه می گذارند

      وهم کلاه برمی دارند.......یعنی چه؟!

»» دکان گناه درچزابه وطلائیه تعطیل تعطیل بود...فینیش!

»» ازبرکت پهن شدن سفره ء عملیات کربلای چهاروپنج کادرگردان کربلا

    دربهشت تکمیل شد: حاج اسماعیل فرجوانی(فرمانده گردان) ،

     صادق نوری پور(معاون گردان) ، علی حمیدی اصل( مسئول

       پرسنلی )، عبدالرحمان مرغیان (مسئول مخابرات)، علی

    بهزادی (فرمانده گروهان)،عبدالرئوف بلبلی(معاون گروهان)،.....   

 »» می گویند هرکس می خواهد به امام زمانش برسد باید خودش

     رابه آب وآتش بزند ودر شب عملیات کربلای چهار هم آب بود و

       هم آتش!

»» برای صاحب این قلم بکار بردن پیشوند مرحوم قبل ازنام کریم

     محسنی(رزمنده دوران دفاع مقدس)  بسیـــــــــــار تلخ است....

»» شهیداکبر قاسم پور(پرسنلی گروهان)بایک قدم (اولین اعزام)

    به بهشت رسیدومن باآن همه قدم های شکسته(اعزام های

    مکرر)پای درگل مانده ودرخویش فرورفته ام .

»»زکات دستهایمان درآن دوران بدوش گرفتن سلاح بودوامروز

    دست گیری ازافتاده ای است(سید صدر وام بده!).

»» تاریخ مصرف دفاع مقدس ماتابی نهایت است.....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 14:13  توسط علی عمیره  | 

 

»» من موج مردانگی رابا همه جدیتش درخم ابروان تاب برداشته یک

     بسیجی آرپی جی زن به نام شهید علی حسامی درشب

      مقاومت سه گوش فاو شاهد بودم.

 »»آی بسیجی ! باید آیه آیه ازسوره های ایثار وایمان گذشته را

      بخوانیم. یادت باشد روزهای جنگ زیباترین لحظه های عمرمان

     بوده است قدرش را بدان تاقدرمان رابداند!

 »» شاید خدا درروز قیامت در مقابل کسانی که داشتن زن وبچه رابهانه

     نیامدن به جبهه کرده بودند عمو سهراب وحاج اصلان رضایی

      راعرضه کند که بااینکه پدر شهید بودندو نوه هم داشتند

      اما بارزمندگان همراه بودند.

»» درپلاژ دزفول (مقردریایی لشکر) وسط زمستان سال 65 ای بخاری

    روشن می کردیم ...ای گرم می شدیم ...هی ... ------------ی!!

»» درجبهه حتی چرت زدن بسیجی ها سرپست نگهبانی هم عبادت

     بود ولی اینجا باید ازنمازهایمان هم استغفار کنیم .

»» جانبازان بدون پا تاملکوت رفتند ومابا ادعای دست وپاداری اندرخم

    یک کوچه ایم.

»» آی آقاداوود! سا لهای بی علی پناه(فرمانده گروهان نجف اشرف) بودن

       سخت باورمان می شود .......

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 17:8  توسط علی عمیره  | 

                         

                 پاتک به واژه ها   (۸ )

 

 

»» تیروترکش تمام شده ، دعا ونماز که هست، خداکه تمام نشده .

 

»» آن روزهاشهیدان به خاطر دین روی مین رفتنداما امروزه برخی برای

     

       رسیدن به مین چه راحت پاروی دین می گذارند!

 

»»  درکرخه غذای ماواقعاً آب گوشت بود.

 

»» درجبهه اصل برنمازجماعت بودمگراینکه خلافش ثابت شود.

 

»»ملازمت وهمنشینی باآن مردان بی نشان وبی ادعا برکات والطافی

   

        داشت که ...... نگو ونپرس .....

 

»» ذره ای ازادعاهای من چنین کردم رادرشهید محمود رشیدیان

 

(فرمانده دسته)شهید عبدالحسین آقایی(معاون گردان)نمی توان یافت.

 

»» درست است که نخاع جانباز راقطع کرده انداما مگر همین قطع

 

      شدنها نیست که خاک را به خدا وصل می کند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 17:16  توسط علی عمیره  | 

                                پاتک به واژه ها  )

»»  درجبهه بچه ها با دل  می جنگیدند نه بادلیل .

 

»»  قرار ملاقات شهید عبدالحسین دنیوی زاده (معاون دسته ) وعبدالله      

 

        محمدیان(معاون گردان ) وعبدالرحیم بهمنی (مسئول گروه ) باخدا

 

       همیشه نیمه  شبهابود هم قبل ازعملیات (مناجات شبانه )وهم

 

      درشب عملیات والفجرهشت(شهادت).

 

»»   دفاع مقدس مابیشتر تاریخ بودتاجغرافیا.

 

»»   نمی دانم چراهرچه فکرمی کنم یادم نمی آید که درچند سال جنگ

 

          کسی  ازبچه ها دیگری راسرزنش کرده باشد اما تادلت بخواهد

 

             نفس خویش رابه دلیل گناه نکرده ملامت می کردند .

 

»»  پذیرایی درجلسات فرماند هان گردانها وگروهانها عبارت بوداز:یک

 

              وعده چایی بالیوان پلاستیکی قرمز...همین!

 

»»   شب تاریک عملیات وبیم موج بیداری تیربار دوشکای دشمن و

 

      گرداب فوگاز ومیدان مین ومعبرباریک ، کجادانندحال ماخوش نشینان

 

       رفاه زدهء شهربی دردی ها!

 

»»  درست است که جانباز دست ندارداما چه کسی می تواندادعا

 

       کندکه اودربود ونبود های ما دست نداشته است؟

 

»»  چقدر دستهای شهیداکبرشیرین (معاون دسته)وصحنعلی تاراس

 

      (فرمانده دسته ) بوسیدنی است آخرهمواره سرشار ازقنوت بودند.

 

»»  خواستم بگویم مرحوم شهیدمحمدرضاسالمی(فرمانده گروهان

 

 مکه) لب گزیدم که اوخودغرق است....خداما رحمت کند!  

 

»»  اگر کبریت احمر شهادت نبودتکلیف مردونامردراچه کسی روشن

 

       می ساخت؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 15:47  توسط علی عمیره  | 

 

پاتک به واژه ها ۶

ـــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

»» آنکه جانباز را دست کم می گیرد نمی گویم نفوذی است .

 

 اما بی نفوذ هم نیست.

 

»» آهای بسیجی ها! قرار است ما که همسفر با شهیدان تا دم درب

 

شهادت رفتیم وبرگشتیم دست دیگرانی که نبوده اند را بگیریم

 

و شهیدان را نشانشان دهیم .نکند ما خود پشت میدان مین دنیا

 

کپ کرده باشیم !

 

»»  ای یادگاران آزادی ،قلم در سرودن شعرخونتان نه توان رقص دارد و

 

 

نه میل به نشستن ، دیوانه شده است نمی داند چه کند؟ 

 

 

شما خود دست او را بگیرید.....

 

»»  به لبخند های امام (ره) قسم ! من جوانانی چون شهید

 

 عیسی جابری (غواص) و شهید غلامرضا محمدی (غواص) را

 

 

در اروند کنار دیدم که   نماز را فقط برای خدا می خواندند.

 

»»  پیکر مطهر شهید نعمت الله ولی زاده (بی سیم چی )

 

 

 -- چندقطعه استخوان— بردوش یاران جا مانده اش خیلی سبک بود.یعنی که

 

         نجا المخففون (حدیث)و سبکباران خرامیدند و رفتند......

 

»»  خواستم بگویم یک دست ویک پای شهید علی حسامی

 

 (آرپی جی زن و تدارکات گروهان)درخط سه گوش فاو جا ماند. یادم آمد

 

 اصلا" من خودم را هم گم کرده وهم در همانجا جا گذاشته ام !

 

»»  سردار شهید حاج اسماعیل فرجوانی (فرمانده گردان)،درعملیات

 

 

طریق القدس برادرش ابراهیم به بهشت (شهادت)رسید ،درحمله رمضان

 

 پایش زیرتانک رفت، درخیبر چشمانش بینا (شیمیایی) شد ، دربدر دست

 

راستش را به دست آورد ( قطع دست ) و درکربلای چهار پایانی(شهادت)

 

گرفت ......این حاجی نقشه کامل جنگ بود!

 

»»  ردپای شهیدمحمدحردانی  (طلبه وکمک تیربارچی) راباید

 

 

درصفای دلهای بی کینه جستجو کرد .

 

»»  راستی چرا در جبهه هیچکس ازبچه ها سراغ میوه و دسر بعد از

 

 

غذا را نمی گرفت  ؟......عجیبه ها!

 

»»   حرفهای جنگ پایان ندارد .........

 

برادرم آقای علی عمیره نوشته است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 1:25  توسط سید صدر  | 

                            پاتک به واژه ها       ( ۵ )

 

»»  شهیدان سپید جامگانند، چشم و دلش روشن باد هر آنکه دلش با آنان

 

      است

 

»»  سالها پیش از این در طلائیه و پاسگاه زید و چزابه هم شاهد طلوع  فجر

 

    کاذببودم  وهم فجر صادق . اینک اما، مدتهاست از هیچ کدامشان خبری  

 

       ندارم !

 

»» سردار شهید حاج اسماعیل فرجوانی (فرمانده گردان) در شب عملیات بدر

 

        بادست  راستش  به حسین (ع) سلام داد وپاسخ شنید(قطع دستش)!

 

»» آن که باآن سابقه جبهه بازهم راه را گم کرده است، براو نمرده به فتوای

 

        من نمازکنید.

 

»» آی به مقصد رسیده های آن سوی اروند ، مامسافران این سوی آب رادریابید .

 

»» درمنطقه قفل شده عملیاتی بدر وجاده خندق همراه باشهیدیوسف سرلک  

 

        (تیربارچی  و موذن خوش صدای گردان ) دلمان راهم جاگذاشتیم ....

 

»» تردید از ماست وگرنه شناسنامه حتی یک نفر ازبچه های جبهه وجنگ نیز

 

      نمی شود که از محله های بی درد صادرشده باشد .

 

»»  جانباز اگرچشم ندارد اما درشب وروز تاریک ! راهنمای ماست .

 

»»   چایی جبهه بالیوان قرمزپلاستیکی عجیب می چسبید امابالیوان های بلوری

     

         اینجا  اصلا آن طعم  راندارد بااینکه شکرش راهم زیاد میکنم آ ....

 

»»   شهید علی بهزادی (فرمانده گروهان) پس ازمجروحیت شدید(سر ودست

 

        و...)درکربلای چهار، دوران نقاهت رادر شلمچه وکربلای پنج سپری کرد .امروز

 

        اما ،برخی برای ترکش نخورده چه طول درمانها می گیرند..... سبحان الله!

 

»»  بسیجی ! با خاطراتت حکایت کن از پرواز این قوم ، حکایت کن، شاید هزاران 

 

      مرغ مهاجر باشند تا پرواز را یاد بگیرند و قدم درآسمان پرستاره ی هدایت

 

        بگذارند. حکایت کن...

 

 

 

      

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 9:37  توسط علی عمیره  | 

تقدیم به خونین بالان عملیات بدر بویژه سرداررشید اسلام

  شهید داود علی پناه (فرمانده دلاور گروهان نجف اشرف)

                    

          شهرشهیدان،شرق دجله          

 

 

 هلا سوختگان در لهيبت آتش هجران و فراغ شما را بشارت باد كه انتظار به پايان آمد . همسنگران شهدا فرزندان باب الاحوائج موسي بن جعفر (ع) (آزادگان) آمدند و با خود آزادگي آوردند بايد كه پروانه وار دور آنها طواف كرد و بر دست و پايشان بوسه زد و به آنها تبرك جست كه اينان فرزندان امامند و بوي شهدا را ميدهند.

   آري آزادگان آمدند ، دشمن زبون در برابر اين امت به خاك ذلت نشست  و سر افكنده از خانه مان بيرون رفت و به اسناد همان حريمي كه خود شكسته بود گردن نهاد و دريك كلام : اسلام پيروز شد . اين بي نظير پيروزي ملت ايران بر تمامي امت اسلام مباركباد . اما تا به حال هيچ انديشيده ايد كه اين پيروزيها را چه بهايي است؟ اين سفيدي را كدام سرخي است ؟ بياييد با هم يك برگ از اين دفتر را ورق زنيم و آن را به تماشا نشينيم . سوزناك ترين و خونين ترين صفحه آن يعني حديث هجرت ياران و پرواز شهيدان. آري پرواز شهيدان كه بي ياد آنان روزهايمان تاريك است و شب هایمان ظلمات . پس هركه دارد به دل ياد شهدا بسم الله كه شادي ندارد آن كه ندارد به دل غمي.

   نام گردان كربلا و گروهان نجف آن، نامي است كه وقتي برده

 مي شود ، آدمي بي اختيار به ياد آن سرداري مي افتد كه بوي شهادت را ميداد يادش بخير حاج اسماعيل فر جواني فرمانده دلاورگردان را مي گويم .همو كه از كثرت جراحات تو گويي يكبار كامل بدنش از هم پاشيده و دو باره به هم وصل شده بود . در وراي چهره خندان حاجي  ، دريايي از مظلوميت موج مي زد. آخر او بار شهادت تنها بردرش را هم به دوش مي كشيد. دلش براي شهدا خيلي تنگ شده بود بويژه براي معاونش عبدالله محمديان . او خود اين را ميگفت . در آخر هم وقتي ديد هيچ چيز و هيچ كجا اوراآرام نمي كندبراي رسيدن به محبوبش درتاريكي هاي شب ودرميان باتلاقهاي اروند به سجده افتادونماز شهادت بجاآورد.

در آن لحظه او ديگر مطمئن و آرام بود زيرا در كنار نيروهاي سفر كرده اش : عبدالله محمديان ، صادق نوري ، سعيد سرخاني ،  غلامرضا محمدي، عيسي جابري بود كمي آن طرفتر هم سعيد حميدي اصل با پاهاي قطع شده اش خاموش افتاده بود مي گويند سعيد در آن لحظات دردناك سرش را در گل فروكرده بود تا دشمن صداي ناله اش را نشنود: الله اكبر از اين همه ايمان وايثار.باور كنيد آن باتلاق قطعه اي از بهشت بود بهشتي پيش ازحشر.

شهيدان محرم حريم دلدارند ،محرم راز يارند و عشاق مكتب عشقند جام شيرين شهادت گوارايشان .

   ما فردا قيامت در پيشگاه عدل الهي از اروند رود سراغ دوستان

 باوفايمان راميگيريم كه درآن شب سردوطوفاني به اميدزيارت

بارگاه غريب و مظلوم حسين(ع)آنان راته رودخانه به امانت

 سپرديم.محمود عباسي، حميد قشوني. آن شب عبدالحسين

دنيوي زاده معاون دسته سلمان هم ديگر طاقتش تمام شده بود و فردايش خبر آوردندكه محمد مهدي نوروز تولايي و عليرضا حسابي و حسن بهار لويي هم مظلومانه رفتند.  

   ما از خط سه گوش فاو پيش خدا شكايت مي بريم كه چرا پيكر علي حسامي را ناقص به ما داد؟ مگر دست راست و پاي چپش كجا رفته بود؟ و مگر در آن لحظه احمد غلام گازر هم پيش او نبود .

 در والفجر 8 حتي حنظله غسيل الاملائك هم مي توانستي بيابي: محمد حرداني. همان طلبه كم سن و سالي را مي گويم كه چهارمين شهيد خانواده اش بود و فقط يك شب آري والله فقط يك شب در حجله مانده بود و چند روز بعد وقتي سر صف صبحگاهي به ما شيريني مي داد ماخاكيان به نيت عروسي اش مي خورديم حال آنكه اوشيريني شهادتش راپخش مي كرد.

   خوشا به حال آنانكه با شهادت رفتند و بدا به حال ما . ياران مراقب باشيم شيشة بلورين دل فرزندان يتيم قدرت الله رستمي فر و سعيد فرامرزي وعبدالرحيم بهمني را نشكنيم . در سوگتان اي سرو و صنوبر ان جاودانه سبز و در معراج سرختان اي بلند پروازان آسمان عبوديت بغض در گلوي گوهها تركيد و دل سخت صخره ها هم لرزيد.

   نيزارهاي جزاير مجنون را اگر نيك بنگري در عين سبز بودن هر

كدام يا قامتي شكسته دارد يا ساقه اي كبود . اگر به آنها بگويي

 جرا ؟ دستت را گرفته و تو را به نيمه شب بيست و يكم اسفند

 سال  63 مي برند و سينه تير خورده سردار شهيد داود

علي پناه كه بر روي سيل بند دشمن افتاده است را نشانت مي دهند . همو كه در عين جواني پير جبهه ها بود و سالها بود كه شبهايش را در جبهه صبح كرده بود .

تو را به منطقه عملياتي بدر مي برند به شهر شهيدان ، شرق دجله . آنجا كه تو گويي گودال قتلگاه است كه در يك سوي آن رضا كعبه زاده فرمانده دسته حمزه و عليرضا رهنمايي افتاده است و در سوي ديگرش مسعود تقوي زاده و غلامرضا خوري شانديز . در يك طرف عبدالرضا ميرابزاده (آن شهيدو فرزند شهيد) و حسين يفالي (آن بزرگ كوچك) افتاده است و آن طرف تر هم بشيرضا غم پور آرپي جي زن زبر دست گروهان و كريم رفيعي اصل. خدايا اين شهيدان را توگويي از كربلا مي آورند .

    در ميان آنها حتما بي سيم چي هاي گروهان ، قاسم يار علي و مسعود ما پار را خواهي يافت . از همه مهمتر جسم به خون تپيده عبدالرحمن سليمانپور است كه نصف بدنش را آرپي جي يازده دشمن با خود برده بود و آنچه باقي مانده بود نيم تنه اي بود كاملاسوخته !

   تو را به حسينيه گردان مي برند .... همانجا كه چهره معصوم موذن گردان يوسف سرلك در هر طرف آن جلوي چشمانت مي آيدوصداي دل انگيزتاعمق جان رامي سوزاند.درآخرين ديدار هم وقتي ازكنارپيكرهاي نيمه جان اوو مرتضي معاون جولا مي گذشتيم توگويي سرتاسرهورالعظيم همراه باآنهاذكر شيريني را زمزمه مي كرد كه : يا زهرا ! يا زهرا ! يا زهرا !

   آنوقت تو از سوالت پشيمان مي شوي و اعتراف خواهي كرد كه : راستي اي نيزارها ! شما چگونه تا به حال سبز مانده ايد ؟

   در شرمندگي ما همين بس كه شهيدان رفتند و ما مانديم و در حقارتمان همين كافي كه گوي سبقت ازما ربودند . بارها غسل شهادت نموديم ليك نمي دانم چرا به معبود و مقصود نرسيديم ؟ و چرا هر چه دويديم به شهادت نرسيديم ؟ عجب دردي!!

  بيابانهاي شلمچه براي ما گلستان است زيرا زمينهاي تفتيده و نخلستانهاي نيم سوخته آن جا محل عروج دوستان شهيدمان بودند . شهيداني كه هر كدامشان يك دنيا خلوص و صفا بودند حاج آقا رافتي ، سيد فريد موسوي، بهنام لار ي بي خشت ، احمد پير بابا ، نعمت الله جمالي ، رضا ايزدي ، احمد رضا ناصر و سعيد قائدي . يادشان بخير : صحنعلي تاراس ، علي حميديان مقدم ، بيژن غلامي  نژاد و...

   نمي دانستم عبدالكريم كجباف و محمد رضا شاهين و ساماني و سعيد مرواني در ميان آنها بودند يا نه ؟ مرگمان باد  اگر لحظه اي بي ياد آنان به خويش پردازيم .

 به دنبال درك بهاي آن پيروزيها اين دفعه ديگر بايد با پاي برهنه به شلمچه سفر كرد و در ميان خاكريزهاي نوني شكل آن پيكر غرقه به خون فرمانده محبوب گروهانمان علي بهزادي را جستجو كرد و چشم و گلوي تركش خورده او را غرق بوسه ساخت . سردار ! خوشا آن روزها كه بچه ها به چادرت مي ريختند و ميگرفتند تو را و مي بوئيدند و سير نمي گشتند . تو آن وقت مي آمدي وبچه هارابه خط  مي كردي و برايشان سخن ميگفتي . علي آقا! دير وقتي است نمي آيي ؟ چيزي نمي گويي و مخلصانه نمي خندي؟

 فرمانده باز هم بيا و باز هم به خطمان كن ، بدوانمان ، باز هم سينه خيزمان ببر، باز هم ... و آنوقت بدادمان برس كه به خدايت سوگند از فشار بغض گلو و از فرط هجوم اندوه چونان غريب پريشاني گشته ايم كه اشك هم چاره دردمان نيست . محمل بدار اي ساربان قافله عشق و تو اي كاتيوشاي دشمن تو را به خدا ما را بيش از اين داغدار مكن . كمي درنگ كن .

 بچه ها يادتان هست در كربلاي پنج وقتي گلوله بي رحم كاتيوشا فرود آمد چه گلهاي خوشبويي شكفتند و چه دوستان عزيزي از كنار ما به پرواز درآمدند : علي اكبر شيرين ، امين شحيطاط ، نعمت الله ولي زاده ، سيد طه احمدي ثنا  ، كريم مياح ، علي ماپار ، ...

 خدايا چه نازنين بودند اين شهيدان . آري كاروان شهيدان چه به سرعت گذشت . بيائيد دشت لاله ها را به خا ك نسپاريم ، اين گلهاي سرخ را به باد نسپاريم ... به خدا ما مسئوليم كه قصه هجرت آنها و راز و رمز آنرا به همه بگوييم  . نفرين بر ما اگر شادي كنيم كه جنگ به پايان رسيد و ما به سلامت از اين صحنه خون و آتش رستيم  كه مگر جا ماندن از كارواني كه به سوي نور و ابديت و بهشت مي رود خوشحالي دارد ؟

   شهيدان در نهايت گمنامي و مظلوميت ، اسوه هاي مقاومت و حماسه و شهادت شدند و مقدس واژة آزادگي و مردانگي را براي مظلومين جهان معنا كردند. پس حرمتشان پاس داريم و راهشان در پيش گيريم كه اين همان صراط المستقيم است و انتهايش فادخلي عبادي و ادخلي جنتي .

 از همه تلخ تر هجرت آن امامي است كه در اين باز ماندن از قافله شهيدان هميشه تسلايمان مي داد . همان پدر مهرباني كه جام زهر آلود را خود مي نوشد و شهد شيرين پيروزي را براي امت خويش باقي مي گذارد . جاي امام  دراين روزها خالي است . آن امام و اين شهيدان و اين امت عاشق راستي كه در خور يكديگرند .

كاروان انقلاب همچنان به پيش مي رود و صداي صاف امام(ره) از گوشه ي حسينيه اي به نام او واز زبان رهبر معظم  انقلاب اين سيد بزرگوار به گوش مي رسد . و حالا ديگر در جغرافياي دلها، خمين همان خامنه است .

مادرجنگ رشد كرديم و شكر گذار خداونديم كه اين نعمت بزرگ را به ما عنايت فرمود اما خدا را اي بسيجي ها بيائيد فرزندان راستين امام  (ره) بمانيم . خدا را بياييد ياد امام (ره) و شهيدان را براي هميشه درخاطره هايمان و حتي در عملمان حك كنيم .

روح بلند آنها درجنگ از از هيچكس نمي پذيرفت پشت جبهه بماند كه : «بدا به حال آناني كه در اين قافله نبودند و آنهايي كه در اين چند سال مبارزه و جنگ به هر دليل از اداي اين تكلف بزرگ طفره رفتند مطمئن باشند كه از معامله با خدا طفره رفتند و خسارت و ضرر بزرگي كرده اند كه حسرت آنرا در روز واپسين و در محاسبه حق خواهند كشيد ».

   آري ارواح طيبه آنها حتي در زمان صلح هم از پشت صحنه ماندن ها آزرده خاطر مي شود . پس بيائيد شهر را هم جبهه كنيم و اين دفعه خاكريز ها ي فرهنگ مقدس جبهه را هر جا كه هستيم احداث كينم كه اين فرهنگ يادگار شهداست و همان

اسلام ناب محمدي(ص) و كلام آخر آنكه اي بسيجي ها ! اي نجفيها !  يادتان نرود باز هم عليكم باالشهدا ، بالشهداء بالشهداء ...

                                                      والسلام  __    علی عمیره

 اخبار گروهان لطفا به دیدن ما هم بیائید .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 0:56  توسط علی عمیره  | 

                                             پاتک به واژه ها   (4)

 

             »»   بعد ازهرعملیات اسم چادرها راعوض وبه یاد شهدای جدید نام گذاری

                     

                    می کردیم ولی امروزه بااینکه نام ها مانده اند ، افکار برخی افراد (به

 

                       سمت جاهلیت مدرن) هرروز عوض می شود.

 

             »»  درجبهه ازافراد برای فرماندهی دعوت می شد اما درشهر برسر پستها

 

                       دعوا میکنند.شمانمی دانید این همه تفاوت چرا؟

 

             »»   اگر چه چگونه عبادت کردن رادردوره ای هشت ساله  تمرین کرده بودیم

 

                     اما حالا سست وبی حال وفقط برای رفع تکلیف به حداقل واجبات

 

                       عادت کرده ایم.

 

            »»   چه زود گذشت زمانی که بهشت رابه اندک بهانه ای می دادند !

 

            »»    درشبهای تاریک عملیات درزیر آتش سنگین دشمن غیراز خدا هیچ چیز

 

                     دیده نمی شد اما حالا باروشن بودن این همه چراغ همه چیز را    

 

                      می بینم  غیر ازخدا...چشمانم ضعیف شده باید بروم دکتر !!

 

           »»    یه برنامه دارم با یه جریان(تکیه کلام سید حسن موسوی _غیر کربلایی_معروف به

 

                               سید برنامه درگروهان).

 

           »»   اگرشب عملیات کربلای چهار دریک سو وتمام دنیا ولذتهاوخوشی 

 

                  هایش  درسوی دیگر وناگزیر از انتخاب باشیم ،ا نتخاب صاحب این قلم

 

                   تاپیش ازاین گزینه اول بود، امروز اما...... نمی دانم ؟!  توچطور؟

 

           »»   درعملیات بدر درنمازهایمان الذین فی صلاتهم خاشعون بودیم ، مبادا

 

                   امروزجزء  فویل للمصلین باشیم.    

 

           »»   جهت حر کت آب رودخانه کرخه به سمت خدا جریان داشت! .... مبادا

 

                    که زندگیمان درجهت هوا باشد.

 

          

         »»   آی کرخه ایهای به نور رسیده ! التماس می کنیم رمز پیروزی رابه ما هم

 

                بگوئید،چراکه دراین معبر خاکی  دشمنانِ زیادی مارازمین گیر کرده اند .

   

          »»      پول جبهه و جنگ را مثل پول عروسی خدا جور کرد !    

 

 

          »»   همیشه گرفتن خط آسان بوداما نگه داشتن وتثبیت آن خیلی سخت

 

                 بود.دقیقا مثل عمل صالح!

      

         »»   درآن روزهای نور هیچکس پیر نبود حتی عموسهراب(تدارکات گروهان)!

 

         »»  شهادت در دفاع مقدس ایستگاه بین راه نداشت .

 

        »»  فقط اسرا (آزادگان) به پایان جنگ می اندیشیدند.

 

 

        »»  مادرجنگ هیچ چیز محرمانه ای نداشتیم بطوری که زنها درشب حمله ی

 

             والفجرهشت سرصف نانوائی درمورد نقشه ی آن عملیات تبادل نظر می

 

                کردند!

           

 

        »»   شهیدرضاکعبه زاده(فرمانده دسته حمزه) هیچگاه کهنه نمی شود.

 

 

         »»   مردان شهادت منتظر مردن نمی مانند ، مردان تصمیم اند نه $ آدمهای

 

          ببینم چه می شود$.

 

         »» هیچ کس به اندازه ی آزادگان درجنگ منتظرظهورمنجی نبود.

 

         »»  تاایمان هست کسی برای آب وخاک نمی جنگد .

 

         »»   مردان شهادت مردترین مردان  دینی اند وگرنه  باخداخواهان خرما طلب

 

                که به جایی نمی شود رسید.؟

     

          »»    شهید علی بهزادی – فرمانده گروهان نجف -هم زندگیش به دردبنده

 

                   های خدا می خورد وهم مرگش!

 

         

          »»   بسیجی های گروهان نجف (همراه بادیگررزمندگان اسلام) فقط زمانی

 

                 شهر فاو رافتح کردند که پیش از آن خویش رافتح کرده بودند امروز

 

                که  می خواهیم سنگرهای کلیدی جهان رافتح کنیم چطور؟

 

                                                                                                                                 

          »»   درشب عملیات والفجر هشت وقتی که قایقشهید محمود عباسی

 

              (کمک آرپی جی )وحمید قشونی(کمک تیربارچی)  دراروند رودغرق

 

                شد  آن قدرموج سواری کردند تابه  ساحل شهادت رسیدند.کاش ماهم

 

                 موجی شده بودیم !

 

          »»  شماای شهیدان!آری ، ازشما وازدنیای پاکتان برای بچه ها زیادگفته

 

               ونوشته ام چه کنم این ها تنهاسرمایه هایست که فکرمیکنم ارزش آن

 

               رادارد که لحظات آدم راکه نه بلکه تمام زندگی اوراپرکند.

 

         »»  به پرچم های سرخی که درسحرگاهان چزابه وشط علی به رقص در

 

                 می آمدقسم می خورم که من انسانهایی مثل شهیداکبر قاسم پور

 

               (پرسنلی گروهان) رادیدم که درطول مدتی که به لطف تقدیر هم گامشان

 

                 بودم یک گناه ازآنهابه یادندارم.

      

          »»   دروصفتان ای مردان آسمانی چه بگویم .پاک دست وپایم راگم

 

                  کرده ام .......

 

          »»  به نسیم صبحگاهی کرخه (که بی رودربایستی به همهء دنیاارزش دارد)

 

                سوگند می خورم انسانهایی همچون شهید مسعود ماپار وقاسم  

 

                 یارعلی _بی سیم چی های گروهان__ رادیدم که به یکدیگردروغ

 

                   نمی گفتند.

 

              

           »»  من معنای عشق راکه قرن هاپیش بامجنون درعمق بیابانها گم شده

 

                 بوددرنیزارها ی جزیره باهمه وجودم احساس کردم .

 

           »»  من معنای زندگی راباتمام وسعتش درچادرهای چهارنفره وسی

 

                   نفرهءکرخه یافتم.

 

           »»   شهادت ، درعملیات کربلای چهاروپنج تامی توانست ازگردان ما لاله چید

 

                  تا می توانست بارش رابست ....ومابازدرماتم تنهایی نشستیم.

 

           »»  به خاکریزهای کوتاه شلمچه که درآن غوغای خون تنها حفاظ بچه ها

 

                  بود قسم  می خورم انسان هایی چون شهید سیدطه احمدی ثناء

 

                  (آرپی جی زن وتدارکات گروهان) وسعید فرامرزی(فرمانده دسته

 

                 حمزه ) رادیدم که هیچگاه آسایش خویش رابردیگران مقدم

 

                        نمی داشتند.          

   

           »»   نکند باایجاداختلال درسیستم دل وافکارمان ،حساسیت به چنین

 

                    پیام هایی راازدست داده ایم.

 

           »»  کوتاهی  جملاتم رابابلندی درکتان  بخوانید

 

                                     {تهیه وتدوین: علی عمیره}

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 2:50  توسط کربلایی - فرمانده گروهان  | 

                                    کوتاه از زبان جبهه ای ها(۳)

    

 -- قناسه نامرد است اماعاشق هم هست عاشق 

پیشانی های نورانی ای مثل حسن بهارلویی در

والفجر  هشت.

 

 --  امین شحیطاط بدون استخاره عاشق خداشده

بود .

 

--  صدای آوای بچه هاچه خوش بود بخصوص

آنهاکه باتیررسام یاخرج آرپی جی سوختند!

 

-- آی بچه بسیجی ! اگر دلارهای آمریکایی فرهنگ

ما رانشانه رفته  ا ست ،تو و یارانت کوله  پشتی

خاطراتتان ر اباز کنید تا سپر شود.

 

-- عددیک درجبهه عجب اکسیری بود: یک

خدا/یک هدف /یک وسیله/ یک سلیقه/ یک شکل

ویک رنگ لباس/ یک قبله/ یک نوع غذا/ یک دل/

   یک فرمانده /یک صف/ به ستون یک حرکت ...

 

 -- ماباانواع عطرها وغسل های مستحبی درجبهه

آشنا شدیم، آیابازهم بچه های  جبهه غیر

بهداشتی اند؟!

 

 -- اللهم انا نرغب الیک فی دوله کریمه

تعزبهاالاسلام واهله و...(شروع همیشگی

سخنرانیهای حاج سید مجید شاه حسینی فرمانده

گردان درمراسم صبحگاهی).

 

 -- یاران! ما در مجنون ترین جزیره ی دنیا ودر برق

انفجار خمپاره ها با خداعکس یادگاری گرفتیم ،

مبادا فیلمش رادرتاریکخانه ی شیطان  ظاهر کنیم .

 

-- باید ازشر شاگردان شیطان به تابوت های مطهر

شهیدان دخیل ببندیم .

 

-- درآن سرزمین عشق نه تنها بسیجیها ، که

خاکریزها هم عاشقانه به سجده می رفتند اینجا اما

مردمان بی محابا با نفاق وربا و..... به جنگ

    خدا می روند.

 

-- چند سالی از خاموش شدن آخرین شعله های

جنگ گذشته است ،  خیابان هااندک اندک پوست

انداخته ونام چرخانده اند ولی ما نام بلند

    دوستان شهیدمان رابربرگ برگ درختان مان به

جاودانگی می نویسیم .

 

-- هذیان های من پیش وصیت نامه های شهدا

روسیاه است ، دلم همچون   کلماتم سیاه و دست

دوم است ، ظرفیت بهشت شهدا تکمیل است ،   

 

      نردبان آسمان افتاده......بهتر است قلم هم

شکسته شود.

                                     { تهیه وتدوین: علی عمیره }

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 0:21  توسط کربلایی - فرمانده گروهان  | 

بنام خدا

ما کجا آنها کجا ؟

... اول وقت آمده بود و از چادر تعاون کوله اش را می خواست .

بعد از اینکه وسائلش را تحویل گرفت ، یک چیزی از آن ذر آورد و

دو باره کوله خود را تحویل داد .

یکی از بچه ها بعدا از او پرسید ه بود چرا این کار را کردی ، در جواب گفته

بود ،چند روز پیش دو تا کنسرو ماهی بما داده بودند من یکی از آنها را برای

همسرم برداشتم چون او خیلی کنسرو ماهی دوست دارد .

ولی بعد فکر کردم خوب اگر از این عملیات و ماموریت بر نگردم

فردای قیامت پاسخی برای این سوال که کنسرو چه کسی را می خواستی

ببری دیگر جوابی ندارم و باخود گفتم حالا تا زنده هستم برم

 و این کنسرو را بیاورم تا فردا بلای جانم نشود !!!.

تا فردا ... بلای جانم نشود !!! .

سلام بر دوستان عزیز هم گردانی ، هم ولایتی و هم امتی ...و هم جهانی

در این ایام عید ولایت و امامت غدیر خم و تبریک و تهنیت زیاد . از شما عزیزان می خوام که این ایام خوش و فرح بخش رو در میان شهدا ء جشن بگیرید و شادی کنید و شاد باشید .

این عکس قشنگ رو هم آقای مهندس اسماعیل امیری براتون فرستاده .

خوش و سرحال و سرسبز باشید

خودتون رو در دشت سرسبز و خرم با خدا بودن حس کنید و

بیش از پیش لذت ببرید .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 0:8  توسط کربلایی - فرمانده گروهان  | 

                                 

            کوتا ه   ا ز  زبان   جبهه   ای ها

                      

                           ( ۲ )

                     

= وجعلنا من بین ایدیهم سدا ومن خلفهم سدا

فاغشیناهم فهم لا یبصرون .(از آیات زیر لب بچه ها

درشب عملیات  -همچنین برای نزدیک شدن به انبار

تدارکات گردان نیز کاربرد داشت !)

 

= مدتهای مدیدی هرروزپس ازنمازجماعت صبح حبیب

میاحی دعای عهد را در حسینیه گردان برایمان میخواند

وما زمزمه می کردیم .... من که دیگر یادم نیست آخرین

باری که دعای عهد خواندم کی بود شما چطور ؟

 

=در فضای معطر گردان صفا وصمیمیت وخلوص را عادلانه

بین برو بچه ها تقسیم کرده بودند بطوریکه هیچکس

ازاین همه نعمت ولطف الهی بی بهره نمانده بود .

 

=راستی ته مانده نان های دیروز آن مردان الهی

خوشمزه تر است یا جوجه کبابهای (حداقل ) شبهه ناک

امروزی؟!

 

=درجنگ همه رزمندگان یکدل و یکرنگ بودند حتی

لباسهایشان هم یک رنگ ویک شکل بود.

 

= برادرت سهیل٬  یادگاری !( بدون شرح)

 

=  یاران شهید ! استرا تژی امروز وهرروزمان این است

که: " انی سلم لمن سالمکم وحرب لمن حاربکم"

 

= فانوسهای چادرها وسنگرهای آنجا درمقابل چراغهای

خیابانهای اینجا چه پرفروغ ونورانی تر اند !

 

= رنگ لباس بسیجیها  درجنگ خاکی بود . گوئی به

ابوتراب اقتدا کرده بودند. 

 

= یاللعجب! صف های نماز شب بچه ها درحسینیه

گردان درآن زمان ازنمازهای جماعت برخی مساجد امروز

شلوغ تر بود.

 

-{ تهیه وتدوین: علی عمیره }

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 0:11  توسط کربلایی - فرمانده گروهان  | 

                کوتاه اززبان جبهه ایها  (۱)

-- تازنده ایم رزمنده ایم

--پایان ماموریت بسیجی شهادت است

--شهادت هنرمردان خداست   (امام خمینی)

--سپاه گل است،بسیج عطر آن.( منسوب به آیت الله حائری شیرازی)

--کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن الله والله مع الصابرین { سوره بقره آیه 249- آیه ای که درعملیات

بدر ورد زبان شهید علی حسامی بود}

--یکی از بزرگترین تفاوتهای شهدابادیگران این است که برخلاف دیگران آدمهای پیچیده ای نبودند

--جبهه ، هرروزش یوم الله  وهرشبش لیله القدر بود.

--علی ویاعلی ،علی!           شیردلاور،علی! ساقی...(ازشعارهای حماسی ورزش صبحگاهی گروهان)

-- امشب شهادت نامه عشاق امضا می شود.....(نوحه حاج صادق آهنگری درشب عملیات )

-- ای ازسفر برگشتگان کوشهیدان ما کوشهیدان ما .....(نوحه حاج صادق آهنگری دربازگشت بچه ها

ازعملیات)

--یاداتوبوسهای گلی بخیر  ! یاد سربندهای یاحسین بخیر !یادعلی بهزادی، شیرین ،حسامی ،تاراس،

داود علی پناه،.....ای اشکها امانم دهید....

--اعرالله جمجمتک : سرت رابه خدابسپار امام علی (ع)

--تنهاکسانی ازسیم خاردارهای دشمن خواهند گذشت که درسیم خاردار نفس گیر نکرده باشند.

--مدتهای مد یدی هر روز پس ازنمازجماعت صبح حبیب میاحی دعای عهد را در حسینیه گردان برایمان

   میخواند و ما زمزمه می کردیم .... من که دیگر یادم نیست آخرین باری که دعای عهد خواندم کی بود،

     شما چطور ؟

-- در فضای معطر گردان صفا وصمیمیت وخلوص را عادلانه بین برو بچه ها تقسیم کرده بودند بطوریکه

     هیچکس ازاین همه نعمت ولطف الهی بی بهره نمانده بود

-- راستی ته مانده نان های دیـروز آن مــردان الـــهی خوشمزه تر است یا جوجه کبابهای (حداقل )   

     شبهه ناک امروزی؟!

   -- درجنگ همه رزمندگان یکدل و یکرنگ بودند حتی لباسهایشان هم یک رنگ ویک شکل بود.

 

{ تهیه وتدوین: علی عمیره }

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:1  توسط کربلایی - فرمانده گروهان  | 

هر وقت نام گروهان نجف می آید

بچه های قدیمی گروهان خصوصاْ انهائی که در بدر حضور داشته اند بلافاصله به یاد داوود و علی می افتند .

شهیدان

داوود علی پناه 

 و

علی بهزادی

داوود فرمانده دلاور گروهان در عملیات بدر و علی معاون او بود در همان عملیات .

داوود بسیار مخلص بود و بسیار سنگین و خوش اخلاق اما با وجود شادابی خیلی کم شوخی میکرد .

در عوض علی در کنار اخلاص و جدی بودن در کار نظامی در مواقع غیر پای کار بسیار شوخ طبع و خندان بود .

این دو بزرگوار مکمل هم بودند .

نمیدانم بچه ها قیافه معصوم داوود را یادشان هست یا نه ؟

نمیدانم بچه ها امضای رمز دار داوود را یادشان هست یا نه ؟

نمیدانم بچه ها حرفهای قشنگ و از ته دل علی را یادشان هست یا نه ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 16:30  توسط کربلایی - فرمانده گروهان  |