رزمنده ای که یخ زد
زمستان بود و هوا بسیار سرد . برف همه جا را سفید پوش کرد بود .
گروهان در ماموریت پدافندی ماووت عراق بود . یک شب بنده به اتفاق 2 نفر
عازم سنگر کمین شدیم . برادری که جلوی بنده حرکت می کرد : پاسدار
وظیفه و نیروی بهداری گردان بود و برادر اردلی پشت سر بنده . چند متر از
سنگر استراحت فاصله گرفته بودیم که در کمال تعجب دیدم : برادر جلویی
(بلا تشبیه )چون یک تکه چوب بدون اینکه از دستانش کمک بگیرد با صورت
نقش زمین شد . بنده یاد صحنه های فیلم سینمایی افتادم . خدایا چرا ایشان
به این صورت نقش زمین شد ؟ بلافاصله بر بالین ایشان حاضر و خواستم
سر ایشان را از زمین بلند کنم که متوجه شدم بدن ایشان کاملاً یخ زده
و یکپارچه شده و ایشان بیهوش شده . با کمک برادر پاسبخش سریع ایشان
را بلند کردیم و یکپارچگی جسم ایشان کمک کرد که بدون برانکارد و آتل بندی
2 نفری ایشان را به سنگر استراحت حمل کرده و بدن ایشان را روی بخاری
آنقدر گرم کردیم تا جایی که بنده صدای مهره های کمر ایشان
و خم شدن کمر را احساس کردم و پتوی داغ به ایشان پیچیدیم و تنفس
مصنوعی را شروع کردیم و جواب داد . بله ایشان چشمانش را باز و با اشک
شوق از برادران که هستی دوباره به ایشان داده بودند تشکر کردند. همین
جا به این برادر عزیز سلام رسانده و توفیقات ایشان را خواستارم /.
دو یار مجروح
عملیات نصر 4 بود در منطقه ماووت عراق
دو جوان بسیجی مجروح که یکی شان قدری سرحال تر بود و آن یکی را میاورد .
نزدیک سنگر بهداری شدند . بنده و یکی از برادران بهداری شروع به بستن زخمهای
ایشان شدیم . گویا نارنجک نزدیک ایشان منفجر شده بود و می توانم بگویم بیش
از 40 نقطه از بدن ایشان مورد اصابت قرار گرفته و ایشان بدون هیچ ناله و شکایتی
از روحیه بالا برخوردار بودند . بنده که ناشی بودم شروع کردم زخمها را جدا جدا با
وسواس بستن که زمان زیادی می برد . که مورد اعتراض آن برادر امدادگر قرار گرفتم
که ایشان فرمود زخمها را یکسره باند پیچی کنم تا نوبت به مجروحان دیگر برسد و
بنده نیز چنین کردم .
وقتی مجروحی که وضع نسبی ایشان بهتر بود خیالش از دوستش راحت شد .
دستش را از بنده کشید و به خط مقدم برگشت و با وجود مجروحیت حاظر
نشد ایشان را به اتفاق دوستش به عقب منتقل نمائیم /.
آقا سید سلام . ضمن عرض تسلیت شهادت حضرت زهرا(س) .چشم خاطره ای را تقدیم
می نمایم به تمامی دلاورمردان بسیجی که جز خدا کسی قدر و منزلت واقعی ایشان را
نمی شناسد .فصل زمستان بود و سرما بسیار شدید . گردان کربلا در ماموریت پدافندی
ماووت عراق بود . سرما به حدی بود که هنگام نگهبانی در سنگر کمین آرزو می کردیم
که از سرما یخ نزده و به سنگر استراحت برگردیم در این شرایط بسیجی مخلص مسعود
آهنگران ( برادر حاج صادق ) را خوب به یاد دارم که پست دو نفری را به تنهایی ایستاده
و هنگام مراجعه نیروهای پست بعدی به ایشان می فرمود که شما به اشتباه آمده اید
و پست بنده است و چندین نوبت ایشان تمام شب را به تنهایی پست دادند و خدا
می داند که چه روحیه ای داشتند هرکجا هستند خدا توفیقشان دهد.
شرایط فوق العاده حساسی بود .
کوچکترین صدایی کافی بود تا جان هزاران بسیجی پنهان لابه لای نیزارها را به خطر انداخته
و زحمات چند ماهه رزمندگان اسلام را به باد دهد . نماز مغرب و عشاء را در قایق ها به
صورت نشسته و البته بر روی دریائی از آب پاک ( اجبارا ) با تیمم ! خواندیم .
علی رغم حضور چندین لشکر از نیروهای رزمنده در پشت موانع , منطقه هنوز کاملا آرام
بود و هیچ نشانه ای از هشیاری دشمن مشاهده نمی شد . واقعا جای این سوال بود که پس این
هواپیماهای جاسوسی و ماهواره ها دیگر کجایند و چه محلی از اعراب دارند ؟
پاسخ کاملا روشن است « و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون » .
اینک پس از ساعتها حرکت بر روی سطح آب همه متوقف و منتظر بودیم که غواصان به
آب زده و خط را بشکنند .
حالا دیگر کار از شمارش ماهها و روزها و ساعتها گذشته و ثانیه ها را برای شروع عملیات
می شماریم .عقربه های ساعت تقریبا 15/22 دقیقه شب را نشان می داد که صدای الله اکبر
محور سمت راست ما که بچه های گردان بلال بودند , خبر از شکسته شدن خط دشمن و آغاز
عملیات می داد .
همراه با آنها موتورهای قایق را روشن کرده و به سمت سیلبند دشمن حرکت کردیم .
خاطرات علی عمیره
از بچه های گردان حاج اسماعیل
... تا اینکه دستور صادر شد .
و ما عصر همراه با قایق برادر مفقود الاثر علی اکبر کربلایی به سیل بند دشمن و با
موتور روشن و با حداقل سرعت ( سِلو ) قایقی که آن را چینکو می نامیدیم ؛ حرکت
کردیم . هشت نفر در قایق بودیم ( سکانی ؛ تیر بار چی و ... ) در مسیر گاهی نیزارها
بلند بودند و گاهی کوتاه تقریبا سیزده کیلو متر راه آبی را طی کرده بودیم
و موقع اذان مغرب بود که به بچه ها ی گروهان ها ملحق شدیم . آنان صبح سحر
همان روز با بلم و پارو زنان به سمت خط دشمن حرکت کرده بودند و حالا دیگر
ما هم به جمع پاروکشان پیوسته و بلافاصله پشت سر قایق فرماندهی گروهان
نجف اشرف قرار گرفتیم . هر چه به خط دشمن نزدیک تر می شدیم زمزمه
« امن یجیب » ها و « جعلنا » ها بیشتر می شد . آن شب تو گویی ملائک همگی
در آن نیزار ها و آبراه های جزیره مجنون نازل شده و آماده بودند تا انسانهای از
آب گذشته ای ! چون رضا کعبه زاده ؛ داوود علی پناه ؛ کریم رفیعی اصل ؛ احمد
مستعان و ... را با خود به آسمان ها ببرند . مردانی که از ماه ها پیش خود را
برای لحظاتی آماده کرده بودند . شرایط فوق العاده حساسی بود ...
خاطرات علی عمیره
از بچه های گردان حاج اسماعیل
يك شب قبل، قبل از عمليات كربلاي پنج، در سنگرهاي شلمچه
در كنار شهيد سعيد فرامرزي نشسته بودم و با هم سخن
ميگفتيم. او گفت: فلاني بيا با هم از
خدا بخواهيم كه اگر قرار باشد كسي از ما دو نفر به شهادت
برسد با هم باشيم تا هر دو با هم پيش خدا برويم. نميدانم که
پذيرفتم یا نه ؟ اما فرداي آن شب اين
تنها سعيد بود كه در آسمانها پرواز ميكرد.
ديده بودمش ؛ توی پادگان دوکوهه . هوا بد جوری گرم بود . اما او صبورانه روزه میگرفت . يادم هست که خيلی از روزهای ماه رجب و شعبان را هم روزه بود . اما ....
چند سالی ست ديگر روزه نمی گيرد . وقت افطار ؛ خوراکش اشکش است . سر سفره بقيه غذا می خورند و او غصه . دکترها گفته اند روزه نگيرد . يک روز که به حرف دکترها گوش نکرده بود ؛ سر و کارش به اورژانس افتاد .
می گويد : « خدا را شکر می کنم که جانباز شيميايی هستم .اما نميشد که خدا مرا با روزه نگرفتن امتحان نمی کرد ؟؟؟؟ »
سر سفره ی افطار به دخترش می گويد : « زهرا جان ... دخترم ! يه دعای کوچولو برای بابا بکن .... بگو :
خدايا ؛ يه روز ؛ فقط يه روز ؛ کاری کن که بابام بتونه روزه ی کله گنجشکی بگيره ...!!!
بسمه تعالی
تقديم به روح ملکوتی سردار شهيد حاج اسماعيل فرجوانی
( با مچ قطع شده! )
بعد از عمليات بدر بود و ما پشت پادگان کرخه که محل استقرار گردان بود مستقر بوديم و در حال
آماده شدن برای عملیات بعدی بوديم . من از گروهان به واحد اطلاعات عمليات گردان منتقل
شده بودم . حالاديگر حاج اسماعيل فرجوانی (فرمانده رشيد گردان) پس از اينکه دست راست
خود را قطع شده می ديد و نيز بعد از مدتی که در بيمارستان بستری بود به گردان برگشته ولی
هنوز با وضعيت جديد بدنی خود خونگرفته بود . يک روز به من گفت : میآيی با هم برويم به ستاد
لشکر و برگرديم ؟ من هم چون از شجاعت او شناخت کافی داشتم به او پيشنهاد دادم که او
راننده موتورسيکلت باشد و من ترک او بنشينم . به من گفت نمی ترسی ؟ با اين دست قطع
شده ممکن است اتفاقی برايمان بيفتد ؟ . . .
موتور روشن می شود و حاجی می نشيند و من هم پشت سر او روی موتور قرار گرفتم . در بين
راه می ديدم که اين فرمانده عزيز دوست داشتنی چگونه با مچ دست قطع شده و با فشار آوردن به
موتور گاز می داد و از بچه ها و پستی و بلندی های جاده پشت پادگان کرخه عبور می کرديم و
وقتی به گردان برگشتيم , ديدم اشک شوق در چشمانش حلقه زده است و از من بخاطر اينکه
به او اعتماد کرده ام تشکر کرد و من از خود راضی که اعتماد به نفس فردی را به او برگردانده ام
ولی . . . راستی چطور شد که حاج اسماعيل در عمليات کربلای چهار به آسمان رفت و دلها را
با خود برد ؟ ...
گردان کربلا – مهدی زهره بخش

بسمه تعالی
تقديم به روح ملکوتی سردار شهيد حاج اسماعيل فرجوانی بخاطر نيروهايش!
نمی دانم الآن مسئولين بخاطر زير دوستان خود گريه می کنند يا خير ؟ واز اينکه قولی
به نيروها تحت امر خود داده اند ولی نتوانستند عمل کنند شرمنده می شوند يا نه ؟ چرا
اين سئوال را می پرسم ؟ :پس از يک پدافندی نسبتاً طولانی در فاو همراه با شهيد حاج
اسماعيل فرجوانی فرمانده رشيد گردان کربلا (لشکر 7 وليعصر)به عقب آمده و
جلسه ای تشکيل شد . حاجی به همه نويد داد که در آينده ای نزديک عمليات بزرگی توسط
سپاه تهيه و تدارک ديده شده , لذا لازم است همگی تان به مرخصی رفته و پس از 2 هفته
در همين جا جمع شويد و به همه قول داد که امشب همه به اهواز می رويد و سری به
خانواده هايتان می زنيد و . . .من و تنی چند از فرمانده هان گردان همرا با حاجی به چادر
فرماندهی گردان آمديم و حاجی با تلفن قورباغه ای با فرماندهی لشکر تماس گرفت و
گفت : من بچه ها را از خط مقدم به اينجا آوردم تا از نظر روانی آنها را آماده عمليات
کنم و . . . از آنطرف خط می شنيد که : ما اتوبوس نداريم و نمی توانيم بچه ها را به
مرخصی بفرستيم . در يک آن ديدم صدای حاجی از حالت معمولی به بغض تبديل شد
و درحاليکه اشک چشمانش را پنهان می کرد با تلفن به مسئولين لشکر می گفت :
من به اين نيروها که چند ماه است در خط مقدم هستند قول داده ام . . . !
گردان کربلا – مهدی زهره بخش
با اینکه سن و سال کمی داشت ولی با اون صوت زیبای قران و مداحی و صدای روحانی و با صفاش توی غربت جزیره مجنون دلهای بچه را رو تسخیر کرده بود . صدای محزون و دلنشین او بود که به قلبهای ما آرامش می داد .
قبل ازعملیات کربلای 4 اونو توی گلزار شهدای اهواز دیدم که به مزار منور شهدا خیره شده و گریه میکرد .
چند دقیقه ای کنارش بودم که گفت : ((ببین دوستان و همرزمانمان را ، این جوانان نورانی به شهادت رسیدند و ما ماندیم ))
صداش گرفته بود و اشکش جاری ....
بعد از چند روز با خبر شدم که علی گازر پور ثمره اون همه اشک و مناجات را از معبود خودش گرفته و به جمع شهدا پوسته است
آن فرو ریخته گلهای پریشان در باغ
کز می جام شهادت همه مدهوشانند
نامشان زمزمه نیمه شب مستان باد
تا نگویند که از یاد فراموشانند
پی نوشت: نقل خاطره ازبرادر حزبا زاده

باسمه تعالی
در برنامه دوم افطار خانوادگی گروهان که من نام آن را " همدلیٍ یارانٍ همدل " میگذازم صحبت از شهیدکریم میاح بمیان آمد .
شهیدکریم میاح که بود ؟
شهیدکریم میاح شهیدی گمنام بود که شاید بجز تعدادی از بچه های گروهان و شاید تعدادی از بچه های گروهان ضدزره او را بخوبی نشناسند .
شهید علی بهزادی باید از شهیدکریم میاح بگوید چرا که از دیرباز ماموریتهائی را با او بود .
برادر بزرگوارم علی عمیره باید از کریم بگوید چرا که خیلی با او نشست و برخاست داشت .
من تنها خاطره ای کوتاه از اخلاص ایشان نقل میکنم و ادامه آن را اگر قابل بداند به علی میسپارم.
قبل از عملیات کربلای چهار تعدادی از بچه ها را که از قدرت جسمانی کمتری برخوردار بودند و از پس تمرینهای غواصی بر نمی آمدند کنار گذاشتیم . تعدادی را به گروهانهای دیگر معرفی کردیم تا با عنوان نیروی پیاده استفاده شوند . بگذریم که خیلی هاشان حاضر نبودند از گروهان جدا شوند .
حاج مهدی شريف نیا از ابتدای جنگ در جبهه بود فرزندان و برخی
از اقوام و بستگانش هم مقیم جبهه بودند. با وجود کهولت سن او را
علمدار گردان کربلا نامیده بودند. در خط پدافندي تپه ریشن (کردستان
عراق)مستقر بودیم. پست های نگهبانی شب حدود چهار ساعت
براي هر نفر بود.تقریباً مي شود گفت كه شب را كسي
نمي خوابید فقط در روز استراحت مي كرديم. وقتي مي خواستم
اسامي بچه ها را براي نوشتن لوحه نگهبانی به فرماندهی گروهان
بدهم با اینکه من به جاي نوه اش به حساب مي آمدم اما با التماس
درخواست مي كرد كه اسمش را هم بنويسم.
به او گفته مي شد كه شما پير مرد هستيد و همين كه در ميان ما
هستيد خودش كلي روحيه است. مي گفت:"دوست دارم اسمم
جزء كساني نوشته شود كه در راه خدا نگهباني مي دهند". وقتي
به شهر مي آمد هميشه مي توانستي او را در عباسيه اهواز بيابي.
آخر هم در ماه رمضان سال1373 در مسجد در موقع اقامه نماز جماعت
عصر روح بلندش به سوي ملكوت پرواز كرد. از آنجا كه علمدار و سمبل
رزمندگان اهواز به حساب مي آمد او را در ميان مزار شهداي كربلاي
پنجبه خاك سپردند. چنین مرگي بعيد است كمتراز شهادت باشد .
گردان ما قبل از عمليات كربلاي چهار در ساختمان چند
طبقه اي به نام ساختمان هتل در آبادان مستقر شده بود
هر كس مشغول كاري بود. من نيز در حال نوشتن وصيت
نامه بودم.بعداز عمليات يكي از بچه ها برايم تعريف كرد كه
علي حميدي اصل را ديده بود كه به اتاق پرسنلي آمده و
شروع به گريه مي كند. گفتم: علي چه خبر شده و او گفت:
براي كاري به يكي از اتاق هاي گروهان نجف اشرف رفته بودم.
علي عميره را در حال نوشتن وصيت نامه ديدم خيلي ناراحت
شدم زيرا او باهيجده سال سن فرزند بزرگ خانواده است و
پدري پير دارد بقيه برادر هايش هم كوچكند.
آنگاه در حالي كه اشكهايش بر پهناي صورتش جاري بود
دست هايش را به آسمان بلند كرده و دعا كرد: خدايا! اگر
قرار است براي فلاني (نگارنده) اتفاقي بيفتد من را به جاي
او ببر.
آري من در همان عمليات (كربلاي چهار) از ناحيه كمر و سر
مجروح شدم و خداوند دعاي شهيد علي حميدي اصل مسئول
پرسنلي گردان در حق خودش را مستجاب كردوشهید شد.
برادرش سعيد حميدي اصل هم در همان عمليات و درحاليكه
هر دو پايش از ناحيه زانو قطع شده بود به ملكوت اعلي پيوست.
در بحبوحة عمليات والفجر در كانالي بر روي دژي در ابتداي ورودي شهر فاو سه نفري نشسته بوديم . نمي دانم چگونه صحبت مان به آنجا رسيد كه علي حسام وند گفت : من دوست دارم با گلوله مستقيم تانك به شهادت برسم زيرا تير مستقيم تانك زدن و خوردن و مردنش يكي است و چيزي متوجه نمي شوي. حسنعلي تاراس هم كه در چندين عمليات قبلي بارها مجروح شده بود گفت : من دوست دارم اين دفعه ديگر مجروح نشوم بلكه يك سر شهيد شوم . من هم يادم نيست چه آرزويي كردم . فرداي آنروز نزديك ظهر بود كه شهيد علي حسام وند با شليك گلوله مستقيم تانك به همراه محمد حرداني و احمد غلام گازر به شهادت رسيدند . تا عمليات كربلاي 5 هم صحنعلي تاراس ديگر مجروح نشد و از شلمچه (كربلاي 5) به آسمان پرواز كرد .
آنروز او را بشاش تر از همیشه میدیدم :
و او شب قبل از آن رسیده بود شیرینی ای که آورده بود بین بچه ها
تقسیم کرد .
بعد از صبحگاه هم همه به او بابت عقدش تبریک گفتند .
روز بروز و هرچه به عملیات نزدیکتر میشدیم بشاش تر میشد .
حرکات و سکناتش گواهی میداد که در این عملیات شهید میشود .
او فقط پانزده سال داشت و با شوخی و خنده هایش همیشه بچه ها
را شاد نگه میداشت .
عملیات انجام شد و روز پس از عملیات وقتی او را زنده دیدم
هم خوشحال شدم هم متعجب !!
اما . . . !!!
كتاب زندگينامة شهيدي كه مطالعه كرده بودم را به او داده و خواستم كه او هم بخواند كتاب را گرفت و همانطور كه ورق ميزد گفت : خوب است كه زندگينامه ديگري را بخوانيم اما بهتر از آن اين است كه خود كسي شويم كه پيرامونمان كتاب بنويسند . راستي كه او به اين حرف خود عمل كرد و امروز من پيرامون شهيد علي اكبر شيرين اين ورقه را سبز مي كنم .
اولین باری که با بسیج و برو بچه های بسیجی آشنا شدم . . .
اولین باری که به جبهه اعزام شدم . . .
اولین باری که صدای خمپاره را شنیدم . . .
اولین باری که دوستم کنارم شهید شد . . .
اولین باری که تیراندازی کردم . . .
اولین . . .
. . .
اولین باری که با گروهان و گردان آشنا شدم . . .
اولین باری که شهید حاج اسماعیل فرجوانی را دیدم . . .
اولین باری که با شهید علی بهزادی آشنا شدم . . .
لطفاْ بنویسید تا ما هم نوشتنمان بیاید !
و یک روز قبل از عملیات . . .
داوود را دیدم که بشاش و قبراقتر از هر زمان دیگری کارهای لازم گروهان را انجام میداد و . . .
به همه تاکید میکرد که تجهیزاتتان را کامل کنید . . .
روی داشتن ماسک ضد شیمیائی تاکید زیادی داشت . . .
اما . . .
قبل از ظهر بود همگی آماده شدند که به سوی منطقه رهائی حرکت کنند .
همه دیدند که داوود با همان لباسی که وصفش در قسمت قبل رفت آماده شد . . .
اما یکی از تجهیزات را کم داشت .
ماسک ضد شیمیائی !!!
هر چه به آن بزرگوار گفتیم که ماسک با خودت بردار . . .
با همان لبخند و نگاه عاقل اندر سفیهش میگفت :
« بمباران شیمیائی صبح عملیات انجام میشه . . . »
« من که به صبح عملیات نمیرسم . . . !!!! »
بچه هائی که در عملیات بدر با ما بودند قاعدتاْ باید امضای داوود را یادشان باشد .
امضائی با سه حرف اختصاری فارسی . . .
<< ش . آ . ا >>
خیلی از بچه ها متوجه این حروف که با اسم داوود همخوانی
نداشتند نشده بودند .
ولی چندتا از بچه ها وقتی به این امضا دقت کردند متوجه شدند با
امضاهای دیگر فرق میکند .
خیلی از داوود سوال کردن ولی داوود به بهانه های مختلف از گفتن
معنای این حروف طفره میرفت .
تا نزدیکیهای عملیات یکی از بچه ها خیلی پر و پا پیچ آن شهید عزیز شده
بود . . و بالاخره داوود تسلیم شده بود . . .
ولی از او که الآن هم زنده است قول گرفته بود که تا بعد از شهادتش این
مطلب را بازگو نکند . . .
ش : شهید
آ : آینده
ا : اسلام
و هنگامی که در جزیره ی شمالی آماده شده بودیم که سوار بلمها شویم تا فردا شب به دشمن بزنیم
همه دیدند که داوود لباس سبز سپاه را پوشیده ـ بسیار تر و تمیز و مرتب
چفیه ی قرمز را که روی سرش انداخته بود ابهتش را دو چندان میکرد .
معمول بود که بچه های سپاه در شب عملیات لباس فرم نپوشند
مبادا در دست دشمن اسیر شوند و به حساب فرمانده بودنشان آنها را اذیت و آزار دهند
نتوانند طاقت بیاورند و اطلاعات مهم را افشا کنند .
اما بعضیها برغم این مطلب
لباسسبز سربازی امام زمان(عج) را می پوشیدند .
و آنان کسانی بودند که معمولاً در همان عملیات بشهادت میرسیدند
یکی از آنان داوود بود که
وقتی از او پرسیدند که نمیترسی به دست دشمنان اسیر شوی و . . .
با همان لبخند همیشگی اش گفت :
کی زنده است که بدست بعثی ها اسیر شود .!!؟؟
استجابت دعا،دیروز ،امروز
شب سوم عمليات بدر بود و شرايط براي رزمندگان سخت شده
بود تانكهاي دشمن از سمت جاده خندق پيش روي كرده و مواضعي
را پس گرفته بودند روز بود دشمن آن شب به عقب رانده شود غروب
بود و بچه ها براي عمليات مجدد آماده شده و آرام آرام در حال
حركت به سمت انتهاي سيل بند جهت هجوم به سمت نيروهاي عراقي
بودند ساعات حساس و سرنوشت ساز ي بود من و چند نفر از بچه ها
كه خدمه و دوشكا بوده و در سنگرمان مستقر بودي با مشاهده حركت
پياده بچه ها دلمان گرفت جز از امداد هاي غيبي الهي از دست كسي
كاري ساخته نبود بويژه آنكه 13 كيلومتر آب و نيزارهاي هور عقبه ما را
تشكيل مي داد و چنين عقبه اي اجازه انتقال سلاحهاي سنگين و
زرهي را به ما نمي داد آسما ن دلم مثل هواي منطقه ابري شده و اشك
چشم باريدن گرفته بود شروع به توسل و مناجات كردم كه خدايا در روايت
داريم كه هر كس خداوند را به اين دعا و اسامي قسم دهد دعايش
مستجاب مي شود : يا حميد بحق محمد (ص) و يا عالي بحق علي(ع)
و يا فاطر بحق فاطمه (س) و يا محسن بحق الحسن (ع) و يا قديم
ا
لاحسان به حق الحسين (ع) من هم تو را با همين دعا و نامهاي مقدس
مي خوانم كه خودت امشب بچه هايمان را كمك و نصرت عطا فرموده تا
دشمن را به عقب برانند . ساعتي را با همين دعا سر كردم . صبح
عمليات اين دشمن با تانكهايش بود كه با عقب نشيني خود سندي شد بر
صحت اين حديث.
از اين قبيل خاطرات در حافظه رزمندگان اسلام بي نهايت موجود است
اما آنچه علامت سوال را در ذهن مي نشاند اين استكه چرا در اين زمان هر
چه براي خودمان دعا مي كنيم آنگونه كه ما دعا كرده و همان چيزي كه
مي طلبيم به ما داده نمي شود ؟ شايد اگر خاطره فوق را يكبار ديگر بخوانيم
متوجه مي شويم كه نه تنها راوي آن بلكه تمام رزمندگان اسلام در دعا چيزي
را باي خود شخصي اشان نمي خواهند بلكه پيروزي همه را ، آنهم براي
خدا مي خواهند و لذا( تقريبا) تمام شرايط دعا فراهم شده بود (دلهاي
شكسته – بريدن از غير خدا – قسم دادن خداوند به آنچه دوست
دارد ...) پس استجابت نيز قطعي خواهد بود بسيجيها حتي در نمازهاي
جماعت و نيز مستحبي و دعاي پس از نماز در حسينيه گردان شهادت
را نه تنها براي خود كه براي همه مي خواهند : اللهم ارزقنا توفيق
الشهاده في سبيلك .
در دعا هاي امروزمان آنچه مي خواهيم را جمع مي زنيم يا تفريق
مي كنيم ؟ و شده است كه در عين نياز شديد به رفع گرفتاري(شغلي
– خانوادگي و ...) و حتي شفاي بيماري ، آنرا فقط براي ديگران بخواهيم
و اسمي هم از خود نياوريم ؟ صفاي باطني جبهه هم پيشكش !
یا لطیف

شهید داوود علی پناه فرمانده محبوب و مخلص گروهان ما میدانست بلکه یقین داشت که
در عملیات بدر به شهادت میرسد :
حدود یکی دو ماه قبل از عملیات بدر که ما مشغول آموزشهای سخت فبل از عملیات
بودیم داوود دچار یک بیماری ( احتمالاً کمردرد ناشی از دیسک کمری شده بود )
مراجعاتی به پزشک داشت که علاوه بر توصیه های داروئی توصیه به استراحت مطلق
و عدم فعالیت شده بود .
ولی داوود دلداده وصل بود
و عاشق مگر میتوانست عشق به جبهه را فدای سلامتی اش کند ؟؟!
فقط دارو می خورد و مثل بقیه بچه ها بلکه بیشتر به فعالیت و آموزش بچه ها و
آمادگی خود ادامه میداد تا اینکه . . .
وضعیتش و خیم تر شد و پزشکان به او توصیه ی اکید کردند که به هیچ وجه اجازه
هیچگونه فعالیت بدنی ندارد . . .
حتی به او گفتند که اگر این وضعیت ادامه داشته باشد ممکن است آسیب شدیدی
به عصب سیاتیک وارد شده و منجر به فلج شود . . .
اما . . .
داوود در جواب ما و آنها که اصرار میکردیم استراحت کند که بعدها بهتر خدمت کند . . .
فقط لبخند می زد .
آن لبخندی که الان که این مطالب را می نویسم و حدود ۲۳ سال از آن زمان میگذرد
در قلب من و دیگر دوستان جای دارد و دلم انصافاً برای آن لبخند و صاحب آن تنگ
شده است . و می گفت : . . .
کی زنده است که به پا نیاز داشته باشد .
سلام مجید سلامات هستم یه خاطره می گم براتون :
حجم آتش دشمن بسیار زیاد بود .
صدای سید باقر بگوش میومد ، داشت عربی بلند بلند صحبت می کرد .
شهید علی گفت: این کیه ؟ داره عربی صحبت می کنه ؟
گفتم : سید باقر داره با عراقی ها حرف می زنه !!!.
شهید علی گفت : ببین چی شده ؟
سید باقر برای چی با عراقیها حرف می زنه ؟
به سید باقر گفتم : سید چی شده ؟
گفت : عراقیها دارند به ما فحش می دن !!!
من هم دارم جوابشون رو می دم ؟ !!! ؟ ![]()
![]()

قبل از عملیات به منزل شهید آمدم ، او از در خونه بیرون اومد،
لباس رزم پوشیده بود و قصد رفتن به منطقه رو داشت .
به او گفتم :کجا می خوای بری ؟ گفت : می خوام برم 
منطقه ( جبهه ) حاج اسماعیل منتظر منه
( حاج اسماعیل فرجوانی فرمانده گردان کربلا
در عملیات قبلی شهید شده بود و پیکر پاکش توی میدون کارزار مانده بود )
آن روز جمله ای دیگر هم گفت: در شلمچه خیلی ها شهید می شوند
و ما با عراقیها ( بعثیها ) می جنگیم و آخرش پیروزی با ماست .
کلماتش دائما در گوشم طنین انداز است .
شهید علی بهزادی ، اشتباه کسی رو مستقیما به او تذکر نمی داد
بلکه مثلا می گفت : رامین این کار رو نکن
و اگر هم می خواست امر به معروف کند
باز به همین طریق عمل می کرد ،
بقول معروف به در می زد که دیوار بفهمد . راوی رامین دریائیان
علی به محض اینکه آمد روحیه بچه ها عوض شد .
ولی دیگر این علی آن علی سابق نبود
فرمانده ما پر و بالش شکسته بود .
علی بسختی می خوابید و پا می شد .
اولین بار بود که می گفت : برایم پتو پهن کنید
و وقتی که می خواست بلند بشه می گفت : دستم رو بگیرید .
راوی سید باقر احمدی ثنا ء
ولی خیلی زود همه بچه ها رو مجذوب خودش کرده بود .
بر و بچه های قدیمی همه بودند ولی او یه جوری دیگه بود .
او را بعنوان امام جماعت انتخاب کرده بودند ،
انسان وارسته ای بود . طلبه جوان و خوش کردار اکبر قاسمپور
وقتی شهید شد همه را بهت زده کرد .
عبدالله محمدیان ( که خود در عملیات والفجر ۸ شهید شد ) در همان
سنگری که اکبر شهید شده بود ایستاده بود و با حالتی اندوهگین و
غم انگیز به خاکریز های عراق که پیش رویش دیده می شد ، نگاه
می کرد و با خود حرف هائی رو تکرار می کرد ، خوب که دقت کردم
متوجه شدم زبان حال خود را نسبت به شهید قاسمپور زمزمه میکرد :
(( زود آمدگان دیرمیروند )) .
میدانست بلکه یقین داشت که در عملیات بدرشهید میشود .
از صحبتها - حرکات و ایما و اشاره هایش میشد فهمید که میدانست که شهید میشود .
خصوصاْ از دست نوشته بجامانده از ایشان که یکی دو ساعت قبل از شهادت در قایق روی
آبهای هور نوشته بود . یک مناجات نامه . . .
از عزیزان امور شهدای گروهان میخواهم که آن دست نوشته را به نویسندگان وبلاگ بدهند که
آن را منتشر نمایند .
کربلائی
۱ـ علی داشت تیر بارش رو تمیز می کرد ، چرا که چند دقیقه قبل درگیری خیلی سنگینی با عراقیها
داشتیم . بعد از تمیز کردن تیربارش ، رفت بالای خاکریز که تیربارش رو امتحان کنه .
گرم صحبت بودیم و علی در حال تیراندازی بود ، در حال پائین آمدن از خاکریز بودم که به او گفتم :
علی زیاد تیر نزن و زود از خاکریز بیا پائین . در همین حین صدای مهیبی آمد ... بله گلوله مستقیم تانک
بعثیها به او اصابت کرد .علی حسامی شهید شد ، شدت انفجار طوری بود که دست قطع
شده علی رو دو روز بعد در جلو خاکریز پیدا کردیم .
۲ـ اسمش پدافندی بود ، ولی از یک عملیات هم سخت تر بود . اگر عراقیها آن قسمت را می گرفتند .
تمام عملیات تهدید می شد ، یعنی حاشیه رودخانه اروند را می گرفتند . بهمین خاطر خیلی فشار می
آورد. در آن خاکریز ما ۱۴- ۱۵ نفر بیشتر نبودیم . مهمات هم کم بود ، فقط چند خشاب تیر داشتیم .
حاجی (شهید حاج اسماعیل فرجوانی ) آمد و گفت : برو ببین حمید چکار می کنه ؟ به سراغ حمید
رفتیم دیدیم ، فرمانده گروهان خیلی خون سرد نشسته ، البته واقعا تسلط داشت .
گفتم : بابا بلند شو دارن خط رو می گیرن ... خلاصه درگیر شدیم فقط و فقط جالب این بود که همان
شب یک آقائی آمد واقعا خیلی نورانی بود ، به همراه خودش چند صندوق مین گوجه ای آورده بود ،
او مین گوجه ای ها رو ماسوره می کرد و مثل سنگ پرتاب می کرد پشت خاکریز حدود ۲۰۰ ـ ۳۰۰
مین گوجه ای انداخت . وقتی عراقیها آمدند به یک میدان مین غیر استاندارد رسیدند ...
فردا صبح دیدم ، نزدیک به ۱۵۰ - ۲۰۰ جسد کماندو عراقی پشت خاکریز افتاده است .
عزیزان می تونن با مراجعه به آرشیو ، خاطرات آقای دکتر کربلائی رو در مورد این شبی که فرید تعریف
کرده ، بخونن خالی از لطف نیست .
سید صدر ، نظر دهی یادتون نره ( بقول وبلاگ نویسا با کامنتتون مارو از اومدنتون با خبر کنید . قدمتون رو چشم ما ![]()
)
۱ـ یکی از تانکها خیلی بچه ها را اذیت می کرد . ما هم رفتیم یک جائی و آیه (و ما رمیت اذ رمیت ...) رو
که معروف بود و قبل از شلیک آن را می خواندیم ، قرائت کردم . خلاصه گلوله آر پی جی را مسلح و به
سوی تانک شلیک کردم . لحظه حساس بود ، گلوله درست به تانک خورد و آنرا منفجر کرد .بچه ها همه
الله اکبر گفتند . وای خوب سه تانک دیگر موضع ما رو تشخیص داده بودن که در همین لحظه فرمانده ما
گفت : بچه ها الفرار و خودش اول رفت
و ما هم پشت سر او دویدیم و تغییر موضع دادیم .![]()
۲ـ عراق منور زده بود بله منور ۶۰ بود با چتر زیبا !. خلاصه من مسیرش را ردیابی کردم و چیزی در حدود
پنجاه متر فاصله از من به زمین می افتاد .
خلاصه به طرف محل فرود آنشروع کردم به دویدن ، حالا خبر
نداشتم که از طرف دیگر هم یکی از بچه های اصفهان هم به دنبال چتر منور آمده بود بالاخره با هم
رسیدیم به چتر حالا من از یک طرف می کشم و او هم به طرف خودش و به هر مکافات بود چتر را بدست
آوردم ،
هر چند که داغ بود و از شما چه پنهان که دستم هم سوخت
. ولی ارزش آنرا داشت !!!
۳ـ توی آب بودیم که یک گلوله آر پی جی چیزی حدود یک متر در نزدیکی ما به زمین !!! خورد
. با خود
گفتم دیگه رفتیم رو هوا ، که بقول معروف چون آن زمین !!! نرم بود
، منظورم آب اروند است .
چاشنی گلوله عمل نکرد .
جهت مزید اطلاع این خاطرات در وقتهای مختلف و عملیاتهای مختلف و خطوط پدافندی برای برادر سهیل اتفاق افتاده است . سید صدر به شرط اینکه نظر بدهید ... ادامه دارد .
خاطره ای از همرزم گرامی فرید خمیسی
شهيدعبدالله محمديان معاون گردان كربلادر همان سنگري كه شهيداكبر قاسمپور طلبه اي كه براي اولين
بار به جبهه آمده بودو چند لحظه قبل شهيد شده بود ، ايستاده بود وباحالتي اندوهگين وغم انگيز به
خاكريزهاي عراق كه پيش رويش ديده مي شدند نگاه مي كرد وباخودنجوا ميكرد وباخود حرفهايي را تكرار
مي كرد خوب كه دقت كردم متوجه شدم زبان حال خود را نسبت به شهيد قاسمپور زمزمه مي كرد :
(زود آمدگان ديرميروند))
خاطره ای از دوست عزیزمان حاج احمد ایزدی
يكي از اسراي عراقي سر لشكر علي العويد الگاوي بود. زماني كه ما از او بازجوئي مي كرديمخيلي جالب بود.چرا كه وقتي به تاريخچه زندگي او نگاه مي كرديم .. مي ديديم زماني كه او به خدمت سربازي ارتش عراق درآمده است ؛اصلاً ما بدنيا نيامده بوديم . حالا حساب كنيد كه دو تا بچه مي رفتندواز او بازجوئي مي كردند. حالا او را چطور اسير كرده بودندو چه ذلتي كشيده بود بماند...
مهدی انجیل زاده
باسلام ودرود به ارواح پاک رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینی رحمه الله علیه و شهیدان اسلام از آغاز تا کنون
پیشاپیش فرارسیدن ماه مبارک رمضان را به تمامی مومنین تبریک وتهنیت عرض می نمایم.
خاطره ای از دوست و همرزم عزیزمان آقای سلطان حسن پور
اولین بار که می خواستم به جبهه اعزام شوم چون سن کمی داشتم و متولد سال ۱۳۴۸ بودم به ناچار رقم انتهایی را که ۸ بود به ۵ تغییر دادم واز روی این تغییر در شناسنامه کپی گرفتم اما چون مسئول اعزام مرا می شناخت این بار نیز تیرم به سنگ خورد ولی از راههای دیگر اقدام کردم بدین صورت که به طور پنهانی سوار ماشین شدم وبعد که به منطقه رسیدیم اسمم را به لیست اضافه کردم ودر دل بسیار مسرور وشادمان بودم که منم به سهم خودم نقشی را در این عرصه مهم زندگیم ایفا می نمودم
هدف من از گفتن این خاطره صرفا" علاقه زیاد من ودوستا نم برای خدمت به انقلاب ورهبر عزیزمان بود که امیدوارم مورد توجه قرار گرفته باشد.
ومن اله توفیق
مهدی انجیل زاده
در آن زاویه سنگری بود که در آن تنها ۴ تا ۵ نفر مستقر بودند و در دو طرف آن سنگر هم دو عده ی ۳ تا ۴ نفری بودند .
این تعداد کم و تعداد دیگری که جمعاْ شاید به ۳۰ نفر هم نمیرسیدند با کمترین مهمات و تجهیزات ایستادگی ای کردند که زبانزد شد .
نیروهای بعثی پس از آن آتش تهیه ای که ریختند با تعداد حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ نفر از زبده های ارتش عراق به این تعداد از بچه ها پاتک کردند و فشار عجیبی برای گرفتن آن خاکریز آوردند .
فرمانده یا معاون آن گروهان یا گردان عراقی با بی سیم چی اش تا لبه ی خاکریز ما هم رسیدند ولی بچه ها آنها را از پای در آوردند .
از ساعت ۰۳:۳۰ صبح تا نزدیکیهای ساعت ۰۵:۰۰ بچه ها مقاومت کردند .
در همان حدود ساعت۰۵:۰۰ یکی از بچه ها یواشکی به من گفت : مهمات تمام شده . چه کنیم !؟
موهای بدنم راست شدند .
چه باید میکردیم ؟ . . .
ادامه دارد ./کربلائی
"بچه های شما چه کرده اند؟! حاج اسماعیل ! "
این جمله ای بود که فرمانده لشکر ۷ حضرت ولی عصر فردای آنشب به فرمانده گردانمان گفت .
آنشب چه شبی بود؟
پس از فتح فاو در عملیات والفجر ۸ گردان یکی دو روز به اهواز برای استراحت مختصر آمد و پس از آن برای تثبیت خط به منطقه برگشت .
اول گروهان مکه به خط اول اعزام شد و گمانم سه چها روزی آنجا بود و در این چند روز عراقیها یک پاتک محکم بوسیله تانک ونفربر به آنها زدند ولی با صلابت آن را دفع کردند .
نوبت به گروهان ما که رسید برای تحویل گرفتن خط از بچه های گروهان مکه باید دسته دسته می آمدیم و خط را تحویل میگرفتیم .
دسته یاسر که قبل از آن برای کمک به سنگر سازان به جناح چپ همان خط اعزام شده بود .
دسته حمزه و کادر گروهان اولین وتنها نیروهائی بودند که باید خط را تحویل میگرفتند و تا صبح نگه میداشتند تا بقیه نیروها برسند .
دم غروب بود که تحویل و تحول صورت گرفت .
گروهان مکه رفت و گروهان نجف با استعداد حدود سی نفر ماند .
همان شب عراقیها گوئی فهمیده بودند که تغییر و تحولی صورت گرفته قصد جدی برای تصرف این خط کرده بودند .
ساعت خدود ۰۲:۳۰ صبح بود که آتش تهیه ی سنگینی را آغاز کردند .
هرچه داشتند بر سر نیروهای ما ریختند .
با دوشکا لبه ی خاکریز را می پراندند .
ناگهان آتش تهیه قطع شد و نیروهای پیاده شان به سمت ما روانه شدند .
. . . .
ادامه دارد . . . / کربلائی
| نويسنده: سید فخرالدین سید صدر | پنجشنبه 3 شهريور1384 ساعت: 10:30 |
| سلام آن شبی که آقا سید تعریف کردن منم تو قایق ایشان بودم . در کنار من شهید نوروز تولائی بود . اون ابر ها که اومدن هوا بیش از انتظار تاریک شد . نوروز تولائی می گفت : یکی از آقایون توی مقر آمده سخنرانی کرده و گفته در موقع ورود به کارزار 6 با رآیت الکرسی رو بخونید و به شش جهت خودتون بفرستید .خداوند از شما در مقابل دشمن حفاظت می کنه . توی ان تاریکی من چند بار برق نگاه نوروز تولائی رو دیدم ... ابر ها آمدند نم نم بارون شروع شد . از طرف دریا آتش سنگینی بر روی ام القصر ریخته شد . دستور حرکت دادند . باد همراه ابرها اروند آرام را ناگهان متلاطم کرده بود .سکاندار ها هم کمی هول کرده بودن بعضا توی چولان ها میزدند . آ ب اروند در حال جزر بود .من بگمان خودم خواستم به وسیله پارو قایق را از کناره ها دور کنم . ولی یک لحظه پارو از دستم رها شد . تازه متوجه سرعت آب شدم بعدا فهمیدیم در زمان جزر و مد سرعت اب اروند به بیشتر از 50 یا 60 کیلومتر در ساعت می رسد . تا اینجا رو داشته باشید ... فردای روز عملیات با شلیک نیرو های بعثی شهید نوروز تولائی مورد اصابت گلوله واقع شد و به فیض عظیم شهادت نائل شد . یادش گرامی هیچوقت چهره و نگاه معصومانه او را فراموش نمی کنم .بعد از اون شب سعی کردم آیت الکرسی را بیشتر بخوانم ... | |
| سید حسن کر بلا ئی | پست الکترونيک |
در سال 1365كه همراه كاروان وارثان عاشورا عازم جبهه بوديم شهيد سيامك ميلاسي نيز به همراه دوچرخه خود همراهمان بود.از او سوال كرديم چرا دوچرخه را همراه خود به ناحيه 3 بسيج آورده؟ ايشان گفتند: براي حمل كوله پشتي از آن استفاده مي نمايم.پيشنهاد كرديم كه حمل كوله پشتي را ما به عهده بگيريم ولي او گفت كه شما نميتوانيد اين كار را انجام دهيد.
پس از بلند كردن كوله پشتي متوجه وزن زياد آن شديم كه ناشي از وجود وزنه هاي دمبل بود .
علت را از شهيد بزرگوار جويا شديم كه جواب دادند:در كش وقوس عملياتها اين دستهاي ورزيده است كه جان شما را نجات مي دهد.
در عمليات كربلاي4 پس از پيش روي در خاك عراق ودستور عقب نشيني در صبح روز بعد به ناگاه از سمت مقر تيپ عراقي بوسيله شليكا(ضد هوايي) به سمت بچه ها شليك شد.شهيد ميلاسي كه ارپي جي زن بود به اتفاق من وشهيد نيكبخت طبق دستور براي خاموش كردن تيربار دشمن اقدام كرديم ولي در حين شليك آرپي جي توسط شهيد ميلاسي گلوله اي از سمت راست ما از درون نخلستان به بازوي وي اصابت مي كند. پس از انتقال ايشان به درون كانال وباند پيچي دست وي ما از فرصت استفاده كرديم ودر حين خوردن شكلات هاي درون جيب شهيد ميلاسي شوخيمان گل كرد گفتيم پس كو آن بازوهاي ورزيده كه قرار بود ما را به عقب برگرداند.
پس ازاتمام عمليات و به تصور اينكه شهيد ميلاسي رابه اتفاق ديگر مجروحان به عقبه واورژانس منتقل كرده اند در بيمارستانهاي اهواز به دنبال ايشان ميگشتيم ولي افسوس كه او به آرزوي خود رسيد وما در انتظار روي او.
سرانجام پس از گذشت چند سال پيكر مطهر ايشان به وطن بازگشت و ما را در حسرت ديدار خود گذاشت.
يادش گرامي وراهش پر رهرو.
نویسنده :اسماعیل امیری
گردان ما قرار بود بدنبال شکستن خط توسط غواصان گردان بلال وارد عمق خاک عراق در ضلع شرقی فاو شویم .
حدود یکساعت قبل از اذان مغرب از محل استقرار به سوی یکی از نهرهای منتهی به ارون به صورت ستون یک و به ترتیب اولویت گروهانها ( نجف ـ مکه - قدس ) حرکت کردیم .
در کنار نهر مزبور با پوتین نمازهایمان را خواندیم .
پس از نماز نفرات در قایقهای ۸ تا ۱۰ نفره قرار گرفتند ، بطوری که هر دسته سه قایق در اختیار داشت .
هوا که کم کم تاریک میشد درخشش ماه که آنشب گمان کنم شب ۱۳ یا ۱۴ ماه بود بیشتر میشد و نگرانیها را بیشتر میکرد .
پس از استقرار نیروها و اعلام رعایت سکوت حاج اسماعیل ( فرمانده گردان ) با قایقی موتوری که موتورش خاموش بود و بوسیله پاروکشی حرکتش میدادند آرام از کنار نیروها گذشت و با آنها خوش و بش کرد . به من که رسید شوخی ای با من کرد و از ما دور شد .
آسمان با درخشش ماه بسیار روشن بود .
در ساعت حدود ۸:۰۰ بود که از طریق بیسیم به گردان اعلام کردند که نیروهای غواص جهت خط شکنی حرکت کردن . از نیروها بخواهید دعا کنند .
ماه همچنان استوار قصد داشت چهره های جانبرکفان را نورانی تر کند .
در جلوی قایق ما عبدالله محمدیان ( معاون دوم گردان ) که روزهای منتهی به شروع عملیات با ایما و اشاره و تکه پرانی خبر از شهادتش در این عملیات میداد ، در قایق جلوتر در کنار بیسیم چی ها بود .
من هنوز چشمم به ماه بود که . . .
عبدالله با حالتی بغض آلود به من و دیگر فرماندهان گفت : غواصها به آب زدند ، به بچه ها بگوئید توسل کنند ، و خود زیر لب شروع به دعا کرد .
ماه همچنان با درخشش خود آبهای موج دار نهر را قشنگتر نشان میداد .
شاید سه یا چها ر دقیقه از اعلام به آب زدن غواصها نمیگذشت که :
تکه های ابر سیاهی که حداقل من تا چند دقیقه پیش هیچ اثری از آنها ندیده بودم نگاهم را به خود معطوف کردند . . .
من یک لحظه چشمم به ماه تابان بود و لحظه ای به ابرهای سیاه که به نظر نمیرسید که در حال حرکت باشند . . .
ادامه دارد
دوست دارم عزیزانی از گروهان که آنشب حضور داشتند ، ادامه اش را بنویسند . . . / کربلائی
شهید علی بهزادی پس از اتمام تمرینات سخت و طاقت فرسای غواصی در سرمای زمستان و برای همراهی با نیروهایش مخفیانه و دور از چشم بچه ها خود را به آب انداخت تا از نیروهایش در زمینه سختی کشیدن عقب نماند .
شهید داود علی پناه که فرمانده گروهانمان در عملیات بدر بود هم چنین روحیه ای داشت :
یادم می آید که در یکی از رزمهای شبانه که تمرین آبی خاکی قبل از عملیات بدر را انجام میدادیم ؛ داود دسته سلمان را تنبیه کرد ؛ تنبهش هم این بود که تمام بچه های آن دسته از جمله فرمانده دسته شان باید با لباس در آن سرمای زمستان خودشان را به آب می انداختند ؛ البته همه بی چون و چرا اطاعت کرده خود را بلافاصله در آب انداختند . و پس از چند دقیقه بیرون آمدند .
قضیه گذشت تا اینکه پس از شهادت داوود " برادر رامین دریائیان " که از نیروهای آن دسته بود تعریف میکرد که در آن شب داود را دیده که مخفیانه در آن سرما با اینکه کسی از او نخواسته بود خود را به آب انداخت تا . . .
توضیح لازم : تنبیهاتی که فرماندهان نظامی اتخاذ میکردند ؛ هر چند که خشن به نظر میرسید ولی این نوع تنبیهات را برمیگزیدند که جزئی از آموزش باشد . و در مواقع لزوم همیشه بدرد بچه ها خورده .
نویسنده : کربلائی
بر اساس نام این وبلاگ قصدداریم خاطرات یکی از دوستان که در ۸ سال دفاع مقدس حضور داشته اند به دیگر همرزمانمان اطلاع دهیم تا از رشادتهای رزمندگان اسلام با خبر شوند امروز خاطرهای ازسید باقر احمدی ثنا را به حضور شما می رسانیم
تعدادی از بچه ها داخل چادر جمع شده بودیم شهید بهزادی شروع به صحبت کرده و بدین صورت شروع به صحبت کرد
بله خداوند بیشتر از پدر ومادر انسان را دوست دارد . بچه ها اگر شهید شدیم و رفتیم آنجا اولین چیزی که به زبان می آوریم
این است که خدایا آمده ایم تا تورا ببینیم . خلاصه أن شب شهید بهزادی خیلی گریه کرد و می گفت خدا شاهد است که دیگر خجالت می کشم به شهر برگردم
روحش شاد و راهش پر رهرو باد