تبليغاتX
گروهان نجف اشرف
انتشار خاطرات دوران دفاع مقدس و اخبار فعالیتهای فرهنگی جاری گروهان نجف اشرف . گردان کربلا . اهواز
 

امام المتقین امیر المومنین علیه السلام در شب بیست و یکم ماه رمضان مقارن طلوع فجر به شهادت رسید ، در حالی که از سن مبارک حضرتش ۶۳ سال گذشته بود . در بیستم ماه رمضان اثرات سم در پاهای مبارک امیر المومنین علیه السلام ظاهر شد و پاهای مبارک ورم کرد . در شب بیست و یکم اثر زهر بر بدن مبارک امیر المومنین علیه السلام بسیار شد . حضرت فرزندان و اهل بیت خود را جمع کرد و با آنها وداع نمود و وصیت های خود را فرمود . در آن شب هر چه خوردنی و آشامیدنی آوردند تناول نفرمود و لبهای مبارکش به ذکر خدا حرکت می کرد و مانند مروارید عرق از پیشانی نازنینش می ریخت و با دست مبارک خود آن را بر طرف می کرد .

به امام مجتبی علیه السلام فرمود : تو را به برادرت حسین علیه السلام وصییت می کنم . به فرزندان دیگر که از فاطمه زهرا سلام الله علیها  نبودند فرمود : شما را وصییت می کنم به اطاعت از حسن و حسین ، سپس فرمودند: << خداوند شما صبر نیکو عطا فرماید . امشب از میان شما میروم و به حبیب خود محمد مصطفی صلی الله علیه و آله ملحق می شوم چنانچه مرا وعده داده است >>

صدای گریه از اهل بیت بلند شد . آنگاه دستوراتی در مورد غسل و کفن ، نماز و محل دفن به امام مجتبی علیه السلام فرمودند و با امام حسین علیه السلام و حضرت زینب سلام الله علیها کلماتی از کربلا فرمودند.

بعد از وداع با همگان ، دست و پای مبارک را به طرف قبله کشیدند و فرمودند : ( اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمد عبده و رسوله ) و چشمان مبارک را بستند و بهشت را به قدوم خویش مبارک فرمودند.     (( از سررسید گل نرگس سال ۸۶))

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:30  توسط سید صدر  | 

متن وصیت نامه پاسدار شهید & برادر اکبر قاسمی پور

 

به نام او & آنکه از اویم & برای اویم و بسوی اویم .

 

با سلام و درود بی کران به پیشگاه پر برکت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرج الشریف و نائب بر حقش امام امت و تمامی شهیدان اسلام از هابیل تا شهدای کربلای ایران و با سلام به تمامی رزمندگان اسلام در تمامی جبهه های نور علیه ظلمت .

ابتدا روی سخنم با آن اشخاصی است که دل به دنیا بسته اند و فکر می کنند که در  این دنیای بی ثبات ما & خالد و جاوید و همیشگی هستند  همه باید این را بدانند که این دنیا فانی است اگر چه همه می دانند ولی شاید هنوز یقین پیدا نکرده اند . همه

رفتنی هستیم و آنچه برای ما میماند اعمال حسنه و صالح است . از این دنیا دست بکشید و خود به پای خود بسوی آخرت بشتابید

خودتان امور تان را حساب کنید  و کارها یتان را بسنجید قبل از اینکه به حساب شما برسند . به اندازه احتیاجتان و به اندازه توشه  راهتان از این دنیا برگیرید و بقیه را به فقرا بدهید . اینقدر به فکر زندگی و زندگی کردن به هر وسیله ممکن نباسید .آیا

شما پیش خود فکر می کنید که آنهایی که جان عزیزشان را در طبق اخلاص نهاده و شب و روز در جبهه ها بسر میبرند و شهید می شوند & از این زندگی بهره ای برده اند ؟ آیا آنها انسان نیستند و آیا آنها زندگی نمی خواهند ؟ چرا آنها هم می خوانهد ولی وقتی که اسلام اقتضا داشته باشد که همه بروند و جهاد کنند دیگر باید دست کشید بایستی که بار دیگر تاریخ نبردهای اولیه اسلام و کفر تکرار شود . بایستی باز علی اکبر ها بوجود آیند & حنظله ها پیدا شوند & علی اصغر ها شهید شوند & حبیب ابن مظاهر ها بخروشند تا بار دیگر بیرق اسلام به اهتزاز درآید & پس بایستی که همگی اندکی به خود آییم و سعی در تداوم راه همین عزیزان و شهیدان بنماییم .

برادران و خواهران عزیز & به خاطر داشته باشید که این جنگ یک جنگ الهی انسانی و در جهت مصالح اسلامی است & نکند خدای ناکرده از ادامه این جنگ خسته شوید و یا به جمهوری اسلامی فشار بیاورید و با حرفهای یاس آور دید بعضی را نسبت به انقلاب و اسلام بر گردانید . هرگز از رخمت الهی نا امید نشوید که بجز کافران کسی از رحمت الهی نا امید نمی شود .

برادران عزیز & خواهران گرامی & فراموش نکنید که تنها رمز پیروزی و تاداوم مکتب و انقلاب توکل بر خدای توانا و حفظ وحدت است . الان وقت آن نیست که ما دست به یک سری اختلافات مخالف شرع و اسلام بزنیم و بدانید آنهایی که این چنین دست به اختلاف می زنند & نه صلاح ما را می خواهند و نه صلاح اسلام را & بلکه آنها در راه اهداف پلید بیگانگان گام بر می دارند . ولی اگر زمانی سایه تاریک و شوم تفرقه و جدایی و شرک و کفر بر ما حاکم گشت & اگر می خواهید حق را از باطل تشخیص دهید & اگر می خواهید در راه خدا  حرکت کنید و خیر دنیا و آخرت را کسب کنید & دامن روحانیت را بگیرید و به عالم راستی و درستی عروج کنید & مبادا دست از روحانیت بر دارید که آنگاه گمراهی و جهل نسبت به احکام الهی بر شما حاکم خواهد شد . گاهی ممکن است دشمن انقلاب در هر لباسی ظهور نماید و سعی در فریب اذهان و افکار شما داشته باشد .

 

الان دیگر منافقین به حمدالله ضربه ای از اسلام خورده اند که تا مدتها نمی توانند علنا در جامعه اسلامی ظاهر شوند ولی در لباسهای دیگر پیدا می شوند & مقامها را می گیرند و آنقدر مسلمان می شوند که شاید حتی فکر آنرا هم نتوانید بکنید . شاید حتی از خوارج نهروان پیشانیهاشان پینه بسته تر باشد و از فرط روزه لبهاشان ترکیده باشد که الان کمتر کسی از آنها این چنین هستند و صورت کریه شان بر همه مشخص است . ولی شما بایستی آگاه باشید و مبادا گول آنها را بخورید هر چند اکثریت باطل هم با

آنها باشند و آنها را همراهی می کنند .

دیگر سفارشم این است که شرکت در نماز جمعه را که به قول شهید بهشتی محک و آزمایش برای شناخت حزب اللهی ها از غیره است & فراموش نکنید در دعاهای کمیل بطور مداوم شرکت کنید و دعا برای پیروزی رزمندگان اسلام و طول عمر امام امت فراموش نشود . همکاری با ارگانها و نهادهای انقلابی را تا حد امکان فراموش نکنید .

ابتدا خودسازی برای خودتان و سپس جذب نیروهای متعهد برای خدمت به انقلاب را فراموش ننمائید . کمک های نقدی و جنسی به جبهه هارا فراموش نکنید .

ابتدا خودسازی برای خودتان و سپس جذب نیروهای متعهد برای خدمت به انقلاب را فراموش نکنید و همیشه در صدد آن باشید که در مدارس شهر نیروهای حزب اللهی را افزایش داده تا زمینه جذب نیرو هر چه  بیشتر فراهم گردد و برای تحقق این امر بایستی همکاری با اتحادیه انجمنهای اسلامی ودارس را بیشتر نمود .

از پدر و مادر عزیزم تقاضای حلالیت دارم و از اینکه نتوانستم در طول زندگی فرزند خوبی برای آنها باشم & عذر خواسته و التماس دعا دارم . از تمامی برادران و خواهرانم عزیز تقاضای حلالیت دارم . از تمام معلمین که به حق بر گردن من  حق دارند & حلالیت می طلبم . از تمامی برادران دانش آموز می خواهم که در تمام موارد تزکیه و تقوا را و به سلاح ایمان و علم همیشه مسلح باشند . در آخر از برادرانی که امانتی نزد من دارند خواهش می کنم که به خانه مراجعه نموده و آنها را تحویل گیرند .

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

 

از گفته های برادر شهید اکبر قاسم پور : در عملت به یاد قیامت باش .   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 6:15  توسط سید صدر  | 

 

بنام صاحب جانها

سالروز عملیات کربلای ۴ و شهادت فرمانده سلحشور

 

شهید حاج اسماعیل فرجوانی

 

و یاران باوفایش را گرامی می داریم

 

سردار شهید حاج اسماعیل فرجوانی (فرمانده گردان) در شب عملیات بدر

         بادست  راستش  به حسین (ع) سلام داد وپاسخ شنید(قطع دستش)!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 14:33  توسط سید صدر  | 

 

رزمنده ای که یخ زد


زمستان بود و هوا بسیار سرد . برف همه جا را سفید پوش کرد بود .

 گروهان در ماموریت پدافندی ماووت عراق بود . یک شب بنده به اتفاق 2 نفر

عازم سنگر کمین شدیم . برادری که جلوی بنده حرکت می کرد : پاسدار

وظیفه و نیروی بهداری گردان بود و برادر اردلی پشت سر بنده . چند متر از

سنگر استراحت فاصله گرفته بودیم که در کمال تعجب دیدم : برادر جلویی

 (بلا تشبیه )چون یک تکه چوب بدون اینکه از دستانش کمک بگیرد با صورت

 نقش زمین شد . بنده یاد صحنه های فیلم سینمایی افتادم . خدایا چرا ایشان

 به این صورت نقش زمین شد ؟ بلافاصله بر بالین ایشان حاضر و خواستم

سر ایشان را از زمین بلند کنم که متوجه شدم بدن ایشان کاملاً یخ زده

 و یکپارچه شده و ایشان بیهوش شده . با کمک برادر پاسبخش سریع ایشان

را بلند کردیم و یکپارچگی جسم ایشان کمک کرد که بدون برانکارد و آتل بندی

 2 نفری ایشان را به سنگر استراحت حمل کرده و بدن ایشان را روی بخاری

 آنقدر گرم کردیم تا جایی که بنده صدای مهره های کمر ایشان

 و خم شدن کمر را احساس کردم و پتوی داغ به ایشان پیچیدیم و تنفس

 مصنوعی را شروع کردیم و جواب داد . بله ایشان چشمانش را باز و با اشک

 شوق از برادران که هستی دوباره به ایشان داده بودند تشکر کردند. همین

 جا به این برادر عزیز سلام رسانده و توفیقات ایشان را خواستارم /.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:31  توسط سید صدر  | 

 

 

دو یار مجروح


عملیات نصر 4 بود در منطقه ماووت عراق


دو جوان بسیجی مجروح که یکی شان قدری سرحال تر بود و آن یکی را میاورد .

نزدیک سنگر بهداری شدند . بنده و یکی از برادران بهداری شروع به بستن زخمهای

 ایشان شدیم . گویا نارنجک نزدیک ایشان منفجر شده بود و می توانم بگویم بیش

 از 40 نقطه از بدن ایشان مورد اصابت قرار گرفته و ایشان بدون هیچ ناله و شکایتی

 از روحیه بالا برخوردار بودند . بنده که ناشی بودم شروع کردم زخمها را جدا جدا با

 وسواس بستن که زمان زیادی می برد . که مورد اعتراض آن برادر امدادگر قرار گرفتم

 که ایشان فرمود زخمها را یکسره باند پیچی کنم تا نوبت به مجروحان دیگر برسد و

بنده نیز چنین کردم .


وقتی مجروحی که وضع نسبی ایشان بهتر بود خیالش از دوستش راحت شد .

دستش را از بنده کشید و به خط مقدم برگشت و با وجود مجروحیت حاظر

نشد ایشان را به اتفاق دوستش به عقب منتقل نمائیم /.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:56  توسط سید صدر  | 

 

آقا سید سلام . ضمن عرض تسلیت شهادت حضرت زهرا(س) .چشم خاطره ای را تقدیم

می نمایم به تمامی دلاورمردان بسیجی که جز خدا کسی قدر و منزلت واقعی ایشان را

نمی شناسد .فصل زمستان بود و سرما بسیار شدید . گردان کربلا در ماموریت پدافندی

ماووت عراق بود . سرما به حدی بود که هنگام نگهبانی در سنگر کمین آرزو می کردیم

که از سرما یخ نزده و به سنگر استراحت برگردیم در این شرایط بسیجی مخلص مسعود

آهنگران ( برادر حاج صادق ) را خوب به یاد دارم که پست دو نفری را به تنهایی ایستاده

و هنگام مراجعه نیروهای پست بعدی به ایشان می فرمود که شما به اشتباه آمده اید

 و پست بنده است و چندین نوبت ایشان تمام شب را به تنهایی پست دادند و خدا

 می داند که چه روحیه ای داشتند هرکجا هستند خدا توفیقشان دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:56  توسط سید صدر  | 

 

 

 

 

انا لله و انا الیه راجعون

 

 

 

 

خانواده محترم خلاقی

 

 

در گذشت یادگار هشت سال دفاع مقدس و همرزم عزیز مرحوم

 

خلاقی را به شما و سایر بازماندگان تسلیت عرض نموده ، برای

 

آن مرحوم غفران الهی و همنشینی با شهداء و برای بازماندگان

 

صبر و اجر از درگاه خداوند متعال مسئلت داریم .

 

همرزمان مرحوم در گروهان نجف اشرف – گردان کربلا – اهواز

 

 

آری او نیز رفت ...

 

 

خدایش رحمت کند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:17  توسط سید صدر  | 

 

 

شرایط فوق العاده حساسی بود .

 

کوچکترین صدایی کافی بود تا جان هزاران بسیجی پنهان لابه لای نیزارها را به خطر انداخته

 

 و زحمات چند ماهه رزمندگان اسلام را به باد دهد . نماز مغرب و عشاء را در قایق ها به

 

صورت نشسته و البته بر روی دریائی از آب پاک ( اجبارا ) با تیمم ! خواندیم .

 

علی رغم حضور چندین لشکر از نیروهای رزمنده در پشت موانع , منطقه هنوز کاملا آرام

 

 بود و هیچ نشانه ای از هشیاری دشمن مشاهده نمی شد . واقعا جای این سوال بود که پس این

 

 هواپیماهای جاسوسی و ماهواره ها دیگر کجایند و چه محلی از اعراب دارند ؟

 

پاسخ کاملا روشن است « و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون » .

 

 اینک پس از ساعتها حرکت بر روی سطح آب همه متوقف و منتظر بودیم که غواصان به

 

آب زده و خط را بشکنند .

 

حالا دیگر کار از شمارش ماهها و روزها و ساعتها گذشته و ثانیه ها را برای شروع عملیات

 

 می شماریم .عقربه های ساعت تقریبا 15/22 دقیقه شب را نشان می داد که صدای الله اکبر

 

 محور سمت راست ما که بچه های گردان بلال بودند , خبر از شکسته شدن خط دشمن و آغاز

 

 عملیات می داد .

 

همراه با آنها موتورهای قایق را روشن کرده و به سمت سیلبند دشمن حرکت کردیم .

 

 

 

خاطرات علی عمیره

از بچه های گردان حاج اسماعیل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:16  توسط سید صدر  | 

 

 

... تا اینکه دستور صادر شد . 

و ما عصر همراه با قایق برادر مفقود الاثر علی اکبر کربلایی به سیل بند دشمن و با

 

موتور روشن و با حداقل سرعت ( سِلو ) قایقی که آن را چینکو می نامیدیم ؛ حرکت

 

کردیم .  هشت نفر در قایق بودیم ( سکانی ؛ تیر بار چی و ... ) در مسیر گاهی نیزارها

 

 بلند بودند و گاهی کوتاه  تقریبا سیزده کیلو متر راه آبی را طی کرده بودیم

 

و موقع  اذان مغرب بود که به بچه ها ی گروهان ها ملحق شدیم . آنان صبح سحر

 

همان روز با بلم و پارو زنان به سمت خط دشمن حرکت کرده بودند و حالا دیگر

 

ما هم به جمع پاروکشان پیوسته و بلافاصله پشت سر قایق فرماندهی گروهان

 

نجف اشرف قرار گرفتیم . هر چه به خط دشمن نزدیک تر می شدیم زمزمه

 

« امن یجیب » ها و « جعلنا » ها بیشتر می شد  . آن شب تو گویی ملائک همگی

 

در آن نیزار ها و آبراه های جزیره مجنون نازل شده و آماده بودند تا انسانهای از

 

آب گذشته ای ! چون رضا کعبه زاده ؛ داوود علی پناه ؛ کریم رفیعی اصل ؛ احمد

 

مستعان و ... را با خود به آسمان ها ببرند . مردانی که از ماه ها پیش خود را

 

برای لحظاتی آماده کرده بودند . شرایط فوق العاده حساسی بود ...

 

 

خاطرات علی عمیره

از بچه های گردان حاج اسماعیل

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:39  توسط سید صدر  | 

 

 

حدودا دو ماه از دوره های آبی خاکی گردان می گذشت از کرخه تا پلاژ

 

 دزفول ( مقر دریائی لشکر) و از آنجا هم در جاده صاحب الزمان ( عج )

 

 مستقر شدیم و می رفتیم تا هم از لحاظ زمانی و هم مکانی به منطقه عملیاتی

 

 بدر نزدیک شویم حالا دیگر باورمان شده بود که عملیات است و شب عروج

 

 عاشقان نزدیک و صدای مناجات ها بلند تر شده بود توجیه نقشه هم شده بودیم

 

 و کوله پشتی هایمان را هم در همان مقر گردان ، در جاده صاحب الزمان

 

( عج ) تحویل داده بودیم . گردان هم از نظر معنوی و هم از نظر توان رزمی

 

 استعداد مقابله با یک تیپ را داشت . با اصرار و التماس از ستاد گردان خواستیم

 

که اجازه دهد تا ما (کادر گردان ) هم در شب عملیات شرکت کنیم . با وجود ستاد

 

 گردان و به هر صورتی بود رضایت آن ها را گرفته و پس از تحویل گرفتن

 

تجهیزات و با رسته خدمه دوشکا به پَدِ هشت جزیره مجنون شمالی منتقل شده

 

و دو الی سه روز را بر روی شناورهای بهم متصل در میان انبوه نیزار های

 

 هور گذراندیم تا اینکه دستورصادر شد ...

 

خاطرات علی عمیره

از بچه های گردان حاج اسماعیل

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:29  توسط سید صدر  | 

بسم الله الرحمان الرحیم

 

مقدمه

 

آنانکه دستی در مطالعات تاریخی بویپه تاریخ جنگها دارند به خوبی می دانند که ابهامات موجود

 

 در برخی وقایع جنگی گذشته نیاز یه گزارش افراد حاضر در صحنه را چقدر مبرم ساخته

 

 است .و امروز ما در این زمان نشسته و حسرت یک گزارش بی واسطه از آن صحنه ها

 

را می خوریم شاید که آیندگان برای روشن شدن یک ابهام در زمینه هشت سال دفاع مقدس

 

 کمبود یک خاطره از یک رزمنده را داشته باشند . همچنین هیچ رزمنده ای نمی تواند

 

بگوید خاطره ی من کمکی به روشن کردن فضای حاکم بر جبهه نمی کند . نگارنده هم خود

 

 را از این مسئله مستثنی نمی بیند لذا پس از جنگ تفنگ را بر زمین گذاشته و قلم را برداشته

 

است  تا بگوید که بر او و برخی دوستانش ( که بسیاری از آنها به آسمان سفر کردند )

 

در گوشه ای از این زمان هشت ساله و زمین جبهه ها چه گذشت ( خاطره ) .

 

 و واگویه هایشان چه بود ( قطعه ادبی ) . اگر یکی از دلاور مردان جنگ این نوشته را ببیند

 

 و بگوید : << ای بابا این چه خاطره ای است من بهتر از این ها را می توانم بگویم >>

 

 و دست به قلم شده و به خاطره نویسی جنگ کمکی کند باز هم نگارنده به هدف اصلی اش

 

 رسیده است . و در پاسخ خواهد شنید : << برادرم ! چه کسی بهتر از من و تو ، برای

 

 بیان آنچه در جبهه رخ داد ؟ >>.از آنجا که این نوشته قلم اول نویسنده است پیشاپیش 

 

  پوزش از کاستی های ادبی آن را از خواننده طلب می نمایم و اگر ثوابی بر این مختصر

 

  مترتب باشد آن را  به پیشگاه  پیامبر اکرم ( ص ) تقدیم می نمایم که : پای ملخی است

 

 به درگاه سلیمان ...

 

ذکر این موضوع ضروری است که دست و بازوی تمامی آنانی که تاکنون صفحاتی بر

 

 تاریخ دفاع مقدس افزوده اند ، بوسیدنی است ، شاید من هم خواسته ام به سهم خود

 

برگه ای بر این تاریخ بیفزایم ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید .

 

مقدمه کتاب بچه های گردان حاج اسماعیل

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:7  توسط سید صدر  | 

 

سلام

امشب خونه شهید عزیز احمد غلام گازر رفتیم دیدن .

مجلس بی آلایشی بود ، پدر شهید پیر پیر شده است ، خاطراتش رو مرور کردیم . خوب بود .

مختصری از زبان خانواده شهید :

بعد از انقلاب و آغاز جنگ تحمیلی به صورت نگهبانی دادن در خیابانها و ارتباط

 با مسجد فاطمیه به فعالیت پرداخت و به گونه ای غرق در این کار شده بود که

 هیچ کاری را به رفتن به مسجد ترجیح نمی داد . و حتی پیش می آمد که در

حال ایستاده غذا می خورد و می گفت :(( می بایستی هر چه زودتر به مسجد

بروم ، چرا که کار مسجد واجب تر است )) همچنین در دوران تحصیل نیز تنها عاملی

 که وی را به سوی مدرسه جذب می نمود ، فعالیت در انجمن اسلامی بود .

ایشان علاقه زیادی به شنیدن آیات قرآنی و نوحه داشتند ، به همین دلیل نه تنها در

 مسجد بلکه در منزل نیز همیشه به ضبط کردن قرآن و نوحه می پرداختند .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 23:44  توسط سید صدر  | 

 

 

با تبریک فرارسیدن ماه مبارک رمضان

 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

 

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

 

ارغوان جام عقیقی بسمن خواهد داد

 

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

 

این تطاول که کسید از غم هجران بلبل

 

تا سرا پرده ی گل نعره زنان خواهد شد

 

گر ز مسجد بخرابات شدم خرده مگیر

 

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

 

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

 

مایه ی نقد بقا را که ضمان خواهد شد

 

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

 

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

 

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

 

که بباغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

 

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

 

چند گوئی که چنین رفت و چنان خواهد شد

 

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

 

قدمی نه بوداعش که روان خواهد شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:51  توسط سید صدر  | 

  

   بسم الله ...

 

 

 

 

                 کجاست صوفی دجّال فعل ملحد شکل                  

 

بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید

                                                                         

                                            

                                                                       التماس دعا

                                                                          سجاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 13:43  توسط سید صدر  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

(( یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی ))

با نام و یاد خدای منان و با دورود به رهبر کبیر انقلاب و سلام بیکران به روان پاک شهدا ء قلم

شکسته خود را بر گرفته تا شاید بتوانم چند کلمه قصیر و کوتاه بر کاغذ آشکار سازم ، باشد

 که فرمان الهی را اجرا کرده باشم .

خدایا ، بار الها ، پروردگارا ، معبودا ، مولایم من حقیر و فقیر که طاقت از دست دادن پاهایم را

ندارم چگونه تحمل عذاب تو را می توانم بکنم ؟ خدایا مرا ببخش ، از گناهانم در گذر ، تو کریم

 و رحیم هستی و من بخیل و معصیت کارم ، خدایا با کوله باری از گناه و معصیت و غیبت بسوی

 تو می آییم تا بلکه به کرم و رحمت از من در گذری و مرا به فردوس جاویدانی و همیشگی و

 عرفان خویش راه دهی .

خدایا ،

 مبادا فردا در جلو دوستانم سر به زیر باشم ، خدایا نکند فردا با روی سیاه در محضر

 تو حاضر شوم . ای وای ، وقت آن است که بهار جوانی و پائیز پیری به یکدیگر متصل گردند

 و اندکی بعد انفصال .

ای مسافر بی ساز و برگ و ای راحل بی توشه ، ای زارع در آستانه درو و ای تاجر خالی الکف

( دست خالی ) و ای پرنده در چنگال صیاد ، آیا نشنیده ای که (( ان الله لبالمرصاد )) ؟ آیا

گردونه های سنگلاخ را با پاهای برهنه مناسبتی هست ؟ آیا بی توشه به راه مخوف و

 خطرناک اراده توان کرد ؟ آیا منازل ترسناک و ناپیدایی را که ابتدای آن مرگ است و سکرات ،

 چگونه طی خواهد کرد ؟ .

ای نفس هیچ بیاد می آوری اوقاتی را که ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 10:33  توسط سید صدر  | 

 

انا لله و انا الیه راجعون

با دلی محزون و قلبی پر از درد ، رحلت عالم وارسته

حضرت آیت الله العظمی فاضل لنکرانی

 را به ساحت مقدس آقا امام زمان ارواحنا له الفداه

 و عموم شیعیان جهان تسلیت عرض می نمائیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 6:13  توسط سید صدر  | 

 

بسمه تعالی

 

 تقديم به روح ملکوتی سردار شهيد حاج اسماعيل فرجوانی 

 ( با مچ قطع شده!  )

 بعد از عمليات بدر بود و ما پشت پادگان کرخه که محل استقرار گردان بود مستقر بوديم و در حال

آماده شدن برای عملیات بعدی بوديم . من از گروهان به واحد اطلاعات عمليات گردان منتقل

شده بودم . حالاديگر حاج اسماعيل فرجوانی (فرمانده رشيد گردان) پس از اينکه دست راست

خود را قطع شده می ديد و نيز بعد از مدتی که در بيمارستان بستری بود به گردان برگشته ولی

هنوز با وضعيت جديد بدنی خود خونگرفته بود . يک روز به من گفت : میآيی با هم برويم به ستاد

لشکر و برگرديم ؟ من هم چون از شجاعت او شناخت کافی داشتم به او پيشنهاد دادم که او

راننده موتورسيکلت باشد و من ترک او بنشينم . به من گفت نمی ترسی ؟ با اين دست قطع

شده ممکن است اتفاقی برايمان بيفتد ؟ . . .

موتور روشن می شود و حاجی می نشيند و من هم پشت سر او روی موتور قرار گرفتم . در بين

راه می ديدم که اين فرمانده عزيز دوست داشتنی چگونه با مچ دست قطع شده و با فشار آوردن به

 موتور گاز می داد و از بچه ها و پستی و بلندی های جاده پشت پادگان کرخه عبور می کرديم و

وقتی به گردان برگشتيم , ديدم اشک شوق در چشمانش حلقه زده است و از من بخاطر اينکه

 به او اعتماد کرده ام تشکر کرد و من از خود راضی که اعتماد به نفس فردی را به او برگردانده ام

 ولی . . . راستی چطور شد که حاج اسماعيل در عمليات کربلای چهار به آسمان رفت و دلها را

با خود برد ؟ ...

 گردان کربلا – مهدی زهره بخش

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 11:40  توسط سید صدر  | 

بسمه تعالی

 

 

تقديم به روح ملکوتی سردار شهيد حاج اسماعيل فرجوانی   بخاطر نيروهايش!

 

نمی دانم الآن مسئولين بخاطر زير دوستان خود گريه می کنند يا خير ؟ واز اينکه قولی

 

 به نيروها تحت امر خود داده اند ولی نتوانستند عمل کنند شرمنده می شوند يا نه ؟ چرا

 

 اين سئوال را می پرسم ؟ :پس از يک پدافندی نسبتاً طولانی در فاو همراه با شهيد حاج

 

 اسماعيل فرجوانی فرمانده رشيد گردان کربلا (لشکر 7 وليعصر)به عقب آمده و

 

جلسه ای تشکيل شد . حاجی به همه نويد داد که در آينده ای نزديک عمليات بزرگی توسط

 

سپاه تهيه و تدارک ديده شده , لذا لازم است همگی تان به مرخصی رفته و پس از 2 هفته

 

در همين جا جمع شويد و به همه قول داد که امشب همه به اهواز می رويد و سری به

 

خانواده هايتان می زنيد و . . .من و تنی چند از فرمانده هان گردان همرا با حاجی به چادر

 

 فرماندهی گردان آمديم و حاجی با تلفن قورباغه ای با فرماندهی لشکر تماس گرفت و

 

گفت : من بچه ها را از خط مقدم به اينجا آوردم تا از نظر روانی آنها را آماده عمليات

 

کنم و . . . از آنطرف خط می شنيد که : ما اتوبوس نداريم و نمی توانيم بچه ها را به

 

 مرخصی بفرستيم . در يک آن ديدم صدای حاجی از حالت معمولی به بغض تبديل شد

 

 و درحاليکه اشک چشمانش را پنهان می کرد با تلفن به مسئولين لشکر می گفت : 

 

من به اين نيروها که چند ماه است در خط مقدم هستند قول داده ام . . . !

 

گردان کربلا –  مهدی  زهره بخش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 15:56  توسط سید صدر  | 

این وصیت نامه متعلق به احمد معاون جولا

کل یوم عاشورا کل ارض کربلا

حسین علیبه السلام بر علیه یزید قیام کرد ، زیرا که یزید و یزیدیان اسلام را می خواستند از

 میان بردارند و هم اکنون نیز تاریخ تکرار می شود و ابرقدرتهای جهان دست به دست هم

داده اند تا اسلام را از میان بردارند و ما که پیرو حسینیم علیه السلام نیز در کربلای پر خون

 شهیدان خوزستان راهش را ادامه می دهیم تا بتوانیم اسلام عزیزمان را به جهان صادر

 نمائیم . و آنرا زنده نگه داریم انمایستاذنک الذین لا یومنون بالله و الیوم الاخر ( توبه  ۴۵ )

 آنهائی که از تو تقاضای معافیت از جنگ و جهاد می کنند به خدا و روز قیامت ایمان ندارند .

پدر و مادر عزیزم دعا کنید که جز شهدا باشم . پدر اولین قطره خون شهید بر روی گناهان

 او ریخته می شود و تمام گناهانش ریخته می شود و تمام گناهانش پاک می شود بجز

دینی که بر گردن اوست . نه به کسی بدهکارم و نه طلب کارم اما اگر کسی از من مطالبه

ای کرد به او بدهید . من از شهرداری زمینی گرفته ام و مقداری بر روی زمین خرج کرده ام

زمین را به شهرداری بر گردانید و خرج کردم را بگیرید و یک مقدار پول در بانک قرض الحسنه

و ۲۰۰۰ ریال در صادرات و ۲۰ ریال در بانک ملی دارم و یک مقداری پ۱ول از آموزش و پرورش

 می خواهم آنها را جمع آوری کنید و سوال شود  اگر خمس به آنها تعلق می گیرد بدهید و

اگر نیاز دارید می توانید از آنها بردارید و بقیه اش را برای تسهیلات جنگ اسلام  با کفر خرج

 نمائید و اگر جنگ تمام شد به جنگ زدگان کمک کنید و یک مقداری ابزار کار بنائی پیش

آقای ذاکر دارم که آنها را به صاحبش بر گردانید و مقداری کتاب دارم  که آنها را در یک کتابخانه

 عمومی بگذارید تا مردم از آنها استفاده نمایند . پدر و مادر عزیزم و برادران عزیز مرا ببخشید

 اگر روزی شما را ناراحت کرده ام . شما مثل کوه در مقابل مشکلات پایدار و مستحکم باشید

خدا به شما اجر بدهد و خدا به شما صبر عطا نماید . برایم ناراحت نباشید و گریه با صدای

 بلند نکنید و خوشحال باشید که فرزندتان را در راه خدا داده اید و من برای انجام وظیفه

 دینی ام به جنگ و جبهه رفتم و کسی مرا مجبور به رفتن نکرده بود . از تمام خویشان

و دوستان برایم حلالیت بجوئید و به آنان سلام برسانید .  والسلام علی من الاتبع الهدی

احمد معاون جولا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 10:40  توسط سید صدر  | 

  

شهادت امام پنجم عالمیان حضرت امام باقر علیه السّلام را تسلیت میگوییم .

 

 

  

نسب : حضرت امام محمّد باقر بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهم السّلام

 

ولادت : سال 57 هجری ، شهر مدینه منوره

 

شهادت : حضرت باقر العلوم علیه السّلام در روز دوشنبه 7 ذی الحجه الحرام سال 114 هجری توسط هشام بن عبدالملک ملعون ،  مسموم و پس از سه روز رنج و درد ناشی از مسمومیت به شهادت رسیدند .

 

آقا و مولایمان امام باقر علیه السّلام در کربلا شرف حضور داشتند ، ایشان شب یازدهم ، بازار کوفه ، سرهای بریده ، اسارت شام و مجلس یزید ملعون را نیز دیده اند و هرگاه که به یاد مظلومیت جد غریبشان حضرت سید الشّهدا علیه السّلام و عمه هایشان می افتادند ، اشک از چشم مبارکشان همچون درّ جاری می گشت .

 

این حضرت هم اکنون نیز غریبانه و مظلوم در خاک بقیع آرمیده اند .

 

توفیق بندگی و زیارتش نصیب همه ما گردد ، انشالله

 

صلوات

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 16:33  توسط سید صدر  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم رب الشهداء

با سلام و درود به رهبر عزیزم امام خمینی و رزمندگان اسلام و سلام بر پدر و مادرم که من

را با زحمتهای فراوان بزرگ کردند و آخر در این دنیا از من چیزی ندیدند . پدر و مادرم می دانم

 که خیلی بفکر من هستید و خیلی ناراحت می شوید از اینکه از میان شما می روم و خیلی

 ناراحت می شوید از اینکه جسد فرزندتان تکه تکه شده است و یا اینکه جسد او را هم بدست

 نیاوردید معلوم نیست به چه صورت از این دنیا می روم فقط خدا می داند ، و من می ترسم

از آن روزی که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:32  توسط سید صدر  | 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

القـارعه. ما القـارعه . و ما ادرئـک ما القـارعه . يوم يـکون

 

الناس کالفراش المبثوث . و تکون الجبال کالعهن المنفوش . فـاما من ثقلت

 

موازينـه .فـهو فی عيشه راضيـه . واما من خفت موازينه .

 

فامه هاويه . وما ادرئک ماهيه نار حاميه.

 

با نام و يا خدا که هر چه دارم از اوست وصيت نامه ام را آغاز ميکنم . خدايي را که در طول

 

 زندگی بمن آنچه را که شايسته آن نبودم را که تا بحال قدر او را نتوانستم بدانم . رهبری

 

 که زند ه ام کرد و از خواب غفلت بيدارم نمود .سلام بر امام پيشوا و محبوب خمينی که

 

 با زنده کردن امت ما اسلام را زنده کرد .سلام بر شهيدان هميشه زنده تاريخ که با خون

 

 خود نهال اسلام بزرگ را زنده و پا برجا نگه داشتند . سلام بر علما راستين که به

 

 جهد خود پاسداران واقعی خون مومنان صادق بودند و سلام بر پدر و مادر خوبم که

 

رنجهای زيادی برای تعليم و تربيت من کشيدند خداوند اجرتان بدهد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 19:32  توسط سید صدر  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند در هم کوبنده ی مستکبران و دوستدار مستضعفان و دوستدار ائمه اطهار و دوستدار دوستداران آنان و دشمن دشمنان آنان

 اللهم قوعلی خدمتک جوارحی .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 8:30  توسط سید صدر  | 

 

بنام خداوند عشق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 15:30  توسط سید صدر 

 
 
باسلام
 
 
نميدانم ازكجا شروع كنم بسيار خوشحالم كه اين سايت راه اندازي شده است.
 
 
واقعاً دلم براي بچه هاي گروهان تنگ شده بيش از20 سال از آن زمان گذشته
 
 
مانند خوابي است دوست دارم دراين خواب بمانم.
  
 
دلم براي علي حسامي تنگ شده براي سيد طه ، و..
 
 
دوست دارم خبري از علي عميره داشته باشم
 
 
علي آقا اگر مي تواني تماس بگير.
 
حميد صفري
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 7:23  توسط سید صدر  | 

سلام دوستان

مدتیست دیدار با خانواده عزیز شهداء گروهان رو آغاز کردیم . آخرین دیدارمان که اولین دیدار

 بعد از ماه مبارک رمضان است . دیدار با خانواده شهید محمد مهدی نوروز تولائی بود .

با دیدن پدر شهید دو احساس متفاوت به من دست داد . این عزیزان که جوان و جوانان

نمونه ای از هرحیث تربیت کردند و با سخاوت به اسلام و انقلاب تقدیم کردند خود در فراق جگر

 گوشه هاشان در سکوت مقدسی سوختند و گذراندند و اکنون بعضا با عوارض گذر سن دست

 به گریبانند ، اما در مواجه با دوستان و همرزمان شهیدشان ، گشاده رو و خوش رو و با گذشت

 هستند . هیچ گله گی ندارند . چون خوب می دانند که با خدا معامله کرده اند .

شهید محمد مهدی

 با همرزمان خود از اروند عبور کردند و پس از خط شکنی غواصان برای درهم

 شکستن خطوط دفاعی دشمن در عمق منطقه عملیاتی در پشت اولین خکریز سقوط کرده

دشمن مستقر شدند . مجددا فرمان پیشروی صادر گردید ، در تاریکی شب و در زیر آتش دشمن

تا نهر شماره ۹ به پیش رفتند .  در گیری نفر بنفر در جاده فاو ـ ام القصر و در پست دژبانی ورودی

به شهر فاو به اوج خود رسید . در نهایت با تقدیم تعدادی شهید به پیشگاه خداوند پایگاه

 دشمن سقوط کرد و شهید محمد مهدی و همرزمان او همانجا مستقر شدند . شهید ، از دیگران

 برای حفظ خودشان از آتش دشمن می خواست  آیت الکرسی را تلاوت کنند و دیگران غافل

 از اینکه او خود طلب شهادت می کرد .  فردای همان روز با هجوم دو تانک دشمن مواجه شدند

 که با شجاعت وصف ناپذیری هر دو تانک منهدم و سرنشینان آنها کشته  یا بعضا زخمی و در

نیزار ها متواری شدند . در جلسات توجیهی تانکهای موجود در فاو برای حفاظت را در حالت

عادی ۲۵ تانک تخمین زده بودند ، لذا محمد مهدی برای شکار تانکهای مهاجم احتمالی در

محلی کنار جاده کمین کرده بود . نیروهای بعثی از تراکم نیزار ها استفاده کرده و از جناح چپ

 با تیربار به نیروهای پیروزمند اسلام آتشباری کردند که در نتیجه تیری در قلب پاک

محمد مهدی اصابت کرد و روح پاک او به آسمان ها پر کشید .

جسم مطهر شهید محمد مهدی نوروز تولائی پس از انتقال به اهواز در بهشت شهدای

شهر بخاک سپرده شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 11:10  توسط سید صدر  | 

سلام

طاعات و عبادات عزیزان روزه دار قبول در گاه حق باسد . انشاالله

در میان جمع پدران و برادران و ... حضور دارند . دوستان نماز جماعت خواندند ، و

سپس افطار تناول نمودند و بعد از صرف چای گوش جان می سپارند به تلاوت آیاتی

چند از کلام الله مجید . برادر حسین قرینه دعای افتتاح خواند .

و حالا پای صحبت جناب آقای بهرامپور می نشینیم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 21:17  توسط سید صدر  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 5:16  توسط سید صدر  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 15:25  توسط سید صدر  | 

اعوذ بالله من الشیطان ( الرجیم )

بسم الله الرحمن الرحیم

رضاک رضاک لا جنات عدن

و هل عدن تطیب بلا رضاکا

غروب روز ۱۲ فروردین ۶۳ می باشد . روز مبارکی است روز مقدسی است .

 امروز تمامی رزمندگان لشکر ۷ ولی عصر (( روحی و ارواح العالمین له الفداه ))

در مراسم ویژه این روز مقدس و اسلامی شرکت کرده بودند .

ابهتی و عظمتی بود ، رزمندگان بصورت واحدهای مخصوص خود در صبحگاهی

 گردان کربلا جمع شده بودند در این فکر بودم که خدایا اینها برای چه خانه و زندگی

خود را ترک نمودهاند و سر به این بیابان های در ظاهر مرده گذاشته اند ، مگر این

 عشق به معبود مطلق نیست که اینگونه آنها را دیوانه کرده است ؟

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند

دیوانـه  تو  هر  دو  جهان  را  چه  کنـد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 7:15  توسط سید صدر  | 

 

به نام خالق زیبائی ها

عید هدایه الله بر عموم منتظران عاشق مبارک باد .  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 15:14  توسط سید صدر 

 

 

 بسم رب الشهدا و صدیقین

چهار شنبه شب (هشتم شهریور ) با عده ای از دوستان و همرزمان شهید علی اکبر  

رفتیم ، دیدن والده و اخوی و دیگر اعضای خانواده ایشان .

با قرائت  قرآن شروع کردیم ( علی اکبر چقدر قرآن خوندن رو دوست داشت ) بعد از اون

برادر آقای انصاری

حدیثی برای دوستان بازگو کردند ، سفارش به کسب علم و داشتن

ورع و پرهیز کاری و اخلاق خوش و ... بعد نوبت به حاج احمد ایزدی رسید که خاطراتی

از شهید علی اکبر تعریف بکند . ایشان هم نحوه شهادت شهید را اینچنین گفت :

در مرحله دوم عملیات کربلای ۵ در حین پیشروی غفلتا وارد خاکریزهای نونی شکل 

میشوند . و از هر طرف به انها شلیک می کنند . انفجار گلوله خمپاره در بین بچه ها

عده ای از انها را مجروح می کند . علی اکبر هم جزء مجروحین است . دستور عقب

نشینی می دهند ، افراد سالم مجروحین را بر پشت خود حمل می کنند اما ، به هر

 طرف می روند به انها تیر اندازی می کنند . حاج احمد می گفت : با اصابت ترکش خمپاره

تمام استخوانهای پا و زانوی علی اکبر بیرون زده بود ، دستش قطع شده بود و با اندکی

پوست آویزان بود . اما علی اکبر فقط ذکر می گفت : و کوچکترین ناله ای نمی کرد .

وقتی که دستش آویزان می شد و ما آنرا بروی سینه او می گذاشتیم بی اختیار آخ

 کوچکی می گفت . از اینهمه تحمل او که رعایت حال همرزمان را می کرد ، همیشه

در شگفت هستم . دو نفر از بچه ها برای پیدا کردن راه از ما جدا شدند . اما بعد از مدتی

 یکی برگشت و خبر شهادت همراه خود را آورد . این دفعه من ( حاج احمد ) برای تعیین مسیر

حرکت کردم اما در دام محاصره گرفتار شدم و از دوستان جدا افتادم . انها چون از باز گشت

 من ناامید شده بودند . به حرکت خود ادامه دادند من در نور منور ها برای آخرین بار آنها را

دیدم که وارد دپوی تانک شدند. چون آتش دشمن سنگین بود .

بعد از چند روز که مجددا عملیات کردیم . با اجساد مطهر شهداء که تیر خلاصی به آنها زده

بودند روبرو شدیم  . روحشان شاد و راهشان مستدام .

شهید علی اکبر شیرین این جوان خنده رو و متبسم را در بهشت شهدای اهواز بخاک سپردند.

بارها این خاطرات در جمع دوستان باز گو می شود اما جز ازدیاد آتش درد و حرمان نصیبی نداریم .

بعد از این چگونه می توانیم با شهداء روبرو شویم و به چشمان آنها نگاه کنیم . باید سوخت .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 9:30  توسط سید صدر  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اذا جا ء نصرالله و الفتح و رایت الناس یدخلون فی دین الله افواجا فسبح بحمد ربک

و استغفره انه کان توابا

در این لحظه که قلم را بدست گرفته ام نمی دانم چه بنویسم و در این فکرم که رسالت

سنگین ما را قلم می تواند به جهانیان برساند یا نه . بهر حال از همرزمانم شروع میکنم

 و حماسه خونینشان را با زگو می کنم می گویم که چگونه این جانبازان با خون خود وضو

 ساختند و می گویم که چگونه چون شهابی درخشان بر سینه ظلمانی کفر تاختند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 6:37  توسط سید صدر  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه

با درود به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و نایب بر حقش امام خمینی

و خانواده شهدا و با درود به کلیه جانبازان و اسرا و مفقودین که الحق پشوانه این

انقلاب هستند .

دوستان عزیز

هیچ وقت خانواده شهداء را فراموش نکنید و پشتوانه امام باشید و از این ابر قدرتهای

 تو خالی نهراسید و همچنان استوار باشید و به رهنمود های امام عمل کنید که راه

 پیروزی و سعادت در این راه است . هیچوقت فرصت به منافقین ندهید .

پدر و مادر عزیزم

من راهی را رفتم که برادرم شهرام رفت و امیدوارم مجتبی را طوری تربیت کنید که راه

 دو برادرش را دنبال کند . امیدوارم مرا حلال کنید .

همسر عزیزم ، عبدالرضا را همچون عمویش و پدرش بزرگ کن و او را فدای اسلام کن .

همسر عزیزم من در مدت ازدواجمان نتوانستم دینم را بتو اداء کنم و حق ترا اداء کنم .

اگر بچه آینده مان پسر باشد اسمش را شهرام بگذارید . و اگر دختر بود زهرا ء .

فراز هایی از وصیت نامه شهید قدرت الله رستمی فر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 11:38  توسط سید صدر  | 

فرازهايي از وصيت نامه شهيد علی حسامی
 
 
شهادت اين واژه بزرگ که هيچ چيز را نمی توان با آن
 
 مقايسه کرد که (( الشهاده افضل الموت )) شهادت
 
بالاترين مردن هاست که هيچ قدرتی و ابر قدرتی
 
 نمی تواند با آن مقابله کند . اين رمزپيروزی ها
 
است که ابر قدرتهای شرق و غرب را به لرزه و
 
وحشت انداخته و برسلاحهای پيچيده آنها که هر
 
 لحظه مدرنتر می شود پيروز  می گرداند و
 
می بينيم که امام عزيز می فرمايد ((پيروزی را اسلحه
 
 نمی آورد پيروزی را خون می آورد .))
 
شهيد يعنی حاضر
 
 
کسانيکه مرگ سرخ را بدست خويش به عنوان نشان
 
دادن عشق خويش به حقيقتی که دارد ميميرد و
 
بعنوان تنها سلاح برای جهاد در راه ارزشهای بزرگی
 
 دارد مسخ می شود انتخاب می کنند شهيدند .
 
 ای حاضر و شاهد و ناظرند نه تنها در پيشگاه خدا
 
که در پيشگاه امت و در هر عصری و قرنی و
 
زمانی و زمينی  !  . . .
 
پيام من به شما امت شهيد پرور و  قهرمان اينستکه در همه
 
 
لحظه های زندگی خود قرآن و دستورات اسلام و زندگانی ائمه
 
 
اطهار و شهداء را الگو و سرمشق زندگی خود قرار دهيد . يک
 
 
لحظه امام خمينی رهبر آگاه و بيدار انقلاب اسلامی را تنها
 
 
نگذاريد . دست از روحانيت اصيل و مبارز برنداريد و اين اصل را
 
فراموش نکنيد که آنها بودند که به ما آگاهی و حرکت در همه
 
 
مسايل دادند و به همين منظوراست که قدرتها و ابر قدرتهای
 
 
شيطانی توسط عوامل داخلی و خارجی درصدد توطئه هستند
 
 
که به هر طريق شده بين روحانيت و مردم جدائی و تفرقه
 
بياندازد .دانش آموزان متعهد و مسئول سعی کنند درس خود را
 
ادامه دهند و تخصصهای لازم را پيدا کنند که ما ديگر به
 
متخصصين خارجی احتياج نداشته باشيم .
 
بياد دارم که هدف مقدس خويش را بالاتر از هر چيز عزيزتر از هر
 
کسی شمردم و می خواستم که جهانی در راه مسلک و عقيده
 
ام قربانی شود ايمان ما استوار و قلب ما مطمئن بود ما را گريه
 
مادران داغديده و زاری خواهران بی برادر و اشک سالخوردگان
 
و آه خرد سالان , از راه راست خويش باز  نمی گردانيد و اين
 
همه موانع در جريان تصميم ما نأثير نداشت .
 
گرسنه بوديم , برهنه بوديم , پياده بوديم , زخم داشتيم و خون
 
ما اندک و بار ما سنگين بود , معهذا می رفتيم و پيش می رفتيم
 
ميتاختيم و پيش    می تاختيم و با پيکر نيمه جان خود همچنان
 
تشنه و گرسنه بوديم مانند بلای آسمانی بر سر دشمن فرود
 
می آمديم .  
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 23:4  توسط سید صدر  | 

 

پاتک به واژه ها ۶

ـــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

»» آنکه جانباز را دست کم می گیرد نمی گویم نفوذی است .

 

 اما بی نفوذ هم نیست.

 

»» آهای بسیجی ها! قرار است ما که همسفر با شهیدان تا دم درب

 

شهادت رفتیم وبرگشتیم دست دیگرانی که نبوده اند را بگیریم

 

و شهیدان را نشانشان دهیم .نکند ما خود پشت میدان مین دنیا

 

کپ کرده باشیم !

 

»»  ای یادگاران آزادی ،قلم در سرودن شعرخونتان نه توان رقص دارد و

 

 

نه میل به نشستن ، دیوانه شده است نمی داند چه کند؟ 

 

 

شما خود دست او را بگیرید.....

 

»»  به لبخند های امام (ره) قسم ! من جوانانی چون شهید

 

 عیسی جابری (غواص) و شهید غلامرضا محمدی (غواص) را

 

 

در اروند کنار دیدم که   نماز را فقط برای خدا می خواندند.

 

»»  پیکر مطهر شهید نعمت الله ولی زاده (بی سیم چی )

 

 

 -- چندقطعه استخوان— بردوش یاران جا مانده اش خیلی سبک بود.یعنی که

 

         نجا المخففون (حدیث)و سبکباران خرامیدند و رفتند......

 

»»  خواستم بگویم یک دست ویک پای شهید علی حسامی

 

 (آرپی جی زن و تدارکات گروهان)درخط سه گوش فاو جا ماند. یادم آمد

 

 اصلا" من خودم را هم گم کرده وهم در همانجا جا گذاشته ام !

 

»»  سردار شهید حاج اسماعیل فرجوانی (فرمانده گردان)،درعملیات

 

 

طریق القدس برادرش ابراهیم به بهشت (شهادت)رسید ،درحمله رمضان

 

 پایش زیرتانک رفت، درخیبر چشمانش بینا (شیمیایی) شد ، دربدر دست

 

راستش را به دست آورد ( قطع دست ) و درکربلای چهار پایانی(شهادت)

 

گرفت ......این حاجی نقشه کامل جنگ بود!

 

»»  ردپای شهیدمحمدحردانی  (طلبه وکمک تیربارچی) راباید

 

 

درصفای دلهای بی کینه جستجو کرد .

 

»»  راستی چرا در جبهه هیچکس ازبچه ها سراغ میوه و دسر بعد از

 

 

غذا را نمی گرفت  ؟......عجیبه ها!

 

»»   حرفهای جنگ پایان ندارد .........

 

برادرم آقای علی عمیره نوشته است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 1:25  توسط سید صدر  | 

بنام خداوند خوبیها .

وصیت نامه پاسدار شهید محمد مهدی نوروز تولائی .

شهادت می دهم که خداوند یکی است و همتائی ندارد.

 و شهادت می دهم که خداوند برای هدایت انسانها پیامبرانی فرستاد که آخرین

 آنها نبی مصطفی محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله است .

و شهادت می دهم که خداوند عادل است . و به هیچکس ظلم نمی کند

 و شهادت می دهم که بعد  از پیامبر نوادگان ایشان از علی علیه السلام

 تا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف رهبرشان  هستند .

و شهادت میدهم که در غیاب اینها ولایت فقیه هدایت انسانها را به نیابت ائمه معصوم بر

عهده دارند . شهادت میدهم که خداوند انسانها را بدون حساب نخواهد گذاشت

و در میان این جهان فانی انسانها را به سزا و پاداش عمل خود خواهد رساند .         

ادامه دارد ...                                              اخبار گروهان نجف

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 1:54  توسط سید صدر  |