يك شب قبل، قبل از عمليات كربلاي پنج، در سنگرهاي شلمچه
در كنار شهيد سعيد فرامرزي نشسته بودم و با هم سخن
ميگفتيم. او گفت: فلاني بيا با هم از
خدا بخواهيم كه اگر قرار باشد كسي از ما دو نفر به شهادت
برسد با هم باشيم تا هر دو با هم پيش خدا برويم. نميدانم که
پذيرفتم یا نه ؟ اما فرداي آن شب اين
تنها سعيد بود كه در آسمانها پرواز ميكرد.
»» یادسوسنگردبخیرکه آن همه عشق دردل کاشت .
»» ای کاش من هم مثل سیدکریم مهدوی(والفجرمقدماتی)،مسعود
مقومی(خیبر)وعبدالحسین دنیوی زاده(والفجرهشت) یک خانه
یک مترونیمی دربهشت شهدا داشتم .
»» هرچه قطعه والدین شهدا دربهشت شهدا بزرگترمی شود توفیق
زیارت خانواده شهداکمتر می شود.باقی مانده هارادریابیم!
»» حمیدحری(جزیره سهیل)،مهدی دلور(دب حردان)وسیامک
شامصیری(پل رفیع) رفتندتاغیرت درونشود .
»» بترسیم ازروزی که ازاین کالبدهای به یادماندنی (شهدا) چیزی
روزیمان نشود.مگرنه این است که مابه این مشایعت هاعادت کرده ایم؟
»» آهای رسول سعادتی(بسیجی)،ایرج ژولی(رزمنده)ومحمدابراهیم
شایسته(محصل) گاهی دستان دلمان رابگیرید!
»» ماباعینکهای دودی وغفلتهای عمودی شبهای جمعه به قبرستان ها
می رویم وشهیدان برای مافاتحه می خوانند .
»» خواندن این نوشته هاشایدوتنهاشاید کمکی کندتاجنگ راآن گونه
که بودحس کنیم .
»» یادحسینیه گردان بخیر که شاهدقدوم اهل بیت (ع) بود.
»» همه پنجره هارابازونام خوبتان راآوازکرده ویادخوش شما رازمزمه
می کنیم.
»» عشق روزگاری چند سایه به سایه به دنبال عبدالزهرا عبیات (شلمچه)،
حسین پویا(جزیره سهیل)و بهزادجلیلی(فاو)بود.
»» فریبرزبهمنی(طریق القدس)،فرشیدتقی پور(کربلای چهار)و مسعود
تقوی زاده(بدر) جانشان راایثارکردندحال بگذارتاماحتی برای یک پیرمرد
دراتوبوس بلندنشویم!
»» راستی شمانام پاکتان رابرلوح کدام پیامبردیدیدکه بربراق شهادت
نشستید وازماندن توان تحمل راگرفتید؟
»» سیدصادق مروج(جانشین گردان)، حاج اسماعیل فرجوانی (فرمانده
گردان)وعبدالامیردباغ زاده(فرمانده گروهان) شب عملیات اول صف بودند
وموقع غذا گرفتن ته صف!
»» آی شهیدعاشق! ببخش که واژه هانامهربانی می کنند، امامهربانی
تو چنان هست که شرمناک واژه های تهی دست خویش نباشیم.
»» هوای شهادت جرات هارا تازه می کند.هوای شهادت،هوای
دیگریست...
»» یادخاکریزهایی بخیرکه گودالهای لغزش راپرمی کرد.
»» امروزبازهم اشکهایمان درفراغ یارانمان جاری می شود تایک باردیگر
گردوغبار ناگزیرزمان راازچهره سرداران روزهای انتظار بشوید.
»» اروندروددرشب عملیات والفجرهشت سهم خویش راازگردان کربلا
نقدا" ستاند: شهیدمحمودعباسی(رزمنده)وحمیدقشونی(محصل).
»» مادراین هشت سال کشکولهای بندگیمان راازبازارهای مکاره دنیا
که هیچ حاصلی جزکدورت ندارد به درگاه خداوندبردیم .یاران! به
هوش که به بازار برنگردانیم.
»» علی اکبربدیعی (فتح المبین)،خسروقیاسی(والفجرمقدماتی)و
سیدحمیدمدنی مبارکه(کربلای چهار) رابرشانه هانشانده بودند
مگرنه این که فاتحان را همیشه برشانه ها می نشانند؟!
»» هرگزکلاه دنیاپرستی برسرسعیدقائدی(شلمچه)،منصورپورمحمدی
(جزیره مجنون شمالی)وعلی سواری (تنگه رقابیه) نرفت.مواظب
سرهایمان باشیم!
»» تنهاکسانی موفق به آزادسازی خرمشهرشدندکه خویش راازبند
هوارهاساخته بودند.
»» ای عارفان سلاح بردوش!بهشت خدای نوشتان باد.
»» شلمچه یعنی آنجاکه مردان خاکی به دریا رفتند.
»» ......آن روزها ازآسمان سرب می بارید.
»» من ازجبهه نیامده ام که بازارنان ودوغ راازاین گرمتر کنم بلکه
طلبکاری صورت گندمگون شهیدخلیل لیراویان(19سال)،غلامرضا
بلیتی ظهراب(15سال)وسیدفاضل ذهبی زاده(20سال) آمده ام .
»» جویاشدن اززندگانی پرازپندوهجرت شهیدرضازائری(جزیره سهیل)،
علیرضاحسابی (فاو)ومحمدجامعی زاده(شرهانی) درسی برای
بهترزیستن وبهترمردن است.
»» ابراهیم راهداری(اطلاعات - عملیات)،عبدالامیرتقیان(فیلمبردار)وسجاد
خویشکار(تیربارچی) دیواربه دیوار خدا زندگی می کردند. راستی که
الدارثم الجار!
»» هرخانه ای مزارتان وهر دلی آرامگاه سرخ شما شهیدان است.
»» این قلمها پیش ازاین مسلسل بودند.
»» یادتابلوهایی بخیر که راه جاودانگی رامشخص می کرد.
»» درودبرآنهاکه هنوزهم عاشقند.
»» جبهه شهرخدابودشهرکسانی که همیشه راست می گفتند!
»» زیستگاه عبدالامیر پرک(عین خوش)،نورخدایوسفی(پاسگاه زید)و
فرهادیاوری(شوش) سرزمین صفا وصداقت بود.
»» مگرغلامحسین بیدهندی(19سال)، غلامعباس یارعلی (17سال)
وغلامعلی لیمن(19سال) آفتاب وجودشان رابرمابتابانندتایخ های
خودخواهی ماراذوب کنند.
»» شایدنظامی هابگویند عملیات بدر به اهداف خودنرسید ولی ما
می دانیم که بسیجی های خط شکن آن: کورش ری شهری
(بی سیم چی )، داوودعلی پناه(فرمانده دلاورگروهان نجف اشرف) و
مصطفی بصیرپور(بی سیم چی) به اهداف خودرسیدند.
»» .....لیک گاهی خارهای خودبینی وخودپرستی توانستندمارادرو کنند.
»» درکربلای پنج مثل طبل توپ بودکه منفجرمی شد.
»» یادخودروهای بهشت بخیرکه انبوهی دل راسوارمی کردوازجاده های
صراط ازمیان دوزخ آتش به مقصد می رساند.
»» سلام بریاران بارانی، سلام بردوستان نورانی،سلام برمردان باشرف،
سلام بر،بچه های بی حرف ......
»» آنکه به شیطان نفس هجوم نبرده بود هرگزمدافع خرمشهرنبودو
هیچگاه دردرگیری تیپ 111عراق با گردان کربلا مدافع فاو نبود.
»» محسن امیرمعزی (جزیره سهیل )،محمدحسین طبیب شوشتری
(جزیره مجنون) ومصطفی ایزدی(عملیات محرم)دربعدازظهریک روزی
آسمان رابغل کردند.
»» چه ژرف وبلنداست حکایت خاطرخواهی رندان جان برکفی چون
عبدالحسین آقایی(معاون گردان)،عبدالامیراقبال منش(فیلم بردار)و
مهردادامینی (تک تیرانداز).
»» کافی است یادمان بیاید که عارف آوازی(پدافندی پاسگاه زید)، جلال
آذرنشین (والفجرهشت)ورضاایزدی(کربلای پنج) تاهمین نزدیکی
بامن وتوقدم می زدند .صبورانه می شنیدندوسبک بارمی گذشتند.
»» علی حسامی درعملیات بدرهم مسئول تدارکات گروهان بود هم
آرپی جی زن بود هم تیربارچی بود هم.......چه می دانم آچار
فرانسه بود!
»» جنگ هشت ساله نمرده است که برایش مجلس ختم بگیرند. جنگ
هشت ساله شهید شدو شهیدزنده است وخون شهید درهمه
رگهای جامعه جاریست.
»» یاد جاده هایی بخیرکه آدمی راازبیراهگی ،انحراف وچند راهگی
نجات می داد.
»» چه کسی حاضراست جایی بجنگد که زمستان برای وضوگرفتن هم
بایدبرف آب کرد؟جایی که هرآن گرفتارکمین می شوی؟چه کنیم وقتی
می دانیم این آدمها روزی روی همین خاک بوده اند؟
»» درمنطقه عملیاتی فتح المبین انفجارخمپاره هاوتوپهایی که
خبرشهادت می آورد، آرامش می آورد!
»» کورش اشتری (20ساله )،علیرضاایران نژاد (20ساله)وشاپورآشناگر
(17ساله)شوق راتعبیروعشق راتفسیر کردند.
»» خوشابررفعت شماافلاکیان وعجبابرغربت ماخاکیان.......
»» حاج حمیددست نشان(مسئول تدارکات گردان)وسعیدجهانی(فرمانده
گروهان قدس)هم براثرعوارض شیمیایی رفتند.راستی این گونه
عاشق شدن ورفتن طعم دیگری دارد.
»» یاد سنگرهابخیرکه مفصلترین مهمانی اشک وخلوص رابدون
خرجهای کلان ترتیب می داد.
»» قصه احمدآتشکده(تک تیرانداز)،ایرج امینی(فرمانده گروه)و ابوالفضل
اولادزاده(بی سیم چی)داستان مردان صالحی است که یک روز
قدم زدند دراین سرزمین به خلوص.
»» شهادت قسمت مامی شد ای کاش.....
»» یادمین های والفجرمقدماتی بخیرکه سکوی پرواز بود.
»» مرحوم حاج اصلان رضایی (جانبازوپدرشهید)باوجود ریش های
سفیدش ازهمه جوانتر بود.
»» شایدازبس بارگناه روی دوشمان جمع کرده ایم دیگررزق این شانه ها
تابوت هیچ شهیدی نیست.
»» بایدکه هرروزخودرادرآینه شهیدان بنگریم ......مباداکه دل آینه ها
رابشکنیم....
»» بسیجی هادرعملیات سنگرهای انفرادی شان رابدون سقف
می ساختند تادستشان راحت تربه آسمان برسد!
»» خواندن این نوشته هایادآوری است،یادآوری این نکته که آن روزها
وآن مردان بوده اند وآن واقعه هارخ داده اند.نه درسالهاوجاهای
دورکه درهمین نزدیکی ها .
»» آمدن ورفتن سیدعلی امام زاده(تک تیرانداز)،حمیدرضااردشیری
(آرپی جی زن)وعلی افشاری(تیربارچی)بسان یک رویابود،رویایی
کوتاه وشیرین.آخرآنهافقط چندماه بودکه واردجبهه شده بودند.
»» یادموقعیت هایی بخیرکه درآن به فکرموقعیت نبودیم!
»» یادجبهه بخیر که مدینه اهل البلا بود.
»» بچه های جنگ جغرافیای قرآن رابلدبودند وکوچه پس کوچه های
مفاتیح راخوب می شناختند.
»» درجبهه حیرون بودیم وحالا مجنون .شاید هم بالعکس!
»» بدنیست گاهی چشم درچشم عکس اصغراعتمادی(شلمچه)،
ماشاءالله ابراهیم(جزیره سهیل)وعبدالرحمن ارغنده(شلمچه)بدوزیم
وسراغی ازخویشتن بگیریم .شاید.....!
»» آقازاده عبدالرضامیرابزاده(عملیات بدر)است که هم خودش شهید
است وهم پدرش عبدالکریم میرابزاده(فتح المبین).
»» مجیدباوی(20ساله)،ادریس عباسی(17ساله)ومهردادعالی پور
(21ساله)بارفتنشان گفتند : شهادت هم خدائی دارد.....
»» بچه ها! ماروی سفره صداقت جبهه بزرگ شدیم ، مبادکه
لقمه های دوروئی ازگلویمان پایین برود.
»» سنگربکن برادر! امروزهم روزجنگ است اماقلم هاسرنیزه های تفنگ
است .هرواژه ای یک گلوله وهرجمله ای یک تفنگ است.
»» دل ماسالها به خنده های گرم محمدعلی اکبرزاده(شلمچه)،
مصطفی رواتی دزفولی(فاو)وعلی معینی(جزیره مجنون)عادت
کرده بود.
»» محیط روحانی وگرم جبهه سرمای زمستان راازیادمان برده بود.
»» تسخیر کنندگان فاو (حمله والفجر هشت)پیش ازآن روح خودرابه
تسخیر کامل درآورده بودند.
»» مراروزی مباد آن دم که بی یادآن همنشینان دل :محمدمهدی بلک
(17سال)،سیدجاسم شریف موسوی(14سال)وعلی حمیدیان
مقدم (19سال) بنشینم.
»» راستی که صلح هرچه بدود به جنگ نمی رسد .
»» دوری ازفرهنگ وفضای دوران دفاع مقدس یعنی حضوردریک بحران
عمیق امنیت ملی !
»» آهای محمدرضاباقریان زاده (فتح المبین)،ناصرتقی پور(کربلای چهار)
وعلیرضاشهریسوند(والفجر هشت)مراببخش که آداب نجوانمی دانم.
»» یاد ایستگاه صلواتی بخیرکه استراحتگاه ملائک بود.
»» گمنامی سکه رایج جبهه ها بود.
»» یاد پادگانها بخیر که صبحگاهی حضور درآن برپا می شد، عشق
پرورش می دادوبازوی اخلاص راورزیده می کرد.
»» از شور و حالی که سیدحمیدعربیه(شلمچه) ، مصطفی
بختیاری اصل (شلمچه)،جمال مدرسی(چزابه) داشتند روشن
می شد فهمیدکه به چیزی کمتراز شهادت قانع نیستند.
»» من ازمردانی سخن می گویم که فرشتگان آسمان آنان رابهترازما
می شناسند!
»» غلامرضابختیاری آزاده(17ساله)،محمدفرهمند(17ساله)،علی
معینی(18ساله) می دانستند که فاصله شان تانبودن لحظه ای
است به درازای لحظه انفجار.
»» باگذشت بیش ازبیست وشش سال هنوز کام من ازحضورنداشتن
درعملیات طریق القدس (بدلیل کمی سن)تلخ است.تلخ...
»» چه اکسیری بود جبهه که بهروزبیک زاده(فتح المبین)،وبرادرش مهدی
بیک زاده(کربلای چهار)،مجید فریسات (کربلای چهار) رادرهوای وصال
شیرینش آوارهء بیابانهای جنوب وکوههای یخ زدهء غرب کرد.
»» من نمی دانم این چه مستی بود که دراین هشت سال روبه ماآورد؟
اصلا" این ساقی که بود واین باده راازکجاآورد؟
»» لابه لای سیم خاردارها پلاک ها چشمک می زنند وشهدا هنوز
ایستاده اند وباسرانگشت وفا نقطه رهایی رانشان می دهند.
»» یاد قرارگاهها بخیر که بی قراری می آورد.
»» حاج اسماعیل فرجوانی (فرمانده دلاور گردان کربلا) بادست قطع
شده اش چه گره هاازکار عملیات گشود. راستی مابادودست سالم
ازافتاده ای دستگیری کرده ایم؟
»» شیوهء شهادت محمدحسین بیات(والفجرمقدماتی)،محسن غلامی
(فتح المبین)،محمود کمالی(کربلای چهار) صادقانه ترین و
غیرتمندانه ترین شیوهء دینداری است.
»» منطقهء عملیاتی بیت المقدس درآن هشت سال هیچگاه میزبان
دلهای زنگارگرفته وایمان بزک کرده نبود وتن به نگاههای ناپاک نسپرد.
»» آهای فرامرز عالی پور(آرپی جی زن)،ابوالقاسم بصیری(تیربارچی)،
عدنان فریدی فر(غواص) به روی سالها ندیده ات قسم چشمان
عاشقم درپی واژه ای می گردند تانامت راصداکنند.
»» من این همه بغض فرو خورده رابه کدام کوه ودشت ببرم؟
»» ای واژه هامرادریابید که بی تاب شده ام.
»» درکتاب قطور تاریخ فصل جدیدی به نام جنگ هشت ساله نوشته
شده که سخت عاشقانه است.
»»درورای جوش وخروش وشور وشوق ودادوبیدادهای ساده وبی غل
وغش شهید حاج حمید دستنشان (شیمیایی) قلبی به پاکی دل
یک کودک معصوم موج می زد .
»» خدامی داند که ما چه قدر به این بچه ها بدهکاریم که خودمان
نمی دانیم!
»» نه شهید سعید نورانی (اطلاعات عملیات گردان) مثل کوه که
کوه مثل اوبود.
»» بالآخره عملیات بیت المقدس رسید ،عشق آمد وشهید سید
مجتبی مسعودیان (16سال)،مصطفی مهربند(جبهه نورد)و
صادق نیسی(دب حردان) راباخودش برد.
»» نام شهید احمدبزاز(آرپی جی زن)،علی بابایی (بیت المقدس)و حبیب
حسونی (19سال)برایم بهارراتداعی می کند .آخر اودراردیبهشت
سال 61همسایهء خدا شد.
»» تمام این نوشته نذر شهید علی بهزادی (فرمانده رشید گروهان نجف
اشرف)، همان ستارهء سحری است که در سرمای سوزان بهمن ماه
سال65درکنارهء خاکریزهای شلمچه همراه آسمانیان به پروازدرآمد .
»» فصل دفاع مقدس داستان تجدید عهد انسان درروزهای پایانی
تاریخ است وبرای همین باخون واشک نوشته شده است.
»» شهید حسین کرمی راهدار (شلمچه)،محمد مشعل (شیمیایی)
علی مهدی پور(تنگه رقابیه)سن زیادی نداشتندولی بزرگ بودند!
»» ماحماسه های بزرگتان رادردفتر روزگار ثبت خواهیم کرد ،ماشعر
بلندشهادتتان را خواهیم سرود.
»» کلمات من باید بایادهایی مثل شهید سیدمحمد موسوی
(جانباز شهید) ،سیدهاشم میرزاده(شلمچه)، سیدفرید موسوی
(فرمانده دسته) درآمیزد تاخواندنی شوند وماندنی،برای همیشه .
»» آدم های صرفا" سیاسی ، آدم های مطلقا" اقتصادی ، آدمک های
قطعا"« نان مسکن ،آزادی» درد شهیدان را چه می فهمند ؟
»» ازوسعت دیدگان شهید حسین مساح(جزیره مجنون)،مهردادمجدزاده
(والفجرمقدماتی )،مرتضی معاون جولا(بدر) درعجبم که چگونه در باطن
تیروترکش وآتش وخون،رضایت پروردگار رابه عین الیقین
مشاهده کردند.
»» نگذاریم گذر ایام ساحت خاطراتمان (ازدفاع مقدس ) راکدرکند.
»» اگرزبان پاسگاه زید وتنگه رقابیه بازمی شد می توانستم
بیشتر بنویسم !
»» چفیه های بچه هایمان دروالفجر هشت بوی پیراهن حسین (ع)
می داد.
»» عمو سهراب یک تاریخ پا به سن گذاشته است .یک سند زنده
از جنگ...
»» شهید علی دافع (تیربارچی ) عشق را در گردان کربلا دید.اورادر
آغوش کشید و همراهش رفت تا آسمان کربلای چهار.
»» شهید عبدالکریم کجباف (نوزده سال) مردی است در همین
نزدیکی ها که هنوز فرصت نکرده ایم بشناسیمش...پس کی
فرصت می کنیم؟!
»» روزی که شهید حمید خانزاده (بسیجی)،حسین خاکی زاده
(پاسگاه زید)، عبدالمحمد دانشور پور (بی سیم چی ) رابه خاک
سپردیم گوئی یک آسمان صفا و معرفت بر روی دستها تشییع شد.
»» آهای اروند رود ، بگو با برادرانم چه کردی ؟
»» شانس نیاوردیم شهید شویم ... ای بابا مگه شانسیه؟!
»» دست شهادت همیشه باز است.
»» چفیه های بچه هایمان در والفجر هشت بوی پیراهن حسین (ع)
می داد.
»» عمو سهراب یک تاریخ پا به سن گذاشته است . یک سند زنده
از جنگ .
»» روزی که شهیدحمید خانزاده (بسیجی) ، حسین خاکی زاده
(پاسگاه زید)، عبدالمحمد دانشورپور (بی سیم چی) رابه خاک
سپردیم گویی یک آسمان صفا و معرفت برروی دستها تشییع شد.
»»آهای اروندرود! بگو با برادرانم چه کردی ؟
»» شهیدعبدالکریم کجباف(19سال)مردی است درهمین نزدیکیها
که هنوز فرصت نکرده ایم بشناسیمش ........پس کی فرصت
می کنیم؟!
»» دست شهادت همیشه باز است .
»» شهیدعلی دافع(تیربارچی) عشق را در گردان کربلا دید. او را در
آغوش کشید و همراهش رفت تا آسمان کربلای چهار.
»» شانس نیاوردیم شهید شویم.........ای بابا مگه شانسیه ؟!
»» نورانی ترین عملیات بچه های جنگ نماز بود و نماز .
»» شهید علیرضا درگاهی (غواص) همراه بادیگر آسمانیان شهید
شاهپور اصول زاده (کربلای چهار)، غلام احمدی(جزیره سهیل)همسایه
خدا شدند .
»» شلمچه وچزابه تنها عبادتگاهی هستند که نیاز به سجاده و مهر و
تسبیح ندارند.
»» روزی که شهید محمد اسکندری (تنگه رقابیه)،محمد افقه
(آرپی جی زن) آمد ، می گریست و روزی که رفت گریاند .
بین این دو هفده 17سال فاصله بود. چقدر کم !
»» با آن همه سرو صدای توپ و خمپاره در فاو و شلمچه آلودگی صوتی
نداشتیم اما اینجا با یک بوق ماشین کلی آلودگی تولید می شود .
»» نیایشهای عارفانه شهید طالب خوشبخت (بدر)،عزیز دشت بزرگ
(16سال)، مسعود خلفی (فرمانده گروه) شبستان کوچک
حسینیه گردان را از فرشته پر می کردو آسمان کرخه راسرشار
از ملکوت می کرد.
امانت آنان که رفتند را بر دوش بگیریم و به آنان که نبوده اند نشان
دهیم ....راستی اصلا "ما چیزی می بینیم؟!
»» گاه و بی گاه که درد ماندگی بی تابم می کند ....... من نمی توانم
آنها را فراموش کنم .
وقتي از بعضي از ما سؤال ميكردند كه در چند عمليات شركت كردهاي؟
رويمان نميشد بگوييم يك يا دو و يا چند عمليات. اما وقتي از او همين
سؤال را ميكردند به صراحت و با كمال راحتي ميگفت: متأسفانه من زياد
در جبههها نبودهام و فقط در عمليات والفجر هشت شركت كردهام. گويي
ميخواست با اين كار حسابي خود را تنبيه كند. اكبر شيرين عاقبت در
عمليات كربلاي پنج مزد اخلاصش را گرفت و راهي ديار دوست شد.
جوانهای مومن بسیجی ما نشان دادند که می توانند دراین مراحل عظیم
به معراج بروند. شما میدان جنگ را پشت سر گذاشته اید. روزها و
شبهای خوش حالات معنوی را پشت سر گذاشته اید.من به شما عرض
می کنم : ای به معراج رفته ها،امروز که وارد زندگی معمولی شده اید ،
مبادا دستاورد آن معراج را ازدست بدهید . مبادا آنچه را که در آنجا با این
بینش معنوی احساس کردید ،فراموش کنید. حجت خدا برشما تمام شده
است. آن مناظر معنوی را که شما از دریچه عبادت وذکر مناجات در یک
دورانی مشاهده کرده اید ، همه کس نمی بیند وچشمهای مادی آن را درک
نمی کنند و نمی بینند، اما شما دیدید و حجت بر شما تمام است. خودتان
را واین راه را حفظ کنید .
»» شهادت ر ا نمی شود از میدان به در کرد.
»» آهای شهیدان: مسعود بهروش (کربلای پنج)- محمدرضا
آل مبارک (جزیره مجنون) و اکبر آذر(بسیجی) خدایتان را
چگونه دیدید که آنگونه عاشقش شدید؟
»» شعار و تکبیر و صلوات چاشنی غم و شادی جبهه بود.
چاشنی امروز تو چیست؟
»» نمیدانم شهید محمدرضا توسلی (منطقه رقابیه ) –
عباس حسین زاده (15سال) و جلیل براتوند (تیربارچی)
اشکشان
به این سرعت بارور کردند.
»» پاسخم رابدهید ای شهیدان! نگذارید سوالهایم بی پاسخ
بماند .... البته که جواب ها روشن است!
»» در آن روزهای آفتابی (جنگ) خاکهای کرخه و شلمچه
هیچگاه تشنه نمی ماندند. باران هم که نمی بارید
گریه های شهید:محمد آشنا(بی سیم چی) –مهدی
اسکندری (بیت المقدس)و احمد پیربابا(17 سال)
به دادشان می رسید.
»» واقعا" درهروجب ازاین خاک شهیدی به معراج
رفته است........
حاج مهدی شريف نیا از ابتدای جنگ در جبهه بود فرزندان و برخی
از اقوام و بستگانش هم مقیم جبهه بودند. با وجود کهولت سن او را
علمدار گردان کربلا نامیده بودند. در خط پدافندي تپه ریشن (کردستان
عراق)مستقر بودیم. پست های نگهبانی شب حدود چهار ساعت
براي هر نفر بود.تقریباً مي شود گفت كه شب را كسي
نمي خوابید فقط در روز استراحت مي كرديم. وقتي مي خواستم
اسامي بچه ها را براي نوشتن لوحه نگهبانی به فرماندهی گروهان
بدهم با اینکه من به جاي نوه اش به حساب مي آمدم اما با التماس
درخواست مي كرد كه اسمش را هم بنويسم.
به او گفته مي شد كه شما پير مرد هستيد و همين كه در ميان ما
هستيد خودش كلي روحيه است. مي گفت:"دوست دارم اسمم
جزء كساني نوشته شود كه در راه خدا نگهباني مي دهند". وقتي
به شهر مي آمد هميشه مي توانستي او را در عباسيه اهواز بيابي.
آخر هم در ماه رمضان سال1373 در مسجد در موقع اقامه نماز جماعت
عصر روح بلندش به سوي ملكوت پرواز كرد. از آنجا كه علمدار و سمبل
رزمندگان اهواز به حساب مي آمد او را در ميان مزار شهداي كربلاي
پنجبه خاك سپردند. چنین مرگي بعيد است كمتراز شهادت باشد .
گردان ما قبل از عمليات كربلاي چهار در ساختمان چند
طبقه اي به نام ساختمان هتل در آبادان مستقر شده بود
هر كس مشغول كاري بود. من نيز در حال نوشتن وصيت
نامه بودم.بعداز عمليات يكي از بچه ها برايم تعريف كرد كه
علي حميدي اصل را ديده بود كه به اتاق پرسنلي آمده و
شروع به گريه مي كند. گفتم: علي چه خبر شده و او گفت:
براي كاري به يكي از اتاق هاي گروهان نجف اشرف رفته بودم.
علي عميره را در حال نوشتن وصيت نامه ديدم خيلي ناراحت
شدم زيرا او باهيجده سال سن فرزند بزرگ خانواده است و
پدري پير دارد بقيه برادر هايش هم كوچكند.
آنگاه در حالي كه اشكهايش بر پهناي صورتش جاري بود
دست هايش را به آسمان بلند كرده و دعا كرد: خدايا! اگر
قرار است براي فلاني (نگارنده) اتفاقي بيفتد من را به جاي
او ببر.
آري من در همان عمليات (كربلاي چهار) از ناحيه كمر و سر
مجروح شدم و خداوند دعاي شهيد علي حميدي اصل مسئول
پرسنلي گردان در حق خودش را مستجاب كردوشهید شد.
برادرش سعيد حميدي اصل هم در همان عمليات و درحاليكه
هر دو پايش از ناحيه زانو قطع شده بود به ملكوت اعلي پيوست.
»» اگرشهادت نبوددین ازنفس می افتد.
»» ای کاش ازمانپرسند بعدازشهیدان چه کردید؟ آخر چه دارد بگوید
انبوهی از نقطه چینها.....................................!
»» می دانی شرف المکان بالمکین یعنی چه؟یعنی دنیا بدون شهید
علی بهزادی(فرمانده گروهان)، حمیدعقیلی(کربلای پنج) ومحمود
کسائی زاده(هفده ساله) هیچ نمی ارزد...هیچ!
»» علی افشاری(والفجر مقدماتی)، عبدالحسن باوی(آرپی جی زن)
ومسعود تقوی زاده(هفده ساله) آدمهای عجیب وغریبی نبودندفقط
حواسشان خیلی جمع بودکه کارهایشان راخالصانه به سرانجام برسانند.
»» درجبهه افسارنفس سرکش رابدست گرفته بودیم.مبادا اکنون نفس،
مارا رام کرده باشد؟
»» بیابانهای چزابه وکرخه ومنطقه گروهان پل درآن هشت سال
هیچگاه دچارخشکسالی نشد.باران هم که نبود اشک بچه ها آنرا
جبران می کرد.
»» شلمچه زمین نیست، زمینه است.
»» اگرشهادت نبود دست دین به جایی نمی رسید .
»» درکوههای ماووت انسانهاایستاده یخ می زدنداما بچه ها نشسته گرم عبادت بودند .
»» ازنجوای شبانه علی افشاری(تیربارچی)،محمد افقه (آرپی جی زن) وغلامرضابلیتی ظهراب(آرپی جی زن) درعملیات والفجر مقدماتی تنگه رقابیه معلوم بودکه مسافرند .
»» ازالتهاب مناجات شاپور آشناگر(تیربارچی )،جلیل براتوند(تیربارچی)ومسعودتقوی زاده(بی سیم چی)درجزیره مجنون (عملیات بدر) روشن بود که مهاجرند .
»» ازاشک شوق عبدالرئوف بلبلی(فرمانده گروهان) ،علیرضا بیطارزاده (فرمانده گروه)وابوالقاسم بصیری(تیربارچی)درشب حمله کربلای چهارومنطقه عملیاتی جزیره سهیل پیدا بود که شهیدند .
»» ....دست خودم نیست نمی توانم آنهارافراموش کنم .
»» اصلا" این خط آخرندارد بدون معطلی به جای نقطه چین اشک هایت رابگذاروبرو!
در بحبوحة عمليات والفجر در كانالي بر روي دژي در ابتداي ورودي شهر فاو سه نفري نشسته بوديم . نمي دانم چگونه صحبت مان به آنجا رسيد كه علي حسام وند گفت : من دوست دارم با گلوله مستقيم تانك به شهادت برسم زيرا تير مستقيم تانك زدن و خوردن و مردنش يكي است و چيزي متوجه نمي شوي. حسنعلي تاراس هم كه در چندين عمليات قبلي بارها مجروح شده بود گفت : من دوست دارم اين دفعه ديگر مجروح نشوم بلكه يك سر شهيد شوم . من هم يادم نيست چه آرزويي كردم . فرداي آنروز نزديك ظهر بود كه شهيد علي حسام وند با شليك گلوله مستقيم تانك به همراه محمد حرداني و احمد غلام گازر به شهادت رسيدند . تا عمليات كربلاي 5 هم صحنعلي تاراس ديگر مجروح نشد و از شلمچه (كربلاي 5) به آسمان پرواز كرد .
»» کف خیس سنگرمادرچزابه عطرخویش رامدیون گریه های نیمه شب
اکبر قاسم پور (اعزامی ازمسجد سلیمان )بود.
»» شهادت تاریخ مصرف ندارد.
»» درجبهه بادل دادن به آن دریادلان صفامی کردیم.
»»ماحماسهء بزرگتان رادردفتر روزگارثبت خواهیم کردوشعر بلند
شهادتتان راخواهیم سرود.
»» زندگی چون رود خروشانی است که فقط برمسلخ نشستگان
شهادت رادرخود غرق نخواهدکرد.
»» گفته انددراین دنیادودراست که هیچگاه بسته نیست:یکی درخانه
خدا ودیگری درحرم علی بن موسی الرضا(ع) . لیکن زمانی نه
چندان دوربه مدت هشت سال یک دردیگر هم اضافه شده
بود:
....درباغ شهادت......
حیف شد(تقریبا") بسته شد.
»» شهادت حاج اسماعیل فرجوانی(فرمانده گردان وغواص)وسعید
حمیدی اصل(غواص) ازمظلومانه ترین شهادتهاست چراکه در
معبر باتلاقی نه راه پس داشتند ونه راه پیش.آن هم درشب عملیات
کربلای چهار ،میان سیم های خاردارومیله های خورشیدی ،دراروند
خروشان ،زیر آتش سنگینی که ازبالای سرشان می ریخت.....الله اکبر
كتاب زندگينامة شهيدي كه مطالعه كرده بودم را به او داده و خواستم كه او هم بخواند كتاب را گرفت و همانطور كه ورق ميزد گفت : خوب است كه زندگينامه ديگري را بخوانيم اما بهتر از آن اين است كه خود كسي شويم كه پيرامونمان كتاب بنويسند . راستي كه او به اين حرف خود عمل كرد و امروز من پيرامون شهيد علي اكبر شيرين اين ورقه را سبز مي كنم .
»» دست راست حاج اسماعیل فرجوانی (فرمانده گردان)درآبهای
هورالعظیم ازبدنش جداشد.......آه که آن دست آسمانی چه قدر
بوسیدنی است.
»» سالهاست که به چشمهایم گفته ام "مردکه گریه نمی کند " اما
مردان همه رفتند وماقراراست برای مردان گریه کنیم.
»» یک شب عملیات برابر باهزارماه مذاکره بود.
»» شهادت که اجباری نیست!
»» بسیجی! حیف است که آن همه شکوه فقط درآلبوم خاطرات من
وتو بماند قلمت را......
»» گاهی که دردجاماندگی بی تابم می کند آلبوم عکسهایم رابازمیکنم
گویی به بهشت وارد شده ام ووقتی آن را می بندم تاچند روزهرجا
باشم خودرانشسته درمسجد احساس می کنم.
»» من مرتضی معاون جولا(امدادگر)رادریک شب ابری که ازآسمانش
هم تیر می باریدوهم باران درشرق دجله دیدم که همراه باعلی
کربلائی (دوشکاچی) ومحمدرضاآزادی(معاون دسته)ویوسف
سرلک (تیربارچی ونوحه خوان گردان) نمازشهادت رابه جماعت اقامه
کرده بودند .الله اکبر،سجده.......
»» نمی دانم یکبارنشستن درسنگرهای چزابه وچادرهای کرخه وجاده
صاحب الزمان (عج)چه طعمی داشت که درذائقهء هرکسی که
می نشست دیگر شیرینی دنیا وتلخی بلا وتندی جفا رانمی فهمید؟
»» به برکت اشک بچه ها،مزرعهء دفاع مقدس ماهمیشه بهاربود
ودشت پرازگل لاله.......
»» جنگ راست می گفت وصلح دروغ می گوید.
»» درنبود مقاومت وشهادت،هراتفاقی ممکن است بیفتد.
»» ای وای که نشستن کنارعمو سهراب(تدارکات گروهان)وشهید سید طه
احمدی ثناء (تدارکات وآرپی جی زن)درچادر وخوردن خرما وارده پس از
رزم آبی دردی ماه 65چه صفائی داشت....
»» آی مسعودتقوی زاده (امدادگر)وکریم رفیعی اصل (کمک تیربارچی)
حیران وسرگشتهءشمایم ای مردان نیک روزگار.کجاسزاوار نکوهشم
که شماعالمی رابه جنون ومجنون کشیده اید.
»» بهنام لاربی خشت (کمک آرپی جی )واحمد غلام گازر(کمک
تیربارچی) ومحمدمهدی نوروزتولائی(پرسنلی) ازجایی (والفجر8)به
مهمانی خدارفتندکه باران گلوله های سربی باصدای رعد آسای
انفجارخمپاره هامیزبان تشنگان شهادت بود.
»» پس ازعملیات والفجرهشت مانه عبدالله محمدیان(معاون گردان)،
احمدغلام گازر(کمک تیربارچی)،محمدمهدی نوروزتولائی(پرسنلی)،
عبدالحسین دنیوی زاده(معاون دسته)....که دلهایمان راتشییع کردیم.
»» شهیدصادق نوری پور( معاون گردان)،دوست صمیمی فجرصادق بود.
»» درست است که جانباز پانداردامامگرنمی دانیم که انقلاب راهمه به
پای اونوشته اند.
»» ماهشت سال بادشمن خونخواری دست وپنجه نرم کردیم که چهره
حجاج بن یوسف ثقفی راآبرو داده وآب شرم راازپیشانی چنگیزو
نوادگانش پاک کرد.
»» ازبس مرحوم کریم محسنی(رزمنده دوران دفاع مقدس)درفضای علامتهای
ظهوربودنامش آدمی رابه یادامام زمان (عج) می انداخت.راستی !هر
کس مارامی بیند به یادچه چیزی می افتد؟!
»» نعمت الله جمالی(آرپی جی زن)،حمید ضیائی(بی سیم چی)
وعلی ماپار(بی سیم چی) درعین سادگی وگمنامی به جهانی
طعنه زدندورندانه گلیم خویش ازمرداب دنیا بیرون کشیدند....
»» اگربخواهم شیرین ترین ولطیف ترین خاطرات زندگی ام راورق بزنم
ردپای آنهارادرکوچه پس کوچه های گردان کربلا وگروهان
نجف اشرفوسرزمین سپیدوسبزجزایر مجنون وفاووشلمچه
وطلائیه و...پیدامی کنم.
»» آی شهیدان:مجیدومحمدرضا شاهین(تک تیرانداز)،علی کربلائی
(دوشکاچی)،محمدرضا آزادی(معاون دسته)،علی ماپار(بی سیم چی)
علیرضابیطارزاده(معاون دسته)،علی حمیدیان مقدم(تیربارچی)
بامابگوئیدچگونه پنجره های بسته زمین راگشودید وبه سمت آسمان
سبزپروازکردید؟رمزهای پرواز رابرمابگشائید .
»» راهی که: احمدقنواتی(نقلیه گردان)ابراهیم چفقانی(فرمانده دسته)،
سعیدراستانی (بی سیم چی)،سعیدحمیدی اصل(غواص)رفتند
به خدامی رسید.راهی که ما میرویم......!
»» ما اززمستانهای 63به خداشکایت می بریم که خوشبوترین لاله های
باطراوتمان :علی رهنمائی(غواص)، سعید نورانی(اطلاعات عملیات)،
محمدرضاسالمی(فرمانده گروهان)،عبدالرحمان سلیمان پور(آرپی
جی زن).........راازماگرفت.
»» افسوس وصدافسوس که هم نفسی باشهیدان نه خواندنی است
ونه دیدنی.اماآشنایان کوچه شلمچه ومجنون ووالفجر هشت
گفته اندکه چشیدنی است.......وای چه طعمی داشت!
»» درشیوه جانبازی بادست وپای قطع شده وصل می شوند.
»» هرچه باخودم کلنجاررفتم نتوانستم شماره مرحوم کریم محسنی
(رزمندهدوران دفاع مقدس)راازدفترچه تلفنم پاک کنم ......
»» درآن بیابانها حتی درتاریک ترین شبهای عملیات هم راه راگم
نمی کردیم .امااینجا روزروشن نمی دانیم بایدازکدام خیابان برویم!
»» ای واژه هارهایم کنیداین قدربه من تک نزنید!
»» درکرخه برسرکسی که به بیت الخلاء می رفت کلاه می گذاشتند،
اینجا روز روشن ،وسط بازار سرخلق الله را هم کلاه می گذارند
وهم کلاه برمی دارند.......یعنی چه؟!
»» دکان گناه درچزابه وطلائیه تعطیل تعطیل بود...فینیش!
»» ازبرکت پهن شدن سفره ء عملیات کربلای چهاروپنج کادرگردان کربلا
دربهشت تکمیل شد: حاج اسماعیل فرجوانی(فرمانده گردان) ،
صادق نوری پور(معاون گردان) ، علی حمیدی اصل( مسئول
پرسنلی )، عبدالرحمان مرغیان (مسئول مخابرات)، علی
بهزادی (فرمانده گروهان)،عبدالرئوف بلبلی(معاون گروهان)،.....
»» می گویند هرکس می خواهد به امام زمانش برسد باید خودش
رابه آب وآتش بزند ودر شب عملیات کربلای چهار هم آب بود و
هم آتش!
»» برای صاحب این قلم بکار بردن پیشوند مرحوم قبل ازنام کریم
محسنی(رزمنده دوران دفاع مقدس) بسیـــــــــــار تلخ است....
»» شهیداکبر قاسم پور(پرسنلی گروهان)بایک قدم (اولین اعزام)
به بهشت رسیدومن باآن همه قدم های شکسته(اعزام های
مکرر)پای درگل مانده ودرخویش فرورفته ام .
»»زکات دستهایمان درآن دوران بدوش گرفتن سلاح بودوامروز
دست گیری ازافتاده ای است(سید صدر وام بده!).
»» تاریخ مصرف دفاع مقدس ماتابی نهایت است.....
»» من موج مردانگی رابا همه جدیتش درخم ابروان تاب برداشته یک
بسیجی آرپی جی زن به نام شهید علی حسامی درشب
مقاومت سه گوش فاو شاهد بودم.
»»آی بسیجی ! باید آیه آیه ازسوره های ایثار وایمان گذشته را
بخوانیم. یادت باشد روزهای جنگ زیباترین لحظه های عمرمان
بوده است قدرش را بدان تاقدرمان رابداند!
»» شاید خدا درروز قیامت در مقابل کسانی که داشتن زن وبچه رابهانه
نیامدن به جبهه کرده بودند عمو سهراب وحاج اصلان رضایی
راعرضه کند که بااینکه پدر شهید بودندو نوه هم داشتند
اما بارزمندگان همراه بودند.
»» درپلاژ دزفول (مقردریایی لشکر) وسط زمستان سال 65 ای بخاری
روشن می کردیم ...ای گرم می شدیم ...هی ... ------------ی!!
»» درجبهه حتی چرت زدن بسیجی ها سرپست نگهبانی هم عبادت
بود ولی اینجا باید ازنمازهایمان هم استغفار کنیم .
»» جانبازان بدون پا تاملکوت رفتند ومابا ادعای دست وپاداری اندرخم
یک کوچه ایم.
»» آی آقاداوود! سا لهای بی علی پناه(فرمانده گروهان نجف اشرف) بودن
سخت باورمان می شود .......
پاتک به واژه ها (۸ )
»» تیروترکش تمام شده ، دعا ونماز که هست، خداکه تمام نشده .
»» آن روزهاشهیدان به خاطر دین روی مین رفتنداما امروزه برخی برای
»» درکرخه غذای ماواقعاً آب گوشت بود.
»» درجبهه اصل برنمازجماعت بودمگراینکه خلافش ثابت شود.
»»ملازمت وهمنشینی باآن مردان بی نشان وبی ادعا برکات والطافی
داشت که ...... نگو ونپرس .....
»» ذره ای ازادعاهای من چنین کردم رادرشهید محمود رشیدیان
(فرمانده دسته)شهید عبدالحسین آقایی(معاون گردان)نمی توان یافت.
»» درست است که نخاع جانباز راقطع کرده انداما مگر همین قطع
شدنها نیست که خاک را به خدا وصل می کند .
استجابت دعا،دیروز ،امروز
شب سوم عمليات بدر بود و شرايط براي رزمندگان سخت شده
بود تانكهاي دشمن از سمت جاده خندق پيش روي كرده و مواضعي
را پس گرفته بودند روز بود دشمن آن شب به عقب رانده شود غروب
بود و بچه ها براي عمليات مجدد آماده شده و آرام آرام در حال
حركت به سمت انتهاي سيل بند جهت هجوم به سمت نيروهاي عراقي
بودند ساعات حساس و سرنوشت ساز ي بود من و چند نفر از بچه ها
كه خدمه و دوشكا بوده و در سنگرمان مستقر بودي با مشاهده حركت
پياده بچه ها دلمان گرفت جز از امداد هاي غيبي الهي از دست كسي
كاري ساخته نبود بويژه آنكه 13 كيلومتر آب و نيزارهاي هور عقبه ما را
تشكيل مي داد و چنين عقبه اي اجازه انتقال سلاحهاي سنگين و
زرهي را به ما نمي داد آسما ن دلم مثل هواي منطقه ابري شده و اشك
چشم باريدن گرفته بود شروع به توسل و مناجات كردم كه خدايا در روايت
داريم كه هر كس خداوند را به اين دعا و اسامي قسم دهد دعايش
مستجاب مي شود : يا حميد بحق محمد (ص) و يا عالي بحق علي(ع)
و يا فاطر بحق فاطمه (س) و يا محسن بحق الحسن (ع) و يا قديم
ا
لاحسان به حق الحسين (ع) من هم تو را با همين دعا و نامهاي مقدس
مي خوانم كه خودت امشب بچه هايمان را كمك و نصرت عطا فرموده تا
دشمن را به عقب برانند . ساعتي را با همين دعا سر كردم . صبح
عمليات اين دشمن با تانكهايش بود كه با عقب نشيني خود سندي شد بر
صحت اين حديث.
از اين قبيل خاطرات در حافظه رزمندگان اسلام بي نهايت موجود است
اما آنچه علامت سوال را در ذهن مي نشاند اين استكه چرا در اين زمان هر
چه براي خودمان دعا مي كنيم آنگونه كه ما دعا كرده و همان چيزي كه
مي طلبيم به ما داده نمي شود ؟ شايد اگر خاطره فوق را يكبار ديگر بخوانيم
متوجه مي شويم كه نه تنها راوي آن بلكه تمام رزمندگان اسلام در دعا چيزي
را باي خود شخصي اشان نمي خواهند بلكه پيروزي همه را ، آنهم براي
خدا مي خواهند و لذا( تقريبا) تمام شرايط دعا فراهم شده بود (دلهاي
شكسته – بريدن از غير خدا – قسم دادن خداوند به آنچه دوست
دارد ...) پس استجابت نيز قطعي خواهد بود بسيجيها حتي در نمازهاي
جماعت و نيز مستحبي و دعاي پس از نماز در حسينيه گردان شهادت
را نه تنها براي خود كه براي همه مي خواهند : اللهم ارزقنا توفيق
الشهاده في سبيلك .
در دعا هاي امروزمان آنچه مي خواهيم را جمع مي زنيم يا تفريق
مي كنيم ؟ و شده است كه در عين نياز شديد به رفع گرفتاري(شغلي
– خانوادگي و ...) و حتي شفاي بيماري ، آنرا فقط براي ديگران بخواهيم
و اسمي هم از خود نياوريم ؟ صفاي باطني جبهه هم پيشكش !
»» درجبهه بچه ها با دل می جنگیدند نه بادلیل .
»» قرار ملاقات شهید عبدالحسین دنیوی زاده (معاون دسته ) وعبدالله
محمدیان(معاون گردان ) وعبدالرحیم بهمنی (مسئول گروه ) باخدا
همیشه نیمه شبهابود هم قبل ازعملیات (مناجات شبانه )وهم
درشب عملیات والفجرهشت(شهادت).
»» دفاع مقدس مابیشتر تاریخ بودتاجغرافیا.
»» نمی دانم چراهرچه فکرمی کنم یادم نمی آید که درچند سال جنگ
کسی ازبچه ها دیگری راسرزنش کرده باشد اما تادلت بخواهد
نفس خویش رابه دلیل گناه نکرده ملامت می کردند .
»» پذیرایی درجلسات فرماند هان گردانها وگروهانها عبارت بوداز:یک
وعده چایی بالیوان پلاستیکی قرمز...همین!
»» شب تاریک عملیات وبیم موج بیداری تیربار دوشکای دشمن و
گرداب فوگاز ومیدان مین ومعبرباریک ، کجادانندحال ماخوش نشینان
رفاه زدهء شهربی دردی ها!
»» درست است که جانباز دست ندارداما چه کسی می تواندادعا
کندکه اودربود ونبود های ما دست نداشته است؟
»» چقدر دستهای شهیداکبرشیرین (معاون دسته)وصحنعلی تاراس
(فرمانده دسته ) بوسیدنی است آخرهمواره سرشار ازقنوت بودند.
»» خواستم بگویم مرحوم شهیدمحمدرضاسالمی(فرمانده گروهان
»» اگر کبریت احمر شهادت نبودتکلیف مردونامردراچه کسی روشن
می ساخت؟!
پاتک به واژه ها ( ۵ )
»» شهیدان سپید جامگانند، چشم و دلش روشن باد هر آنکه دلش با آنان
است
»» سالها پیش از این در طلائیه و پاسگاه زید و چزابه هم شاهد طلوع فجر
کاذببودم وهم فجر صادق . اینک اما، مدتهاست از هیچ کدامشان خبری
ندارم !
»» سردار شهید حاج اسماعیل فرجوانی (فرمانده گردان) در شب عملیات بدر
بادست راستش به حسین (ع) سلام داد وپاسخ شنید(قطع دستش)!
»» آن که باآن سابقه جبهه بازهم راه را گم کرده است، براو نمرده به فتوای
من نمازکنید.
»» آی به مقصد رسیده های آن سوی اروند ، مامسافران این سوی آب رادریابید .
»» درمنطقه قفل شده عملیاتی بدر وجاده خندق همراه باشهیدیوسف سرلک
(تیربارچی و موذن خوش صدای گردان ) دلمان راهم جاگذاشتیم ....
»» تردید از ماست وگرنه شناسنامه حتی یک نفر ازبچه های جبهه وجنگ نیز
نمی شود که از محله های بی درد صادرشده باشد .
»» جانباز اگرچشم ندارد اما درشب وروز تاریک ! راهنمای ماست .
»» چایی جبهه بالیوان قرمزپلاستیکی عجیب می چسبید امابالیوان های بلوری
اینجا اصلا آن طعم راندارد بااینکه شکرش راهم زیاد میکنم آ ....
»» شهید علی بهزادی (فرمانده گروهان) پس ازمجروحیت شدید(سر ودست
و...)درکربلای چهار، دوران نقاهت رادر شلمچه وکربلای پنج سپری کرد .امروز
اما ،برخی برای ترکش نخورده چه طول درمانها می گیرند..... سبحان الله!
»» بسیجی ! با خاطراتت حکایت کن از پرواز این قوم ، حکایت کن، شاید هزاران
مرغ مهاجر باشند تا پرواز را یاد بگیرند و قدم درآسمان پرستاره ی هدایت
بگذارند. حکایت کن...
تقدیم به خونین بالان عملیات بدر بویژه سرداررشید اسلام
شهید داود علی پناه (فرمانده دلاور گروهان نجف اشرف)
شهرشهیدان،شرق دجله
هلا سوختگان در لهيبت آتش هجران و فراغ شما را بشارت باد كه انتظار به پايان آمد . همسنگران شهدا فرزندان باب الاحوائج موسي بن جعفر (ع) (آزادگان) آمدند و با خود آزادگي آوردند بايد كه پروانه وار دور آنها طواف كرد و بر دست و پايشان بوسه زد و به آنها تبرك جست كه اينان فرزندان امامند و بوي شهدا را ميدهند.
آري آزادگان آمدند ، دشمن زبون در برابر اين امت به خاك ذلت نشست و سر افكنده از خانه مان بيرون رفت و به اسناد همان حريمي كه خود شكسته بود گردن نهاد و دريك كلام : اسلام پيروز شد . اين بي نظير پيروزي ملت ايران بر تمامي امت اسلام مباركباد . اما تا به حال هيچ انديشيده ايد كه اين پيروزيها را چه بهايي است؟ اين سفيدي را كدام سرخي است ؟ بياييد با هم يك برگ از اين دفتر را ورق زنيم و آن را به تماشا نشينيم . سوزناك ترين و خونين ترين صفحه آن يعني حديث هجرت ياران و پرواز شهيدان. آري پرواز شهيدان كه بي ياد آنان روزهايمان تاريك است و شب هایمان ظلمات . پس هركه دارد به دل ياد شهدا بسم الله كه شادي ندارد آن كه ندارد به دل غمي.
نام گردان كربلا و گروهان نجف آن، نامي است كه وقتي برده
مي شود ، آدمي بي اختيار به ياد آن سرداري مي افتد كه بوي شهادت را ميداد يادش بخير حاج اسماعيل فر جواني فرمانده دلاورگردان را مي گويم .همو كه از كثرت جراحات تو گويي يكبار كامل بدنش از هم پاشيده و دو باره به هم وصل شده بود . در وراي چهره خندان حاجي ، دريايي از مظلوميت موج مي زد. آخر او بار شهادت تنها بردرش را هم به دوش مي كشيد. دلش براي شهدا خيلي تنگ شده بود بويژه براي معاونش عبدالله محمديان . او خود اين را ميگفت . در آخر هم وقتي ديد هيچ چيز و هيچ كجا اوراآرام نمي كندبراي رسيدن به محبوبش درتاريكي هاي شب ودرميان باتلاقهاي اروند به سجده افتادونماز شهادت بجاآورد.
در آن لحظه او ديگر مطمئن و آرام بود زيرا در كنار نيروهاي سفر كرده اش : عبدالله محمديان ، صادق نوري ، سعيد سرخاني ، غلامرضا محمدي، عيسي جابري بود كمي آن طرفتر هم سعيد حميدي اصل با پاهاي قطع شده اش خاموش افتاده بود مي گويند سعيد در آن لحظات دردناك سرش را در گل فروكرده بود تا دشمن صداي ناله اش را نشنود: الله اكبر از اين همه ايمان وايثار.باور كنيد آن باتلاق قطعه اي از بهشت بود بهشتي پيش ازحشر.
شهيدان محرم حريم دلدارند ،محرم راز يارند و عشاق مكتب عشقند جام شيرين شهادت گوارايشان .
ما فردا قيامت در پيشگاه عدل الهي از اروند رود سراغ دوستان
باوفايمان راميگيريم كه درآن شب سردوطوفاني به اميدزيارت
بارگاه غريب و مظلوم حسين(ع)آنان راته رودخانه به امانت
سپرديم.محمود عباسي، حميد قشوني. آن شب عبدالحسين
دنيوي زاده معاون دسته سلمان هم ديگر طاقتش تمام شده بود و فردايش خبر آوردندكه محمد مهدي نوروز تولايي و عليرضا حسابي و حسن بهار لويي هم مظلومانه رفتند.
ما از خط سه گوش فاو پيش خدا شكايت مي بريم كه چرا پيكر علي حسامي را ناقص به ما داد؟ مگر دست راست و پاي چپش كجا رفته بود؟ و مگر در آن لحظه احمد غلام گازر هم پيش او نبود .
در والفجر 8 حتي حنظله غسيل الاملائك هم مي توانستي بيابي: محمد حرداني. همان طلبه كم سن و سالي را مي گويم كه چهارمين شهيد خانواده اش بود و فقط يك شب آري والله فقط يك شب در حجله مانده بود و چند روز بعد وقتي سر صف صبحگاهي به ما شيريني مي داد ماخاكيان به نيت عروسي اش مي خورديم حال آنكه اوشيريني شهادتش راپخش مي كرد.
خوشا به حال آنانكه با شهادت رفتند و بدا به حال ما . ياران مراقب باشيم شيشة بلورين دل فرزندان يتيم قدرت الله رستمي فر و سعيد فرامرزي وعبدالرحيم بهمني را نشكنيم . در سوگتان اي سرو و صنوبر ان جاودانه سبز و در معراج سرختان اي بلند پروازان آسمان عبوديت بغض در گلوي گوهها تركيد و دل سخت صخره ها هم لرزيد.
نيزارهاي جزاير مجنون را اگر نيك بنگري در عين سبز بودن هر
كدام يا قامتي شكسته دارد يا ساقه اي كبود . اگر به آنها بگويي
جرا ؟ دستت را گرفته و تو را به نيمه شب بيست و يكم اسفند
سال 63 مي برند و سينه تير خورده سردار شهيد داود
علي پناه كه بر روي سيل بند دشمن افتاده است را نشانت مي دهند . همو كه در عين جواني پير جبهه ها بود و سالها بود كه شبهايش را در جبهه صبح كرده بود .
تو را به منطقه عملياتي بدر مي برند به شهر شهيدان ، شرق دجله . آنجا كه تو گويي گودال قتلگاه است كه در يك سوي آن رضا كعبه زاده فرمانده دسته حمزه و عليرضا رهنمايي افتاده است و در سوي ديگرش مسعود تقوي زاده و غلامرضا خوري شانديز . در يك طرف عبدالرضا ميرابزاده (آن شهيدو فرزند شهيد) و حسين يفالي (آن بزرگ كوچك) افتاده است و آن طرف تر هم بشيرضا غم پور آرپي جي زن زبر دست گروهان و كريم رفيعي اصل. خدايا اين شهيدان را توگويي از كربلا مي آورند .
در ميان آنها حتما بي سيم چي هاي گروهان ، قاسم يار علي و مسعود ما پار را خواهي يافت . از همه مهمتر جسم به خون تپيده عبدالرحمن سليمانپور است كه نصف بدنش را آرپي جي يازده دشمن با خود برده بود و آنچه باقي مانده بود نيم تنه اي بود كاملاسوخته !
تو را به حسينيه گردان مي برند .... همانجا كه چهره معصوم موذن گردان يوسف سرلك در هر طرف آن جلوي چشمانت مي آيدوصداي دل انگيزتاعمق جان رامي سوزاند.درآخرين ديدار هم وقتي ازكنارپيكرهاي نيمه جان اوو مرتضي معاون جولا مي گذشتيم توگويي سرتاسرهورالعظيم همراه باآنهاذكر شيريني را زمزمه مي كرد كه : يا زهرا ! يا زهرا ! يا زهرا !
آنوقت تو از سوالت پشيمان مي شوي و اعتراف خواهي كرد كه : راستي اي نيزارها ! شما چگونه تا به حال سبز مانده ايد ؟
در شرمندگي ما همين بس كه شهيدان رفتند و ما مانديم و در حقارتمان همين كافي كه گوي سبقت ازما ربودند . بارها غسل شهادت نموديم ليك نمي دانم چرا به معبود و مقصود نرسيديم ؟ و چرا هر چه دويديم به شهادت نرسيديم ؟ عجب دردي!!
بيابانهاي شلمچه براي ما گلستان است زيرا زمينهاي تفتيده و نخلستانهاي نيم سوخته آن جا محل عروج دوستان شهيدمان بودند . شهيداني كه هر كدامشان يك دنيا خلوص و صفا بودند حاج آقا رافتي ، سيد فريد موسوي، بهنام لار ي بي خشت ، احمد پير بابا ، نعمت الله جمالي ، رضا ايزدي ، احمد رضا ناصر و سعيد قائدي . يادشان بخير : صحنعلي تاراس ، علي حميديان مقدم ، بيژن غلامي نژاد و...
نمي دانستم عبدالكريم كجباف و محمد رضا شاهين و ساماني و سعيد مرواني در ميان آنها بودند يا نه ؟ مرگمان باد اگر لحظه اي بي ياد آنان به خويش پردازيم .
به دنبال درك بهاي آن پيروزيها اين دفعه ديگر بايد با پاي برهنه به شلمچه سفر كرد و در ميان خاكريزهاي نوني شكل آن پيكر غرقه به خون فرمانده محبوب گروهانمان علي بهزادي را جستجو كرد و چشم و گلوي تركش خورده او را غرق بوسه ساخت . سردار ! خوشا آن روزها كه بچه ها به چادرت مي ريختند و ميگرفتند تو را و مي بوئيدند و سير نمي گشتند . تو آن وقت مي آمدي وبچه هارابه خط مي كردي و برايشان سخن ميگفتي . علي آقا! دير وقتي است نمي آيي ؟ چيزي نمي گويي و مخلصانه نمي خندي؟
فرمانده باز هم بيا و باز هم به خطمان كن ، بدوانمان ، باز هم سينه خيزمان ببر، باز هم ... و آنوقت بدادمان برس كه به خدايت سوگند از فشار بغض گلو و از فرط هجوم اندوه چونان غريب پريشاني گشته ايم كه اشك هم چاره دردمان نيست . محمل بدار اي ساربان قافله عشق و تو اي كاتيوشاي دشمن تو را به خدا ما را بيش از اين داغدار مكن . كمي درنگ كن .
بچه ها يادتان هست در كربلاي پنج وقتي گلوله بي رحم كاتيوشا فرود آمد چه گلهاي خوشبويي شكفتند و چه دوستان عزيزي از كنار ما به پرواز درآمدند : علي اكبر شيرين ، امين شحيطاط ، نعمت الله ولي زاده ، سيد طه احمدي ثنا ، كريم مياح ، علي ماپار ، ...
خدايا چه نازنين بودند اين شهيدان . آري كاروان شهيدان چه به سرعت گذشت . بيائيد دشت لاله ها را به خا ك نسپاريم ، اين گلهاي سرخ را به باد نسپاريم ... به خدا ما مسئوليم كه قصه هجرت آنها و راز و رمز آنرا به همه بگوييم . نفرين بر ما اگر شادي كنيم كه جنگ به پايان رسيد و ما به سلامت از اين صحنه خون و آتش رستيم كه مگر جا ماندن از كارواني كه به سوي نور و ابديت و بهشت مي رود خوشحالي دارد ؟
شهيدان در نهايت گمنامي و مظلوميت ، اسوه هاي مقاومت و حماسه و شهادت شدند و مقدس واژة آزادگي و مردانگي را براي مظلومين جهان معنا كردند. پس حرمتشان پاس داريم و راهشان در پيش گيريم كه اين همان صراط المستقيم است و انتهايش فادخلي عبادي و ادخلي جنتي .
از همه تلخ تر هجرت آن امامي است كه در اين باز ماندن از قافله شهيدان هميشه تسلايمان مي داد . همان پدر مهرباني كه جام زهر آلود را خود مي نوشد و شهد شيرين پيروزي را براي امت خويش باقي مي گذارد . جاي امام دراين روزها خالي است . آن امام و اين شهيدان و اين امت عاشق راستي كه در خور يكديگرند .
كاروان انقلاب همچنان به پيش مي رود و صداي صاف امام(ره) از گوشه ي حسينيه اي به نام او واز زبان رهبر معظم انقلاب اين سيد بزرگوار به گوش مي رسد . و حالا ديگر در جغرافياي دلها، خمين همان خامنه است .
مادرجنگ رشد كرديم و شكر گذار خداونديم كه اين نعمت بزرگ را به ما عنايت فرمود اما خدا را اي بسيجي ها بيائيد فرزندان راستين امام (ره) بمانيم . خدا را بياييد ياد امام (ره) و شهيدان را براي هميشه درخاطره هايمان و حتي در عملمان حك كنيم .
روح بلند آنها درجنگ از از هيچكس نمي پذيرفت پشت جبهه بماند كه : «بدا به حال آناني كه در اين قافله نبودند و آنهايي كه در اين چند سال مبارزه و جنگ به هر دليل از اداي اين تكلف بزرگ طفره رفتند مطمئن باشند كه از معامله با خدا طفره رفتند و خسارت و ضرر بزرگي كرده اند كه حسرت آنرا در روز واپسين و در محاسبه حق خواهند كشيد ».
آري ارواح طيبه آنها حتي در زمان صلح هم از پشت صحنه ماندن ها آزرده خاطر مي شود . پس بيائيد شهر را هم جبهه كنيم و اين دفعه خاكريز ها ي فرهنگ مقدس جبهه را هر جا كه هستيم احداث كينم كه اين فرهنگ يادگار شهداست و همان
اسلام ناب محمدي(ص) و كلام آخر آنكه اي بسيجي ها ! اي نجفيها ! يادتان نرود باز هم عليكم باالشهدا ، بالشهداء بالشهداء ...
والسلام __ علی عمیره
اخبار گروهان لطفا به دیدن ما هم بیائید .