تاريخ خبر: پنجشنبه 25 مهر 1387، 16 شوال 1429، 16 اکتبر 2008، شماره 24314
گپ تلفني با «علي عميره» به انگيزه پنجمين چاپ كتاب «بچههاي گردان حاج اسماعيل»
يك اهواز بود و يك حاج اسماعيل فرجواني
اميرحسين انبارداران

اشاره: بچههايي كه سالهاي دفاع مقدس را تجربه كردهاند گاهي چنان دلتنگ آن سالها و شهادت ميشوند كه فقط «آه» تسكينشان ميدهد و چند قطره اشك. من هم وقتي حدود بيست دقيقه تلفني با علي عميره حرف زدم، اين حس و حال نصيبم شد. چرا كه او با لحن و كلامي پر از «آه» با من گپ زد و حالا كه دارم اين اشاره را مينويسم،گريه ميكنم و زمزمه... شهادت قسمت ما ميشد اي كاش... بگذريم...
علي عميره در اسفند 1386 چاپ اول كتاب «بچههاي گردان حاج اسماعيل» را به بازار كتاب فرستاد و در مرداد 1387 پنجمين چاپ آن را. همين، بهانهاي بود براي گپ ما با او.
«بچههاي گردان حاج اسماعيل» مجموعهاي از خاطرات و دلنوشتههاي عميره است از بچههايي كه حاج اسماعيل فرجواني همة مرادشان بود روي زمينهايي كه تكهاي از بهشت بود.
گپ مرا با علي عميره بخوانيد و دعا كنيد آنهايي كه دلتنگ شهادتند به مرادشان برسند. دعا كنيد.
*** *سلام، احوال شما؟
ـ ممنونم، در خدمت شما.
* چه خبر؟
ـ الحمدلله خبرها همه زيباست. اگر هم مشكلي هست زيباست.
* اهواز بهتر است يا تهران؟
ـ اهواز بستهتر است نسبت به تهران. اينجا امكانات بيشتر است. البته اهواز در زمان دفاع مقدس به آسمان نزديكتر بود ولي حالا من در تهران راحتترم.
* اگر يك ساعت از عمرت باقي باشد چه ميكني؟
ـ ترجيح ميدهم در عمليات كربلاي چهار باشم.
* چرا؟
ـ آن شب ليلةالقدري بود براي ما.
* حالا چرا «بچههاي گردان حاج اسماعيل»؟
ـ ميخواستم نام خوبي بركتاب باشد، ضمن اين كه نام كتاب نشاندهنده محتواي آن هم باشد. بچههاي ما هم عشقشان اين است كه نيروي حاج اسماعيل فرجواني هستند. علاوه براينها دلم ميخواست كه اين نام در تاريخ ثبت شود. آخر، يك اهواز بود و يك حاج اسماعيل فرجواني!
* چي شد كه در شش ماه به چاپ پنجم رسيد؟
ـ عنايت خود شهداي گردان بود. البته قبل از چاپ آن احساس ميكردم كه نسبت به چنين كتابي يك خلاء و تشنگي هست در اهواز و در كل ميان بچههاي خودمان.
* كار بعديات چيست؟
ـ عباراتي كوتاه نوشتهام درباره شهداي گردانمان و البته ساير شهدا. مثلاً رو به حاج اسماعيل گفتهام كه او با يك دست قطع شده، چه گرههايي را در جنگ ميگشود.
*حاج اسماعيل فرجواني را چقدر دوست داري؟
ـ به اندازه جانم.
* يك رفيقي كه برايش دلتنگي؟
ـ علي حسامي.
* شهيد شد؟
ـ بله، در عمليات والفجر هشت شهيد شد. گلوله مستقيم تانك بدنش را تكه پاره كرد.
* مابه ازاي فعلي حاج اسماعيل فرجواني در جامعهمان؟
ـكسي را نميبينم، هرچه ميانديشم به كسي نميرسم.
* هشت سال دفاع مقدس را در يك جمله بگو.
ـ آن سالها يك نعمت بود.
* چرا خودت شهيد نشدي؟
ـ فكر ميكنم خودم نخواستم. زمينهاش دست خودم بود اما... در يك كلمه، بيلياقت بودم.
* شهادت بهتر است يا عبادت؟
ـ شهادت.
* چرا؟
ـ شهادت، راه را نزديك ميكند و از دست نميرود مثل عبادت.
* تأثيرگذارترين لحظهاي كه در سالهاي دفاع مقدس تجربه كردي؟
ـ وقتي شنيدم علي بهزادي شهيد شد. در كربلاي پنج وقتي از شلمچه برگشتيم علي را نديدم. هر كسي يك خبري ميداد. بعد هم معلوم شد در تعاون لشكر نامش ثبت شده و يعني شهيد. لحظه ديدن پيكرش براي من مهم بود. آدمي با آن قدرت بدني و قدرت روحي شهيد شد.
* كي بود اين علي بهزادي؟
ـ فرمانده گروهان نجفاشرف از گردان كربلاي لشگر حضرت وليعصر(عج)... با جود جراحات سختي كه در كربلاي چهار داشت وارد كربلاي پنج شد و مردانه جلو دشمن ايستاد.
* اگر باز هم ديوانهاي سنگي به چاه بيندازد...
ـ حتماً پاي كارم.
* يك كار مشتي از يك رزمنده زمان دفاع مقدس...
ـ در عمليات بدر، پشت سيل بند دشمن مانده بوديم و دوشكاچي بعثي مجال برخاستن هم نميداد، اما علي بهزادي با آن قامت رعنا برخاست و آرپيجي زد به طرف سنگر دوشكاچي دشمن و او را فرستاد به دوزخ.
* در مقام يك رزمنده، جملهاي به بوش بگو!
ـ تو ديوانهاي!
* چرا؟
ـ اگر ميفهميد ايران چه جوانهاي دلاوري دارد، اين قدر بيعقلي نميكرد.
* يك شهيد را نام ببر كه دوست داشتي جاي او بودي؟
ـ شهيد چمران.
* چرا؟
ـ چند بُعدي بود، عارف بود و رزمنده و... در يك كلمه هم عرفان بود و هم حماسه.
* دلت براي شهادت تنگ هم شده؟
ـ خيلي!
* چقدر؟
ـ از اين جا تا آسمان.
* يك خاطره تلخ بگو از آن سالها.
ـ سال 1366 وقتي احساس كردم بايد بروم منطقه، كارم را در مخابرات اهواز رها كردم و رفتم. قتي برگشتم، از كار اخراجم كردند.
* به نظرت ما از فرهنگ سالهاي دفاع مقدس در جامعه امروزيمان استفاده ميكنيم؟
ـ ابداً. در دفاع مقدس اصل برگمنامي بود و ايثار، و مناصب براساس لياقتهاي باطني تقسيم و تحميل ميشد اما...
* چرا رهبر انقلاب فرموده «اين جنگ يك گنج است»؟
ـ چون راهي يكصد ساله را در هشت سال پيموديم. به اوج رسيدن انسانها هم در همان سالها به وقوع پيوست و صفات نيك در آدمها بارز شد.
* لذيذترين غذايي كه در زمان دفاع مقدس در جبههها خوردهاي؟
ـ آبگوشت بدون گوشت كه در چادرهاي كرخه ميخورديم در سال 1363. البته حلوااردهاي كه بعد از آموزش آبي خاكي در دزفول خورديم هم فراموش نميشود.
* حرف آخر؟
ـ حرفهاي ناگفته بسياري از دفاع مقدس باقي است. بخشي از اين حرفها در سينه فرماندهان جنگ است كه مربوط به ما نيست اما خاطراتي بسيار و ناگفته در سينه نيروهاي رزمنده وجود دارد. اميدوارم ظرفيت جامعه ما به حدي برسد كه مجال بروز آن حرفها باشد.