انا لله و انا الیه راجعون
خانواده محترم خلاقی
در گذشت یادگار هشت سال دفاع مقدس و همرزم عزیز مرحوم
خلاقی را به شما و سایر بازماندگان تسلیت عرض نموده ، برای
آن مرحوم غفران الهی و همنشینی با شهداء و برای بازماندگان
صبر و اجر از درگاه خداوند متعال مسئلت داریم .
همرزمان مرحوم در گروهان نجف اشرف – گردان کربلا – اهواز
آری او نیز رفت ...
خدایش رحمت کند .
شرایط فوق العاده حساسی بود .
کوچکترین صدایی کافی بود تا جان هزاران بسیجی پنهان لابه لای نیزارها را به خطر انداخته
و زحمات چند ماهه رزمندگان اسلام را به باد دهد . نماز مغرب و عشاء را در قایق ها به
صورت نشسته و البته بر روی دریائی از آب پاک ( اجبارا ) با تیمم ! خواندیم .
علی رغم حضور چندین لشکر از نیروهای رزمنده در پشت موانع , منطقه هنوز کاملا آرام
بود و هیچ نشانه ای از هشیاری دشمن مشاهده نمی شد . واقعا جای این سوال بود که پس این
هواپیماهای جاسوسی و ماهواره ها دیگر کجایند و چه محلی از اعراب دارند ؟
پاسخ کاملا روشن است « و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون » .
اینک پس از ساعتها حرکت بر روی سطح آب همه متوقف و منتظر بودیم که غواصان به
آب زده و خط را بشکنند .
حالا دیگر کار از شمارش ماهها و روزها و ساعتها گذشته و ثانیه ها را برای شروع عملیات
می شماریم .عقربه های ساعت تقریبا 15/22 دقیقه شب را نشان می داد که صدای الله اکبر
محور سمت راست ما که بچه های گردان بلال بودند , خبر از شکسته شدن خط دشمن و آغاز
عملیات می داد .
همراه با آنها موتورهای قایق را روشن کرده و به سمت سیلبند دشمن حرکت کردیم .
خاطرات علی عمیره
از بچه های گردان حاج اسماعیل
... تا اینکه دستور صادر شد .
و ما عصر همراه با قایق برادر مفقود الاثر علی اکبر کربلایی به سیل بند دشمن و با
موتور روشن و با حداقل سرعت ( سِلو ) قایقی که آن را چینکو می نامیدیم ؛ حرکت
کردیم . هشت نفر در قایق بودیم ( سکانی ؛ تیر بار چی و ... ) در مسیر گاهی نیزارها
بلند بودند و گاهی کوتاه تقریبا سیزده کیلو متر راه آبی را طی کرده بودیم
و موقع اذان مغرب بود که به بچه ها ی گروهان ها ملحق شدیم . آنان صبح سحر
همان روز با بلم و پارو زنان به سمت خط دشمن حرکت کرده بودند و حالا دیگر
ما هم به جمع پاروکشان پیوسته و بلافاصله پشت سر قایق فرماندهی گروهان
نجف اشرف قرار گرفتیم . هر چه به خط دشمن نزدیک تر می شدیم زمزمه
« امن یجیب » ها و « جعلنا » ها بیشتر می شد . آن شب تو گویی ملائک همگی
در آن نیزار ها و آبراه های جزیره مجنون نازل شده و آماده بودند تا انسانهای از
آب گذشته ای ! چون رضا کعبه زاده ؛ داوود علی پناه ؛ کریم رفیعی اصل ؛ احمد
مستعان و ... را با خود به آسمان ها ببرند . مردانی که از ماه ها پیش خود را
برای لحظاتی آماده کرده بودند . شرایط فوق العاده حساسی بود ...
خاطرات علی عمیره
از بچه های گردان حاج اسماعیل
حدودا دو ماه از دوره های آبی خاکی گردان می گذشت از کرخه تا پلاژ
دزفول ( مقر دریائی لشکر) و از آنجا هم در جاده صاحب الزمان ( عج )
مستقر شدیم و می رفتیم تا هم از لحاظ زمانی و هم مکانی به منطقه عملیاتی
بدر نزدیک شویم حالا دیگر باورمان شده بود که عملیات است و شب عروج
عاشقان نزدیک و صدای مناجات ها بلند تر شده بود توجیه نقشه هم شده بودیم
و کوله پشتی هایمان را هم در همان مقر گردان ، در جاده صاحب الزمان
( عج ) تحویل داده بودیم . گردان هم از نظر معنوی و هم از نظر توان رزمی
استعداد مقابله با یک تیپ را داشت . با اصرار و التماس از ستاد گردان خواستیم
که اجازه دهد تا ما (کادر گردان ) هم در شب عملیات شرکت کنیم . با وجود ستاد
گردان و به هر صورتی بود رضایت آن ها را گرفته و پس از تحویل گرفتن
تجهیزات و با رسته خدمه دوشکا به پَدِ هشت جزیره مجنون شمالی منتقل شده
و دو الی سه روز را بر روی شناورهای بهم متصل در میان انبوه نیزار های
هور گذراندیم تا اینکه دستورصادر شد ...
خاطرات علی عمیره
از بچه های گردان حاج اسماعیل
بسم الله الرحمان الرحیم
مقدمه
آنانکه دستی در مطالعات تاریخی بویپه تاریخ جنگها دارند به خوبی می دانند که ابهامات موجود
در برخی وقایع جنگی گذشته نیاز یه گزارش افراد حاضر در صحنه را چقدر مبرم ساخته
است .و امروز ما در این زمان نشسته و حسرت یک گزارش بی واسطه از آن صحنه ها
را می خوریم شاید که آیندگان برای روشن شدن یک ابهام در زمینه هشت سال دفاع مقدس
کمبود یک خاطره از یک رزمنده را داشته باشند . همچنین هیچ رزمنده ای نمی تواند
بگوید خاطره ی من کمکی به روشن کردن فضای حاکم بر جبهه نمی کند . نگارنده هم خود
را از این مسئله مستثنی نمی بیند لذا پس از جنگ تفنگ را بر زمین گذاشته و قلم را برداشته
است تا بگوید که بر او و برخی دوستانش ( که بسیاری از آنها به آسمان سفر کردند )
در گوشه ای از این زمان هشت ساله و زمین جبهه ها چه گذشت ( خاطره ) .
و واگویه هایشان چه بود ( قطعه ادبی ) . اگر یکی از دلاور مردان جنگ این نوشته را ببیند
و بگوید : << ای بابا این چه خاطره ای است من بهتر از این ها را می توانم بگویم >>
و دست به قلم شده و به خاطره نویسی جنگ کمکی کند باز هم نگارنده به هدف اصلی اش
رسیده است . و در پاسخ خواهد شنید : << برادرم ! چه کسی بهتر از من و تو ، برای
بیان آنچه در جبهه رخ داد ؟ >>.از آنجا که این نوشته قلم اول نویسنده است پیشاپیش
پوزش از کاستی های ادبی آن را از خواننده طلب می نمایم و اگر ثوابی بر این مختصر
مترتب باشد آن را به پیشگاه پیامبر اکرم ( ص ) تقدیم می نمایم که : پای ملخی است
به درگاه سلیمان ...
ذکر این موضوع ضروری است که دست و بازوی تمامی آنانی که تاکنون صفحاتی بر
تاریخ دفاع مقدس افزوده اند ، بوسیدنی است ، شاید من هم خواسته ام به سهم خود
برگه ای بر این تاریخ بیفزایم ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید .
مقدمه کتاب بچه های گردان حاج اسماعیل