»» یادخاکریزهایی بخیرکه گودالهای لغزش راپرمی کرد.
»» امروزبازهم اشکهایمان درفراغ یارانمان جاری می شود تایک باردیگر
گردوغبار ناگزیرزمان راازچهره سرداران روزهای انتظار بشوید.
»» اروندروددرشب عملیات والفجرهشت سهم خویش راازگردان کربلا
نقدا" ستاند: شهیدمحمودعباسی(رزمنده)وحمیدقشونی(محصل).
»» مادراین هشت سال کشکولهای بندگیمان راازبازارهای مکاره دنیا
که هیچ حاصلی جزکدورت ندارد به درگاه خداوندبردیم .یاران! به
هوش که به بازار برنگردانیم.
»» علی اکبربدیعی (فتح المبین)،خسروقیاسی(والفجرمقدماتی)و
سیدحمیدمدنی مبارکه(کربلای چهار) رابرشانه هانشانده بودند
مگرنه این که فاتحان را همیشه برشانه ها می نشانند؟!
»» هرگزکلاه دنیاپرستی برسرسعیدقائدی(شلمچه)،منصورپورمحمدی
(جزیره مجنون شمالی)وعلی سواری (تنگه رقابیه) نرفت.مواظب
سرهایمان باشیم!
»» تنهاکسانی موفق به آزادسازی خرمشهرشدندکه خویش راازبند
هوارهاساخته بودند.
»» ای عارفان سلاح بردوش!بهشت خدای نوشتان باد.
سلام
امشب خونه شهید عزیز احمد غلام گازر رفتیم دیدن .
مجلس بی آلایشی بود ، پدر شهید پیر پیر شده است ، خاطراتش رو مرور کردیم . خوب بود .
مختصری از زبان خانواده شهید :
بعد از انقلاب و آغاز جنگ تحمیلی به صورت نگهبانی دادن در خیابانها و ارتباط
با مسجد فاطمیه به فعالیت پرداخت و به گونه ای غرق در این کار شده بود که
هیچ کاری را به رفتن به مسجد ترجیح نمی داد . و حتی پیش می آمد که در
حال ایستاده غذا می خورد و می گفت :(( می بایستی هر چه زودتر به مسجد
بروم ، چرا که کار مسجد واجب تر است )) همچنین در دوران تحصیل نیز تنها عاملی
که وی را به سوی مدرسه جذب می نمود ، فعالیت در انجمن اسلامی بود .
ایشان علاقه زیادی به شنیدن آیات قرآنی و نوحه داشتند ، به همین دلیل نه تنها در
مسجد بلکه در منزل نیز همیشه به ضبط کردن قرآن و نوحه می پرداختند .
ديده بودمش ؛ توی پادگان دوکوهه . هوا بد جوری گرم بود . اما او صبورانه روزه میگرفت . يادم هست که خيلی از روزهای ماه رجب و شعبان را هم روزه بود . اما ....
چند سالی ست ديگر روزه نمی گيرد . وقت افطار ؛ خوراکش اشکش است . سر سفره بقيه غذا می خورند و او غصه . دکترها گفته اند روزه نگيرد . يک روز که به حرف دکترها گوش نکرده بود ؛ سر و کارش به اورژانس افتاد .
می گويد : « خدا را شکر می کنم که جانباز شيميايی هستم .اما نميشد که خدا مرا با روزه نگرفتن امتحان نمی کرد ؟؟؟؟ »
سر سفره ی افطار به دخترش می گويد : « زهرا جان ... دخترم ! يه دعای کوچولو برای بابا بکن .... بگو :
خدايا ؛ يه روز ؛ فقط يه روز ؛ کاری کن که بابام بتونه روزه ی کله گنجشکی بگيره ...!!!