تبليغاتX
گروهان نجف اشرف
انتشار خاطرات دوران دفاع مقدس و اخبار فعالیتهای فرهنگی جاری گروهان نجف اشرف . گردان کربلا . اهواز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:7  توسط  

 

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم رب الشهداء

با سلام و درود به رهبر عزیزم امام خمینی و رزمندگان اسلام و سلام بر پدر و مادرم که من

را با زحمتهای فراوان بزرگ کردند و آخر در این دنیا از من چیزی ندیدند . پدر و مادرم می دانم

 که خیلی بفکر من هستید و خیلی ناراحت می شوید از اینکه از میان شما می روم و خیلی

 ناراحت می شوید از اینکه جسد فرزندتان تکه تکه شده است و یا اینکه جسد او را هم بدست

 نیاوردید معلوم نیست به چه صورت از این دنیا می روم فقط خدا می داند ، و من می ترسم

از آن روزی که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:32  توسط سید صدر  | 

امام جعفر صادق علیه السلام در حدیثی فرمودند :

حضرت مهدی علیه السلام در موسم حج در مکه حاضر می شود ، او مردم را می بیند ولی مردم او را نمی بینند و نمی شناسند واین همان معنای غریب است ، چون غریب کسی است که میان مردم است و مردم او را می بینند اما او را نمی شناسند و به او معرفت ندارند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:16  توسط   | 

»» چفیه های بچه هایمان در والفجر هشت بوی پیراهن حسین (ع)

 

    می داد.

 

»» عمو سهراب یک تاریخ پا به سن گذاشته است . یک سند زنده

 

    از جنگ .

 

»» روزی که شهیدحمید خانزاده (بسیجی) ، حسین خاکی زاده

 

    (پاسگاه زید)، عبدالمحمد دانشورپور (بی سیم چی) رابه خاک

 

    سپردیم گویی یک آسمان صفا و معرفت برروی دستها تشییع شد.

 

»»آهای اروندرود! بگو با برادرانم چه کردی ؟

 

»» شهیدعبدالکریم کجباف(19سال)مردی است درهمین نزدیکیها

 

    که هنوز فرصت نکرده ایم بشناسیمش ........پس کی فرصت

 

    می کنیم؟!

 

»» دست شهادت همیشه باز است .

 

»»  شهیدعلی دافع(تیربارچی) عشق را در گردان کربلا دید. او را در

 

      آغوش کشید و همراهش  رفت تا آسمان کربلای چهار.

 

 

 

»» شانس نیاوردیم شهید شویم.........ای بابا مگه شانسیه ؟!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:23  توسط علی عمیره  | 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

القـارعه. ما القـارعه . و ما ادرئـک ما القـارعه . يوم يـکون

 

الناس کالفراش المبثوث . و تکون الجبال کالعهن المنفوش . فـاما من ثقلت

 

موازينـه .فـهو فی عيشه راضيـه . واما من خفت موازينه .

 

فامه هاويه . وما ادرئک ماهيه نار حاميه.

 

با نام و يا خدا که هر چه دارم از اوست وصيت نامه ام را آغاز ميکنم . خدايي را که در طول

 

 زندگی بمن آنچه را که شايسته آن نبودم را که تا بحال قدر او را نتوانستم بدانم . رهبری

 

 که زند ه ام کرد و از خواب غفلت بيدارم نمود .سلام بر امام پيشوا و محبوب خمينی که

 

 با زنده کردن امت ما اسلام را زنده کرد .سلام بر شهيدان هميشه زنده تاريخ که با خون

 

 خود نهال اسلام بزرگ را زنده و پا برجا نگه داشتند . سلام بر علما راستين که به

 

 جهد خود پاسداران واقعی خون مومنان صادق بودند و سلام بر پدر و مادر خوبم که

 

رنجهای زيادی برای تعليم و تربيت من کشيدند خداوند اجرتان بدهد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 19:32  توسط سید صدر  | 

»» نورانی ترین عملیات بچه های جنگ نماز بود و نماز .

 

»» شهید علیرضا درگاهی (غواص) همراه بادیگر آسمانیان  شهید

 

     شاهپور اصول زاده (کربلای چهار)، غلام احمدی(جزیره سهیل)همسایه

 

     خدا شدند .

 

»» شلمچه وچزابه تنها عبادتگاهی هستند که نیاز به سجاده و مهر و

 

     تسبیح ندارند.

 

»» روزی که شهید محمد اسکندری (تنگه رقابیه)،محمد افقه

 

     (آرپی جی زن)  آمد ، می گریست و روزی  که رفت  گریاند .

 

      بین این دو هفده  17سال فاصله  بود. چقدر کم !

 

»» با آن همه سرو صدای توپ و خمپاره در فاو و شلمچه آلودگی صوتی

 

     نداشتیم  اما اینجا با یک بوق ماشین  کلی آلودگی تولید می شود .

 

»» نیایشهای عارفانه شهید طالب خوشبخت (بدر)،عزیز دشت بزرگ

 

     (16سال)، مسعود خلفی (فرمانده گروه)  شبستان کوچک

 

     حسینیه گردان را از فرشته پر می کردو آسمان کرخه  راسرشار

 

       از ملکوت می کرد.

 

»» قرعه فال ماندن را به نام ما بیچارگان زدند. برای  من وتو تا بار سنگین

 

     امانت آنان که رفتند را بر دوش بگیریم و به آنان که نبوده اند نشان

 

      دهیم ....راستی اصلا "ما چیزی می بینیم؟!

 

»» گاه و بی گاه که درد ماندگی بی تابم می کند ....... من نمی توانم

 

     آنها را فراموش کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 21:15  توسط علی عمیره  | 

بنام خدا

چند روزی از عملیات والفجر هشت گذشته بود که گروهان مارا جهت انجام عملیات پدافندی به منطقه دریاچه نمک فاو عراق، جائی که خاکریز ما با خاکریز نیروهای عراقی با هم طلاقی میکرد و یک منطقه خطرناک به نام سه راهی مرگ را به وجود آوره بود بردند. فاصله ما با نیروهای دشمن خیلی کم بود و ما به راحتی صدای آنها را می شنیدیم و گاهی هم آنها را می دیدیم تعدادی از دوستان ما شهید و مجروح شده بودند و ساعت به ساعت به تعداد شهدای ما افزوده می شد . در یکی از این لحظات چشمم به علی اکبر افتاد به شدت از اینکه علی هنوز در بین ماست خوشحال شدم و شوق وصف ناپذیری به من دست داد.

مدتی گذشت تا اینکه در عملیات کربلای 5 مجددا" همراه با علی اکبر در عملیات شرکت کردم منطقه عملیاتی شلمچه ، چه جنگی عجب حجم آتشی در مدت چند روزی که در آن منطقه بودیم حتی یک لحظه صدای انفجارات قطع نمی شد و ما لحظه به لحظه شهید و مجروح میدادیم هرکس برای انجام هرکاری بلند می شد شهید یا مجروح می شد .سیستم عصبی بدنم کاملا" آسیب دیده بود دیگه نمتوانستم غذا بخورم وقتی میخواستم غذا رابجوم دندانهایم به شدت درد میکرد از طرفی هم صدای انفجارات پی در پی  و دیدن شهدا و مجروحین و از همه اینها بزرگتر شهادت فرمانه گرهان عزیزمان شهید علی بهزادی دیگه حالی برای ما نگذاشته بود ، مسئولین تصمیم گرفتند که گردان را جهت سازمان دهی مجدد به عقب برگردانند ، توی وانت لنکروز که نشسته بودیم دیگه شب شده بود اکبر نام تک تک شهدارا می برد و می گفت کو فلانی ، فلان شهید کجاست ،فلانی چی شد وقتی که نگاهش به من افتاد از آنجائی که من آرپیجی زن بودم به من گفت نیروی کمکی تو کجاست بیژن غلامی چی شد من در پاسخ به او گفتم شهید شده .  

چند روزی گذشت مجددا" گردان سازماندهی شد و به منطقه برای یک مرحله دیگر از عملیات برگشتیم  شب عملیات فرمانده دسته ما شهید امین شحیطات بود من پشت سر و چسبیده به او راه می رفتم  چند باری امین به من گفت که از من فاصله بگیر ولی من برای اینکه در تاریکی شب او را گم نکنم توجهی نشان نمی دادم

تا اینکه از کوره در رفت و مشتی به شکمم کوبید و به من گفت که فاصلتو حفظ کن وقتی این بزرگوار به شهادت رسید حکمت آن مشت را فهمیدم گویا او میدانست که در این عملیات به شهادت خواهد رسید و برای اینکه به من آسیبی نرسد تاکید می کرد که از او فاصله بگیرم . هرجا تو دل آن تاریکی یک از بچه ها مجروح می شد علی اکبر شیرین را می دیدم که بالای سر او رسیده و با وجود اینکه او امداد گر نبود به مداوای مجروحین می پرداخت ، بعد از اینکه به خاکریز مورد نظر رسیدیم و مدتی را در آنجا ماندیم ولی حجم آتش بقدری سنگین بود که لحظه به لحظه به تعداد شهدا و مجروحین افزوده می شد، دیگه تعداد افراد سالمی که می توانستند راه بروند تعداد قابل توجهی نبودند بر همین اساس فرمانده گرهان که در آن زمان حمید تبری بود در حالی که از ناحیه سر مجروح شده بود و باندی بر سر داشت دستور داد که اسلحه هارا رها کنیم و مجروین را برداشته و به عقب برگردیم  در بین شهدا و مجروحین یکی که خیلی جلب توجه می کرد علی اکبر شیرین بود که به شدت از ناحیه دست و پا مجروح شده بود و هر کدام از بچه ها که می خواست به او کمک کند متوجه می شد که شدت جراحت بقدری که به راحتی نمی شود این مجروح را جابجا نمود ، با وجود جراحت شدید روحیه عجیبی داشت و از بچه ها می خواست تا او را رها کنند و بروند و مدام در حال ذکر بود و تا آخرین لحظه هوشیاری خود را از دست نداده بود و به بچه ها که راه خود را در آن تاریکی شب گم کرده بودند راه را نشان میداد. سر انجام  ما به همراه تعدادی از مجروحین به عقب باز گشتیم و در فردای همان روز متوجه شدیم شهید علی اکبر شیرین به همراه تعداد دیگری از مجروحین و تعدادی از دوستان که جهت کمک به آنها مانده بودند به دست نیروهای عراقی افتاده و شهید شده بودند .

کو علی اکبر ، علی اکبر شیرین کجاست ، و ما کجا هستیم ، خدایا دست ما را بگیر.     

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 8:46  توسط   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند در هم کوبنده ی مستکبران و دوستدار مستضعفان و دوستدار ائمه اطهار و دوستدار دوستداران آنان و دشمن دشمنان آنان

 اللهم قوعلی خدمتک جوارحی .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 8:30  توسط سید صدر  |