اعوذ بالله من الشیطان ( الرجیم )
بسم الله الرحمن الرحیم
رضاک رضاک لا جنات عدن
و هل عدن تطیب بلا رضاکا
غروب روز ۱۲ فروردین ۶۳ می باشد . روز مبارکی است روز مقدسی است .
امروز تمامی رزمندگان لشکر ۷ ولی عصر (( روحی و ارواح العالمین له الفداه ))
در مراسم ویژه این روز مقدس و اسلامی شرکت کرده بودند .
ابهتی و عظمتی بود ، رزمندگان بصورت واحدهای مخصوص خود در صبحگاهی
گردان کربلا جمع شده بودند در این فکر بودم که خدایا اینها برای چه خانه و زندگی
خود را ترک نمودهاند و سر به این بیابان های در ظاهر مرده گذاشته اند ، مگر این
عشق به معبود مطلق نیست که اینگونه آنها را دیوانه کرده است ؟
آنکس که تو را شناخت جان را چه کند
دیوانـه تو هر دو جهان را چه کنـد
حاج مهدی شريف نیا از ابتدای جنگ در جبهه بود فرزندان و برخی
از اقوام و بستگانش هم مقیم جبهه بودند. با وجود کهولت سن او را
علمدار گردان کربلا نامیده بودند. در خط پدافندي تپه ریشن (کردستان
عراق)مستقر بودیم. پست های نگهبانی شب حدود چهار ساعت
براي هر نفر بود.تقریباً مي شود گفت كه شب را كسي
نمي خوابید فقط در روز استراحت مي كرديم. وقتي مي خواستم
اسامي بچه ها را براي نوشتن لوحه نگهبانی به فرماندهی گروهان
بدهم با اینکه من به جاي نوه اش به حساب مي آمدم اما با التماس
درخواست مي كرد كه اسمش را هم بنويسم.
به او گفته مي شد كه شما پير مرد هستيد و همين كه در ميان ما
هستيد خودش كلي روحيه است. مي گفت:"دوست دارم اسمم
جزء كساني نوشته شود كه در راه خدا نگهباني مي دهند". وقتي
به شهر مي آمد هميشه مي توانستي او را در عباسيه اهواز بيابي.
آخر هم در ماه رمضان سال1373 در مسجد در موقع اقامه نماز جماعت
عصر روح بلندش به سوي ملكوت پرواز كرد. از آنجا كه علمدار و سمبل
رزمندگان اهواز به حساب مي آمد او را در ميان مزار شهداي كربلاي
پنجبه خاك سپردند. چنین مرگي بعيد است كمتراز شهادت باشد .
به نام خالق زیبائی ها
عید هدایه الله بر عموم منتظران عاشق مبارک باد .
بسم رب الشهدا و صدیقین
چهار شنبه شب (هشتم شهریور ) با عده ای از دوستان و همرزمان شهید علی اکبر
رفتیم ، دیدن والده و اخوی و دیگر اعضای خانواده ایشان .
با قرائت قرآن شروع کردیم ( علی اکبر چقدر قرآن خوندن رو دوست داشت ) بعد از اون
برادر آقای انصاری
حدیثی برای دوستان بازگو کردند ، سفارش به کسب علم و داشتن
ورع و پرهیز کاری و اخلاق خوش و ... بعد نوبت به حاج احمد ایزدی رسید که خاطراتی
از شهید علی اکبر تعریف بکند . ایشان هم نحوه شهادت شهید را اینچنین گفت :
در مرحله دوم عملیات کربلای ۵ در حین پیشروی غفلتا وارد خاکریزهای نونی شکل
میشوند . و از هر طرف به انها شلیک می کنند . انفجار گلوله خمپاره در بین بچه ها
عده ای از انها را مجروح می کند . علی اکبر هم جزء مجروحین است . دستور عقب
نشینی می دهند ، افراد سالم مجروحین را بر پشت خود حمل می کنند اما ، به هر
طرف می روند به انها تیر اندازی می کنند . حاج احمد می گفت : با اصابت ترکش خمپاره
تمام استخوانهای پا و زانوی علی اکبر بیرون زده بود ، دستش قطع شده بود و با اندکی
پوست آویزان بود . اما علی اکبر فقط ذکر می گفت : و کوچکترین ناله ای نمی کرد .
وقتی که دستش آویزان می شد و ما آنرا بروی سینه او می گذاشتیم بی اختیار آخ
کوچکی می گفت . از اینهمه تحمل او که رعایت حال همرزمان را می کرد ، همیشه
در شگفت هستم . دو نفر از بچه ها برای پیدا کردن راه از ما جدا شدند . اما بعد از مدتی
یکی برگشت و خبر شهادت همراه خود را آورد . این دفعه من ( حاج احمد ) برای تعیین مسیر
حرکت کردم اما در دام محاصره گرفتار شدم و از دوستان جدا افتادم . انها چون از باز گشت
من ناامید شده بودند . به حرکت خود ادامه دادند من در نور منور ها برای آخرین بار آنها را
دیدم که وارد دپوی تانک شدند. چون آتش دشمن سنگین بود .
بعد از چند روز که مجددا عملیات کردیم . با اجساد مطهر شهداء که تیر خلاصی به آنها زده
بودند روبرو شدیم . روحشان شاد و راهشان مستدام .
شهید علی اکبر شیرین این جوان خنده رو و متبسم را در بهشت شهدای اهواز بخاک سپردند.
بارها این خاطرات در جمع دوستان باز گو می شود اما جز ازدیاد آتش درد و حرمان نصیبی نداریم .
بعد از این چگونه می توانیم با شهداء روبرو شویم و به چشمان آنها نگاه کنیم . باید سوخت .

میلادهای با سعادت
حضرت امام حسین (ع) و روز پاسدار
حضرت ابوالفضل العباس (ع) و روز جانباز
حضرت امام زین العابدین (ع)
بر همه عزیزان مبارکباد