
خداوندا تورا شکر می کنیم
خداوندا تورا شکر می کنیم
خداوندا تورا شکر می کنیم
پیروزی غرور آفرین رزمندگان افتخارآفرین
حزب الله
و
به خاک مالیده شدن پوزه اسرائیل
مبارک باد
بسم الله الرحمن الرحیم
اذا جا ء نصرالله و الفتح و رایت الناس یدخلون فی دین الله افواجا فسبح بحمد ربک
و استغفره انه کان توابا
در این لحظه که قلم را بدست گرفته ام نمی دانم چه بنویسم و در این فکرم که رسالت
سنگین ما را قلم می تواند به جهانیان برساند یا نه . بهر حال از همرزمانم شروع میکنم
و حماسه خونینشان را با زگو می کنم می گویم که چگونه این جانبازان با خون خود وضو
ساختند و می گویم که چگونه چون شهابی درخشان بر سینه ظلمانی کفر تاختند .

گردان ما قبل از عمليات كربلاي چهار در ساختمان چند
طبقه اي به نام ساختمان هتل در آبادان مستقر شده بود
هر كس مشغول كاري بود. من نيز در حال نوشتن وصيت
نامه بودم.بعداز عمليات يكي از بچه ها برايم تعريف كرد كه
علي حميدي اصل را ديده بود كه به اتاق پرسنلي آمده و
شروع به گريه مي كند. گفتم: علي چه خبر شده و او گفت:
براي كاري به يكي از اتاق هاي گروهان نجف اشرف رفته بودم.
علي عميره را در حال نوشتن وصيت نامه ديدم خيلي ناراحت
شدم زيرا او باهيجده سال سن فرزند بزرگ خانواده است و
پدري پير دارد بقيه برادر هايش هم كوچكند.
آنگاه در حالي كه اشكهايش بر پهناي صورتش جاري بود
دست هايش را به آسمان بلند كرده و دعا كرد: خدايا! اگر
قرار است براي فلاني (نگارنده) اتفاقي بيفتد من را به جاي
او ببر.
آري من در همان عمليات (كربلاي چهار) از ناحيه كمر و سر
مجروح شدم و خداوند دعاي شهيد علي حميدي اصل مسئول
پرسنلي گردان در حق خودش را مستجاب كردوشهید شد.
برادرش سعيد حميدي اصل هم در همان عمليات و درحاليكه
هر دو پايش از ناحيه زانو قطع شده بود به ملكوت اعلي پيوست.
الحمدلله الذی
بسم الله الرحمن الرحیم
و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه
با درود به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و نایب بر حقش امام خمینی
و خانواده شهدا و با درود به کلیه جانبازان و اسرا و مفقودین که الحق پشوانه این
انقلاب هستند .
دوستان عزیز
هیچ وقت خانواده شهداء را فراموش نکنید و پشتوانه امام باشید و از این ابر قدرتهای
تو خالی نهراسید و همچنان استوار باشید و به رهنمود های امام عمل کنید که راه
پیروزی و سعادت در این راه است . هیچوقت فرصت به منافقین ندهید .
پدر و مادر عزیزم
من راهی را رفتم که برادرم شهرام رفت و امیدوارم مجتبی را طوری تربیت کنید که راه
دو برادرش را دنبال کند . امیدوارم مرا حلال کنید .
همسر عزیزم ، عبدالرضا را همچون عمویش و پدرش بزرگ کن و او را فدای اسلام کن .
همسر عزیزم من در مدت ازدواجمان نتوانستم دینم را بتو اداء کنم و حق ترا اداء کنم .
اگر بچه آینده مان پسر باشد اسمش را شهرام بگذارید . و اگر دختر بود زهرا ء .
فراز هایی از وصیت نامه شهید قدرت الله رستمی فر
»» اگرشهادت نبوددین ازنفس می افتد.
»» ای کاش ازمانپرسند بعدازشهیدان چه کردید؟ آخر چه دارد بگوید
انبوهی از نقطه چینها.....................................!
»» می دانی شرف المکان بالمکین یعنی چه؟یعنی دنیا بدون شهید
علی بهزادی(فرمانده گروهان)، حمیدعقیلی(کربلای پنج) ومحمود
کسائی زاده(هفده ساله) هیچ نمی ارزد...هیچ!
»» علی افشاری(والفجر مقدماتی)، عبدالحسن باوی(آرپی جی زن)
ومسعود تقوی زاده(هفده ساله) آدمهای عجیب وغریبی نبودندفقط
حواسشان خیلی جمع بودکه کارهایشان راخالصانه به سرانجام برسانند.
»» درجبهه افسارنفس سرکش رابدست گرفته بودیم.مبادا اکنون نفس،
مارا رام کرده باشد؟
»» بیابانهای چزابه وکرخه ومنطقه گروهان پل درآن هشت سال
هیچگاه دچارخشکسالی نشد.باران هم که نبود اشک بچه ها آنرا
جبران می کرد.
»» شلمچه زمین نیست، زمینه است.
»» اگرشهادت نبود دست دین به جایی نمی رسید .
»» درکوههای ماووت انسانهاایستاده یخ می زدنداما بچه ها نشسته گرم عبادت بودند .
»» ازنجوای شبانه علی افشاری(تیربارچی)،محمد افقه (آرپی جی زن) وغلامرضابلیتی ظهراب(آرپی جی زن) درعملیات والفجر مقدماتی تنگه رقابیه معلوم بودکه مسافرند .
»» ازالتهاب مناجات شاپور آشناگر(تیربارچی )،جلیل براتوند(تیربارچی)ومسعودتقوی زاده(بی سیم چی)درجزیره مجنون (عملیات بدر) روشن بود که مهاجرند .
»» ازاشک شوق عبدالرئوف بلبلی(فرمانده گروهان) ،علیرضا بیطارزاده (فرمانده گروه)وابوالقاسم بصیری(تیربارچی)درشب حمله کربلای چهارومنطقه عملیاتی جزیره سهیل پیدا بود که شهیدند .
»» ....دست خودم نیست نمی توانم آنهارافراموش کنم .
»» اصلا" این خط آخرندارد بدون معطلی به جای نقطه چین اشک هایت رابگذاروبرو!