بسم رب الشهداء و الصدیقین
با سلام وصلوات برروح پرفتوح امام راحل (ره) و شهیدان اسلام
در برگ جدیدی از وبلاگ گروهان در صدد برآمدیم تا دست نوشته های شهیدان عزیز گردان کربلا - گروهان نجف اشرف(اهواز)را درج نمائیم امیدواریم که توصیه ها و پندهای این عزیزان چراغ راه ما گردد.
ضمن اینکه از نظرات خوبتان مارا بهره مند می سازید لطفا" اگر دست نوشته ای از آن عزیزان در اختیار دارید به صندوق پستی گروهان ارسال تا نسبت به درج آن اقدام نمائیم

با تشکر
»» من موج مردانگی رابا همه جدیتش درخم ابروان تاب برداشته یک
بسیجی آرپی جی زن به نام شهید علی حسامی درشب
مقاومت سه گوش فاو شاهد بودم.
»»آی بسیجی ! باید آیه آیه ازسوره های ایثار وایمان گذشته را
بخوانیم. یادت باشد روزهای جنگ زیباترین لحظه های عمرمان
بوده است قدرش را بدان تاقدرمان رابداند!
»» شاید خدا درروز قیامت در مقابل کسانی که داشتن زن وبچه رابهانه
نیامدن به جبهه کرده بودند عمو سهراب وحاج اصلان رضایی
راعرضه کند که بااینکه پدر شهید بودندو نوه هم داشتند
اما بارزمندگان همراه بودند.
»» درپلاژ دزفول (مقردریایی لشکر) وسط زمستان سال 65 ای بخاری
روشن می کردیم ...ای گرم می شدیم ...هی ... ------------ی!!
»» درجبهه حتی چرت زدن بسیجی ها سرپست نگهبانی هم عبادت
بود ولی اینجا باید ازنمازهایمان هم استغفار کنیم .
»» جانبازان بدون پا تاملکوت رفتند ومابا ادعای دست وپاداری اندرخم
یک کوچه ایم.
»» آی آقاداوود! سا لهای بی علی پناه(فرمانده گروهان نجف اشرف) بودن
سخت باورمان می شود .......
بچه هائی که در عملیات بدر با ما بودند قاعدتاْ باید امضای داوود را یادشان باشد .
امضائی با سه حرف اختصاری فارسی . . .
<< ش . آ . ا >>
خیلی از بچه ها متوجه این حروف که با اسم داوود همخوانی
نداشتند نشده بودند .
ولی چندتا از بچه ها وقتی به این امضا دقت کردند متوجه شدند با
امضاهای دیگر فرق میکند .
خیلی از داوود سوال کردن ولی داوود به بهانه های مختلف از گفتن
معنای این حروف طفره میرفت .
تا نزدیکیهای عملیات یکی از بچه ها خیلی پر و پا پیچ آن شهید عزیز شده
بود . . و بالاخره داوود تسلیم شده بود . . .
ولی از او که الآن هم زنده است قول گرفته بود که تا بعد از شهادتش این
مطلب را بازگو نکند . . .
ش : شهید
آ : آینده
ا : اسلام
پاتک به واژه ها (۸ )
»» تیروترکش تمام شده ، دعا ونماز که هست، خداکه تمام نشده .
»» آن روزهاشهیدان به خاطر دین روی مین رفتنداما امروزه برخی برای
»» درکرخه غذای ماواقعاً آب گوشت بود.
»» درجبهه اصل برنمازجماعت بودمگراینکه خلافش ثابت شود.
»»ملازمت وهمنشینی باآن مردان بی نشان وبی ادعا برکات والطافی
داشت که ...... نگو ونپرس .....
»» ذره ای ازادعاهای من چنین کردم رادرشهید محمود رشیدیان
(فرمانده دسته)شهید عبدالحسین آقایی(معاون گردان)نمی توان یافت.
»» درست است که نخاع جانباز راقطع کرده انداما مگر همین قطع
شدنها نیست که خاک را به خدا وصل می کند .
و هنگامی که در جزیره ی شمالی آماده شده بودیم که سوار بلمها شویم تا فردا شب به دشمن بزنیم
همه دیدند که داوود لباس سبز سپاه را پوشیده ـ بسیار تر و تمیز و مرتب
چفیه ی قرمز را که روی سرش انداخته بود ابهتش را دو چندان میکرد .
معمول بود که بچه های سپاه در شب عملیات لباس فرم نپوشند
مبادا در دست دشمن اسیر شوند و به حساب فرمانده بودنشان آنها را اذیت و آزار دهند
نتوانند طاقت بیاورند و اطلاعات مهم را افشا کنند .
اما بعضیها برغم این مطلب
لباسسبز سربازی امام زمان(عج) را می پوشیدند .
و آنان کسانی بودند که معمولاً در همان عملیات بشهادت میرسیدند
یکی از آنان داوود بود که
وقتی از او پرسیدند که نمیترسی به دست دشمنان اسیر شوی و . . .
با همان لبخند همیشگی اش گفت :
کی زنده است که بدست بعثی ها اسیر شود .!!؟؟
استجابت دعا،دیروز ،امروز
شب سوم عمليات بدر بود و شرايط براي رزمندگان سخت شده
بود تانكهاي دشمن از سمت جاده خندق پيش روي كرده و مواضعي
را پس گرفته بودند روز بود دشمن آن شب به عقب رانده شود غروب
بود و بچه ها براي عمليات مجدد آماده شده و آرام آرام در حال
حركت به سمت انتهاي سيل بند جهت هجوم به سمت نيروهاي عراقي
بودند ساعات حساس و سرنوشت ساز ي بود من و چند نفر از بچه ها
كه خدمه و دوشكا بوده و در سنگرمان مستقر بودي با مشاهده حركت
پياده بچه ها دلمان گرفت جز از امداد هاي غيبي الهي از دست كسي
كاري ساخته نبود بويژه آنكه 13 كيلومتر آب و نيزارهاي هور عقبه ما را
تشكيل مي داد و چنين عقبه اي اجازه انتقال سلاحهاي سنگين و
زرهي را به ما نمي داد آسما ن دلم مثل هواي منطقه ابري شده و اشك
چشم باريدن گرفته بود شروع به توسل و مناجات كردم كه خدايا در روايت
داريم كه هر كس خداوند را به اين دعا و اسامي قسم دهد دعايش
مستجاب مي شود : يا حميد بحق محمد (ص) و يا عالي بحق علي(ع)
و يا فاطر بحق فاطمه (س) و يا محسن بحق الحسن (ع) و يا قديم
ا
لاحسان به حق الحسين (ع) من هم تو را با همين دعا و نامهاي مقدس
مي خوانم كه خودت امشب بچه هايمان را كمك و نصرت عطا فرموده تا
دشمن را به عقب برانند . ساعتي را با همين دعا سر كردم . صبح
عمليات اين دشمن با تانكهايش بود كه با عقب نشيني خود سندي شد بر
صحت اين حديث.
از اين قبيل خاطرات در حافظه رزمندگان اسلام بي نهايت موجود است
اما آنچه علامت سوال را در ذهن مي نشاند اين استكه چرا در اين زمان هر
چه براي خودمان دعا مي كنيم آنگونه كه ما دعا كرده و همان چيزي كه
مي طلبيم به ما داده نمي شود ؟ شايد اگر خاطره فوق را يكبار ديگر بخوانيم
متوجه مي شويم كه نه تنها راوي آن بلكه تمام رزمندگان اسلام در دعا چيزي
را باي خود شخصي اشان نمي خواهند بلكه پيروزي همه را ، آنهم براي
خدا مي خواهند و لذا( تقريبا) تمام شرايط دعا فراهم شده بود (دلهاي
شكسته – بريدن از غير خدا – قسم دادن خداوند به آنچه دوست
دارد ...) پس استجابت نيز قطعي خواهد بود بسيجيها حتي در نمازهاي
جماعت و نيز مستحبي و دعاي پس از نماز در حسينيه گردان شهادت
را نه تنها براي خود كه براي همه مي خواهند : اللهم ارزقنا توفيق
الشهاده في سبيلك .
در دعا هاي امروزمان آنچه مي خواهيم را جمع مي زنيم يا تفريق
مي كنيم ؟ و شده است كه در عين نياز شديد به رفع گرفتاري(شغلي
– خانوادگي و ...) و حتي شفاي بيماري ، آنرا فقط براي ديگران بخواهيم
و اسمي هم از خود نياوريم ؟ صفاي باطني جبهه هم پيشكش !
یا لطیف

شهید داوود علی پناه فرمانده محبوب و مخلص گروهان ما میدانست بلکه یقین داشت که
در عملیات بدر به شهادت میرسد :
حدود یکی دو ماه قبل از عملیات بدر که ما مشغول آموزشهای سخت فبل از عملیات
بودیم داوود دچار یک بیماری ( احتمالاً کمردرد ناشی از دیسک کمری شده بود )
مراجعاتی به پزشک داشت که علاوه بر توصیه های داروئی توصیه به استراحت مطلق
و عدم فعالیت شده بود .
ولی داوود دلداده وصل بود
و عاشق مگر میتوانست عشق به جبهه را فدای سلامتی اش کند ؟؟!
فقط دارو می خورد و مثل بقیه بچه ها بلکه بیشتر به فعالیت و آموزش بچه ها و
آمادگی خود ادامه میداد تا اینکه . . .
وضعیتش و خیم تر شد و پزشکان به او توصیه ی اکید کردند که به هیچ وجه اجازه
هیچگونه فعالیت بدنی ندارد . . .
حتی به او گفتند که اگر این وضعیت ادامه داشته باشد ممکن است آسیب شدیدی
به عصب سیاتیک وارد شده و منجر به فلج شود . . .
اما . . .
داوود در جواب ما و آنها که اصرار میکردیم استراحت کند که بعدها بهتر خدمت کند . . .
فقط لبخند می زد .
آن لبخندی که الان که این مطالب را می نویسم و حدود ۲۳ سال از آن زمان میگذرد
در قلب من و دیگر دوستان جای دارد و دلم انصافاً برای آن لبخند و صاحب آن تنگ
شده است . و می گفت : . . .
کی زنده است که به پا نیاز داشته باشد .